avatar

کتاب «حکایت گل‌های رازیان» را می‌توان با خوانش‌های گوناگونی، پیش‌بُرد و روشن است که  در رویکردی که این‌جا به کار می‌رود، مااز بینشی جامعه‌شناختی/انسان‌شناختی مُلهم شده‌ایم، هرچند همچون همیشه، این رویکرد خود، در چارچوبی بین‌رشته‌ای قرار داده شده‌است.

اما از ابتدا بگوییم، بی‌آنکه خواسته‌باشم این  کتاب را طبقه‌بندی کرده و شاید برغم  خواستِ مولف، آن را در گرایشی که «رُمان نو» نامیده شده‌است، اسیر کنم، اما هنگام آماده‌سازی این سخنرانی گویی از سرِ تصادف،  متنی از آلن رُب‌گرییه را ترجمه می‌کردم که به نظر می‌رسد می‌تواند سرآغازی بر تحلیل از کار خانم فضایلی باشد. بنابراین سخن خود را با آوردن بخش کوتاهی از این  نوشته با عنوان «تاریخ زیر سئوال» آغاز می‌کنم:

« [در رمان کلاسیک] همه عناصر فنیِ روایت، از جمله استفاده از گذشته ساده (ماضی مطلق)، سوم شخص مفرد،  استفاده بی قید و شرط از حرکت زمانی، و پی رنگ‌ها خطی،  منحنیِ قاعده مند  شورها و عواطف، تنش هایی که در هر بخش  ما را تا  به انتها هدایت می کنند  و غیره،  همه این عناصر در پی آن بودند که  جهانی را نشان دهند که در آن ثبات، انسجام و پیوستگی  و تک صدایی، همگی به سادگی  به خوانش در می آیند.  و از آنجا  که ادراک  جهان به هیچ رو به زیر سئوال نمی رفت، روایت کردن آن نیز مشکلی در بر نداشت.  نوشتاررمان وار بدین ترتیب می  توانست با معصومیت همراه باشد».

با  الهام‌گرفتن از  رویکردِ گرییه،  شاید بتوانم پیش از هر چیز از نبود یک خط روایی یا یک «تاریخ» منحصر به‌فرد، که قاعدتا باید تاریخی خطی، مشروعیت‌دهنده و مشروعیت یافته، در کتاب می‌بود،  تاکید کنم. برعکس، کتاب بر آن است  که به ما  روایت تاریخی‌ای را ارائه دهد که تعمدا یا ناخود‌آگاه، پاره‌پاره شده، روایتگرانش از هم گسیخته‌اند و زمان‌ها و فضاهایش با یکدیگر آمیخته: هم از این‌رو، با «پیش»‌رفتن در صفحات کتاب، واقعا  نمی‌دانیم آیا داریم به «پیش» می رویم یا به«پَس»؛ نمی دانیم که حرف کدام راوی را، آویزه گوش کنیم و خود را در این جاده‌های خاطره و مخاطره به او بسپاریم. اما این را می‌دانیم که جایی هستیم سوا و ورای یک «تاریخ» ولو در «تاریخ»‌هایی گُم شده، که ما نیز رفته‌رفته در آن‌ها گُم می شویم: در نمادی از گُمگشتگی تاریخی ما و پهنه ما و  دور ماندنمان از هویتی متوهم و خیالین که شاید همان حکایت مدرنیته اجتماعی‌مان باشد؛حکایت سرگردانیمان در خود، که همان حکایت سرگردانی‌مان در جهان است: هر‌کس چیزی می‌گوید و انگشتش را به سویی نشانه می‌رود، و ما همچون کودکی یتیم، اگر نگوییم از زیر بُته درآمده، به پیش می‌رویم، به ‌پس می‌آییم،  به  همه‌کس شک می‌کنیم یا اعتماد، و میان «واقعیت» و «وهم» برسر خود می‌کوبیم.  

خاطرات ِما، مثل خود رُمان، تکه تکه شده‌اند و  ما گویی درون گردابی از جنس سراب، بی‌اختیار و بی‌دست وپا، غرق می‌شویم. کتاب را می‌توانیم از آغازش ، بخوانیم، یا از میانه و یا پایانش،  تفاوت چندانی  از نقطه نظری که این‌جا بیان می‌کنم ندارد، با هر صفحه بیشتر، در این  گرداب فرو می‌رویم، خاطرات بیشتری احاطه‌مان می‌کنند، گیج می‌‌شویم، در وجود «خود» بی‌خود، «هویت» خودساخته خود، و در همه آنچه به ظاهر هدف ما و نیاکانمان می‌‌نماید، در وجود یا امکان وجود ِمدرنیته‌مان  شک می‌کنیم.

