avatar

7532

لوکلزیو، ژان ماری گوستاو(1389)، موندو و داستان های دیگر، ترجمه ی ناصر فکوهی، تهران: نشر ماه ریز، 287 صفحه.
موندو و داستان های دیگر، مجموعه داستان هایی از ژ.م.گ.لوکلزیو، نویسنده ی معاصر فرانسه و برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 2008 میلادی است.
موندو، لولابی، کوه خدای زنده، آن که هرگز دریا را ندیده بود و... در این کتاب، همگی درون خود پیوندی شگفت انگیز و مسحور کننده از طبیعت و انسان را توصیف می کنند. ارتباطی متقابل میان طبیعتی زنده، پویا و در جریان، که می بیند و احساس می کند و سخن می گوید، با انسان که خود جزئی از این طبیعت است، طبیعتی که آن را در طی سال ها با ساخت قالب ها و ساختارهای اجتماعی به حاشیه رانده و فراموش کرده است.
شخصیت های داستان های لوکلزیو در شکلی از گریز از این قوالب و قوانین اجتماعی قرار دارند. آن ها طبیعت را پناهی برای گریز از این ساختارها می پندارند؛ جایی که سرشار است از سکوتی گویا و مغلوب کننده، زیبایی و خیال و رهایی. لوکلزیو در این داستان ها با توصیفاتی که از ارتباط متقابل طبیعت و انسان به ظرافت شرح می دهد، در واقع خود را و آنچه در خود او جریان دارد توصیف و به تصویر می کشد؛ در قالب یک کودک، یک درخت، یک کشتی، پیرمرد و یا پیرزنی، انسان هایی تنها در میان دیگران و حتی در قالب حیواناتی که جزئی از این طبیعت اند. آن چه که او را به نوشتن از چنین انزوایی از ساختارهای اجتماعی و بنا شده در آدم ها و پناه جستن به نور، آسمان، درختان و...، آغاز و اصل انسان و اشیاء دیگر، ترغیب می کند، در واقع روح و ذهن گریزان و عاصی او از جامعه ی ساختگی و صنعتی به آغوش پراطمینان و دیگرگون طبیعت است.
خیال و آرامش را می توان اجزایی از داستان های او شناخت که در بسیاری از توصیفات او در درون خواننده ی کلامش نقش می بندد؛
«لولابی با تمام چشم هایش، از همه سویش می دید؛ چیزهایی را می دید که پیش تر حتی تصور آن ها را هم نمی کرد؛ چیزهایی بی نهایت کوچک، نهان گاه حشرات، حفره های کرم ها؛ برگ درختان انبوه، ریشه هایشان چیزهایی بسیار بزرگ، آن سوی ابرها، ستارگانی که پشت پرده ی آسمان پنهان بودند، گنبدهای قطبی، دره ی عظیم و قله های بی پایان ژرفنای دریا. همه ی این ها را لولابی در لحظه ی یگانه ای می دید و هر یک از نگاه ها ماه ها و سال ها طول می کشد. اما می دید بی آنکه بفهمد، چون حرکت های کالبدش، جدا از او بودند که فضا را پیشاپیش لولابی را در می نوردیدند.
پنداری، او سرانجام توانسته بود پس از مرگ، قوانین آفریننده ی جهان را بیازماید؛ قانون ها غریب و بی شباهت به قانون های ثبت شده در کتاب هایی که در مدرسه باید حفظشان می کردی. این جا، قانون افق بود که کالبد را می کشید، قانونی بسیار دراز و باریک؛ خطی یگانه و سخت که دو کره ی متحرک آسمان و دریا را به یکدیگر می پیوست. همه چیز، در این جا پا به عرصه ی وجود می نهاد و با پروازشان و نشانه هایی که پرده ای بر آفتاب می کشید و به سوی ناشناخته ای می شتافت، کثرت می گرفتند؛ قانون دریا، که نه آغاز داشت و نه پایانی. این جا شعاع های روشنایی می شکست. این جا، قانون آسمان بود، قانون باد و قانون خورشید؛ اما نمی توانستی آن ها را بفهمی، چون نشانه هایشان به آدم ها تعلق نداشت...»
تصویری که لوکلزیو از طبیعت ارائه می دهد، و سخنی که درباره ی او به زبان می آورد، تصویر و سخنی متفاوت از زندگی جاری آدم هاست. زندگی ای غرق شده در تکرار، رو به سمت یک دستی، مملوء از اصوات و تصاویری ساختگی و در حال فاصله گیری هرچه بیشتر از حقیقت و اساس هستی آدمی. لوکلزیو روایت گر طبیعتی است که هر چند فراموش شده اما هم چنان بهترین جایی است که می توان در آن خود را بازیافت. شاید از همین روست که طبیعت برای لوکلزیو در پیوندش با کودکی، بهتر و عمیق تر فهمیده می شود.
در بخشی از یادداشت مترجم بر کتاب می خوانیم؛
«نقش بزرگی که کودکان در آثار او به خود اختصاص می دهند، گویای ناباوری و گریز او از دنیایی است که «پختگی» و «بلوغ» خود را در قالب «جامعه ی صنعتی» با قدرت ویرانگرش به نمایش می گذارد؛ و تهاجم این بلوغ صنعتی به طبیعت بکر همان اندازه دردناک است که سقوط پاکی کودکانه در پس مرزهای پذیرش زندگی مدرن. بیهوده نیست که لوکلزیو روسو را می ستاید.»

ترجمه ی این کتاب به فارسی توسط ناصر فکوهی در سال 1378 به پایان رسید اما چاپ آن تا امروز که لوکلزیو برنده جایزه نوبل شده است، به تعویق افتاد. اولین رمان او با عنوان «بازجویی» در سال 1963 برنده ی جایزه ی "رنودو" شد.