کتاب ما را به سفری شصت-هفتاد‌ساله می‌برد. سفری که قاعدتا باید ما را از  دوران پیش از مشروطه تا انقلاب سال‌های پایانی دهه‌ بیاورد؛اما سفری که به نظر می‌رسد حتی خود نویسنده نیز مهارش را درون کوچه‌پس‌کوچه‌‌های تاریخ گُم کرده یا می‌خواسته یا ناچار‌بوده گُم‌ کند: در معنایی فرویدی، گویی این‌جا، ناخودآگاهی روانی بر کُنشِ نوشتاری غلبه کرده‌است، هر چند روشن است که مولف ترفندهای ادبی بسیار و ساخت‌هایی بی‌شمار به‌کار برده‌است تا بتواند «داستان» و «تاریخ» خود را به مثابه بنایی از یک مدرنیته  بی پایه بر‌پا‌ کند، اما  در نهایت این ناخودآگاه بوده که در بازی نوشتن/ اندیشیدن بُرده است. «نظام خاطره» در این‌جا خالق «تاریخ»ی شده‌است که یک تاریخ فردی است  و در فردیتش بالاترین معنا را می‌یابد و در این‌جا در فردیتی زنانه، کالبدی، حسی، جسمانی و به شدت عاطفی جای گرفته/ داده شده. مولف بی‌شک تردستی‌هایی داشته، ولو ناخود‌آگاه تاساختی بسازد و ما نیز به ناچار باید از تخریب و از  ساخت‌زدایی (deconstruction) کار، کار خود را آغاز کنیم تا بتوانیم به لایه‌های پنهان و معناییِ اثر راه بیابیم.

 

بدن من: بدنِ زنانۀ ‌ من

نظام خاطرۀ حسی‌شده وفرو‌رفته در قالبِ رمان، نیازمند آن بوده که نویسنده از  ابزاهاری متفاوتی استفاده کند که به آنها ابزارهای مفهومی (conceptual) می‌گوییم و نخستین این‌ها، مفهوم «بدن» است: گویی  ماجرای این هفتاد سالِ ما، ماجرایی «بدنی» بوده‌باشد: ماجرای «بدن من»، «بدن ما»  و «بدن آنها». و افزون براین، شاید ماجرایِ بدنی «زنانه» و «زنانه شده». برای درک این «بدن» باید به شیوه‌ای  ساخت زدایانه، دست به خوانشی خاص از کتاب زد که نه از یک نظم زمانی تبعیت می کند، نه از یک  نظم روایی و نه از یک نظم حتی مبتنی بر  روایت‌های موازی چندگانه تاریخی برروی الگوی رُمان نو.  ما در این‌جا، مفاهیم را در شیوه‌ای تفسیری، روی الگوهای شناختی/زبان‌شناختی/جامعه‌شناختی، ابتدا  ساخت‌زدایی کرده و سپس بازسازی معنایی از آن‌ها را در زمینۀ اجتماعی انجام می‌دهیم. بنابراین، آنچه گفته می‌شود به هیچ‌رو، نه قصد روانکاوی یا جامعه‌شناسی مولف را دارد و نه او را متعهد به چیزی می‌کند و نه  حتی  ضرورتا چیزی بوده که وی بخواهد بگوید. این تنها  خوانشی انفراد‌یافته از مولف و تفسیری خودی از یک «بیگانه» است: میان اثر و  پیچیدگی گذشته خاطره‌های حسی و شناختی‌شده.      

فرضیه اصلی که ما به کار می‌بریم، آن است که مدرنیته ایرانی، بیشتر و به شیوه‌ای خاص‌تر از مدرنیته در غرب، در واقع به نوعی «بدنمندی» (corporeité)اجتماعیِ مردانگی و زنانگی در معنایی است که داوید لوبروتون (David Le Breton) ارائه می‌دهد. مدرنیته‌ای که باید می‌توانست در  بدنِ دموکراتیک‌شده(انقلاب صنعتی) و بدنِ اجتماعی‌شده(شهری)ابتدا «مردانه» و سپس«زنانه»، تحقق می‌یافت، اما نتوانست، زیرا بدنِ مردانه، هویت خویش را از دست داد، اما نه به سود یا در جهت بازیابی هویتی بدنی دیگر در قالب «مردانگی مدرن» و برای  آفرینش «زنانگی مدرن»(اتفاقی که در غرب  افتاد) بلکه برای  آفرینش یک مردانگی در هم آمیخته و مغشوش، آمیزه‌ای بیمار از  سنت و مدرنیته، در بدن مردانه که سپس به «چیز»ی مشابه که بدن زنانه نامیده شد، دامن زد. هم از این‌رو  می‌توان در این‌جا به نظریه جودیت باتلر (Judith Butler)در نظریه جنسیت مُبهم او (کوییر)استناد کرد.با حرکت از نظریه کوییر در موقعیت تاریخی ما، شاید بتوان عنوان کرد که  مدرنیته ما همان اندازه در تعریف و باز‌تعریف خود از ابتدا تا امروز  مشکل داشته‌است که در تعریف و بازتعریف بدن‌زنانه، و در ایجاد موقعیتی متعادل و تعریف پذیر و  قابل «تحقق یافتن» جسم‌گرایانه یا  مبادله عاطفی بدن‌ها در نظام اجتماعی مبادله گسترده که یک جامعه را می‌سازد.  در یک معنا، مشکل و اغتشاش مدرنیته ما اغتشاشی است که می‌توان آن را در بدن و به ویژه بدن زنانه،  متمرکز کرد.

 

زنی که «نیست»، مردی که زیادی«هست»

حال اگر خواسته باشیم از نظریه‌ای دیگر در ارزیابی و درک رُمان فضایلی  بهره ببریم، شاید بتوانیم به سراغ نظریه «دو دست دولت» پیربوردیو (Pierre Bourdieu) برویم: در این نظریه، مدرنیته بر‌اساس یک موقعیت سیاسی جدید(دولت دموکراتیک و مشروعیت یافته از کُنش های اجتماعی) شکل می‌گیرد. اما تداوم و پایداری این موقعیت به تعادلی ربط دارد که میان دو دستِ دولت، اتفاق می‌افتد. یک دستِ راست، پدرانه، سرکوبگر، آمرانه، خشن و نظم دهنده از خلال ساختن جامعه بر اساس  ساخت‌های «مردانه» یا مذکر تاریخ و روابط اجتماعی؛ این همان نظامی است که بهتر از هر اندیشمندی میشل فوکو در  کتاب «نظم گفتمان» آن را تبیین کرده است: هنجارهای ایدئولوژیکی که خود را به هنجارهای  بیولوژیک بازگردانده و تبدیل می‌کنند. بدین‌ترتیب است که فوکو نشان می‌دهد چگونه ازدواج دگر‌جنس خواهانه دوتایی، و حتی مفاهیمی چون سلامت جسمانی و روانی، سازگاری با جامعه یاشورشی‌بودن وغیره شکل می‌گیرند.البته این همان فرایندی است که بوردیو نیز به آن «طبیعی» کردنِ ایدئولوژی می‌گوید. اما در‌کنار این دست، دستی دیگر نیز هست: یک دست «چپ»، زنانه، مادرانه، حفاظت‌کننده، مهربان که بتواند  نظم مردانه را  با عنصر حیات سازش دهد. اگر دستِ راست و مردانه، منشا مرگ است، دست چپ منشا زندگی است. دست زنانه دولت، همان دستی است که همه چیزهایی را در حقوق مدرنیته می‌سازد، همان حقوق و دستآوردهایی که می‌بینیم امروز چقدر از آن فاصله گرفته و می‌گیریم.

این دست «چپ»، لزوما ربطی به چپِ سیاسی، ندارد اما اغلب به وسیله آن  نمایندگی شد‌ه‌است. امروز در جامعه مدرن تقریبا همه آنچه زنان نمایندگی‌اش می‌کنند در این جنبه از  دولت و امر سیاسی دیده می‌شود: نظام‌های رفاهی، آموزشی، بهداشتی.  به همین دلیل نیز بهترین نشانه سیاسی دست چپِ دولت، همان «دولت رفاه» بوده و بهترین نماد دستِ راست دولت، دولت توتالیتر. در جنگی که امروز بر سر قدرت میان دستاوردهای دموکراتیک و نظام‌های قدرت سلطه‌گر در‌گرفته، زنانگی در سویِ طبیعت و حیات، و مردانگی در سویِ ضدیت با طبیعت و مرگ است، به عبارتی، امر‌سیاسی، خشن و نظامی‌گرا و سرکوبگر در‌پی حذف «بدن زنانه» است،  اما این کار را از خلال بازتعریف این زنانگی نه در معنای اصیل و جسمانی آن، بلکه در معنای جامعه‌ای و به دو شیوه به ظاهر متناقض اما در واقع یکسان انجام می‌دهد: یا به شدت «هرزه‌نگار» (بدن‌‌نمایی) یا از خلال نفی زنانگی با الگوی جامعه  تک‌جنسیتی که در آن زن و مرد، جنسیت خود را از دست داده باشند و همه نشانه‌های زنانگی (یا همان امرجسمانی) از میان رفته‌باشد. کودکی و زنانگی  در این‌جا روی یک محور مشترک قرار می گیرند: کودک موجودیتی است که هنوز «جنسیت» نیافته و می تواند یا به یک «امرمردانه» (نه لزوما یک مرد یا زن) تبدیل شود و یا به یک امرزنانه(در معنای  طبیعت‌گرایانه و انسانیِ کلمه) از این رو بزرگترین قربانیان خشونت در جهان معاصر، زنان و کودکان هستند، زیرا بدن زنانه و بدن کودکانه، همچون سدهایی مقاوم در برابر  امر مردانه‌ای هستند که در بدن مردانه بازساخته شده از ایدئولوژی سلطه در طبیعت تحقق می یابد.

 بازگردیم به تز محوری خود: مدرنیتۀ ایرانی. در کتاب «حکایت گل‌های رازیان»  تغییر آرام اما پیوستۀ موقعیت بدنِ سنتی به بدن مدرنِ زنانه را شاهدیم. و این پروژه، پروژه‌ای است که در جهان نیز از اواخر قرن نوزده شروع می‌شود، زنان در واقع، از موقعیت درون‌بودگی(intériorité)، وارد موقعیت برون‌بودگی(extériorité) می‌شوند و این فرآیند از درون به برون‌آمدن، شروع می‌کند سیستم اجتماعی را تغییر می‌دهد. نه بر‌اساس اشکالی که دخالت زنانه در‌طول نظام‌های سیاسی در طول تاریخ داشته‌است. اما موضوع خود را به ایران  محدود کنیم. در ایران مثل همه‌جای دیگر، حضور زن، تداوم این حضور، تغییر شکل این حضور  و در همان غنایی که گفتیم، تغییرِ بدن زنانه است که می بایستی می‌توانست مدرنیته را بسازد اما نتوانست بسازد، زیرا در ساختن بدن زنانه، همچون بدن مردانه ناموفق بود. و البته نباید مطلق‌گرایانه صحبت کنیم چون همین امروز ما وضعیتی  به مراتب بهتر از  کشورهای همسایه‌مان داریم و بدن زنانه توانسته‌است خود را، گفتمان خود را، حضور خود را،  و حتی جسم‌گرایی خود را، مثلا با همین کتاب، یا با کُنش های حرکتی/حسی/ زیباشناسانه دختران ما(کودکانی که به زنان تبدیل می‌شوند)  به خوبی تحمیل و تثبیت کند. زنان نه حاضر شده‌اند بدنِ شمایل شدۀ خود را بپذیرند و نه بدن بدون جنسیت خود را. و این نکته‌ای است که در سراسر کتاب دیده می‌شود.  چهار راوی که هر‌کدام زنانگی خود را به شیوه خود، روایت می‌کنند، هر‌کدام وسوسه‌های اجتماعی گوناگون را برای جنسی شدن یا بی جنس شدن،  تجربه می‌کنند، و هرکدام  تمام تلاش خود را، ولو آن‌که کاملا موفق نشوند، انجام می‌دهند که بدن شمایلی را در معنای مثبت  یا همان دست چپ دولت را به تحقق برسانند. حال اگر به چند مصداق‌در کتاب نیز بپردازیم، شاید بحث نظری روشن‌تر شود.

کالبد زنانه گل‌های رازیان

کتاب  با  دیالکتیکی که می توان آن را به حرکت مرکز‌گرا/مرکز‌گریز (centrifuge/centripète)در بدن زنانه تعبیر کرد، این بدن را در  یک نظام روایی چهار‌گانه  شبه تاریخی می‌سازد. وقتی زن از درون (سنت/خانه/اندرونی) به برون(مدرنیته/جامعه/ بیرونی) می‌آید، بدن او آفریده می‌شود. به وجود‌آمدنِ بدن، در این‌جا یک بیولوژیِ برونی، یک فرایند از «شدنِ اجتماعی» است که در مقابل خود، یک بیولوژی درونی، فرایندی از «طبیعت مهار‌شده» در فرهنگ سنتی را دارد. طبعاً زن در درونِ بدن خود وجود دارد. پس  بیولوژی برونی چه تفاوتی با بیولوژی درونی دارد؟ بیولوژی برونی چیزی است که زنانگی بیولوژیک/ جانوری را ازخلال نظام نمادین بیان زبان‌شناختی(expression linguistique) و نظام بیان کُنشی-حرکتی(expression pratique) قادر به ورود به میدان‌های اجتماعی و  مبادله‌های سرمایه‌ای (در معنای بوردیویی این واژگان) می کند. بدین ترتیب، زن می تواند «دیده شود» (اهمیت پوست و جنسی‌گرایی در اینجا معنا می یابد) نه این‌که صرفا «ببیند»، زن می‌تواند تحصیل‌کند، زن می‌تواند کار‌کند، زن می‌تواند  وارد کنش‌های پیچیده  و استراتژی‌های  گسترده اجتماعی شود، از خود دفاع کند، رویا‌های  گسترده داشته‌باشد، حتی ترس‌های اجتماعی و البته ابزارهای دفاع اجتماعی از خود.  کتاب در رویکرد پدیدار‌شناسانه/نشانه‌شناختی خود این امر را در  مفاهیم بی‌شماری نشان می‌دهد که به برخی از آن‌ها در این‌جا اشاره می‌کنیم.

نخست مفهوم «خون»: در چندین نقطه،اشاره‌ها به این مفهوم، مستقیم، زنانه و جنسی‌گرا هستند: خون قاعدگی و خون زفاف. نظام پرداختن به این امر به‌خوبی تفاوت بیولوژی درونی با بیولوژی برونی را نشان می‌دهد. بخشی از کتاب را مرور کنیم:

«از جوانی خون قاعدگی ام سنگین بود. و روز اول و دوم، خون زیادی از من می‌رفت. یک روز که در حیاط آنها که همسایه بودند، با خواهر و  مادر رحیم رحیم زاده نشسته بودم، چنان خونریزی کردم که تمام لباسم لک شد. می دانستم که رحیم پشت پنجره من را می پاید و به روی خودم نیاوردم و چادر سفید چیتی را که خوشبختانه روی سر گذاشته بودم را برداشتم و بلند شدم که بروم.»

نظام استنادی به «خونِ قاعدگی»، یک نظام کاملاً مستقیم است. نظامی است که دیده می‌شود و چیزی را پنهان نمی‌کند. در نتیجه اینجا زنانگی در خون، با خون و از خون بازتعریف و بازسازی می‌شود. نکته‌ای که باز از لحاظ نظری، ما را به  نظریه «پاکی و خطر» مری داگلاس می‌رساند. و با همین نظریه، البته به گونه‌ای کاملا روشن‌تر می‌توانیم به مصداق دوم یعنی «خون زفاف» نیز برسیم که باز هم یک استناد مستقیم به زنانگی و زنانه شدن اجتماعی است:

«اما شب زفاف، وقتی دید دختر نیست. که آن زمان ها نشانه بی آبرویی بود، دستش را با تیغی برید.»

این‌جا خودِ این جمله، بسیار گویاست. «بی آبرویی» و «دختر نبودن» یعنی وجود نداشتن بدن درون «بکارت از دست رفته» برون از ازدواج یا اجتماعی شدنی برون از هنجارمندی بیولوژی درونی زنانگی. دختر نبودن، در این حالت، نشانه مبادله‌ای ناهنجار است که انتظارِ خون در پشت در «اتاق زفاف»، هنجارمندش می کند. پس:

«دستش را با تیغی برید و دستمال را خونی کرد و به پیرزن هایی که بیرون در اتاق ایستاده بودند داد تا در بکارت نیره که خیلی حرف ها پشت او بود، شک نکنند.»

می بینیم که خون تبدیل به یک سلاح می‌شود: سلاحِ زنانگی. صرفا این نکته را در حد اشاره بگوییم که استفاده از «خون قاعدگی» به مثابه نخستین سلاح زنانه در برابر خشونت مردانه، پیشینه  مطالباتی زیادی در نزد انسان‌شناسان باستان‌شناس دارد. اما در چارچوب بحث ما، می‌توان درمفهوم دیگری که باز، هم زنانه است وهم جنسی‌گرا دید: پوست و برهنگی.

 

پوست به مثابه حضور در جامعه/ جهان

برهنگی و پوست، باز گونه‌ای از همین  تمایل «بودن» در جهان، و اراده به تغیییر جهان و جامعه از خلال نوشتنِ تاریخ جامعه خود،  با  قلمی از جنسِ یک بدن زنانه،دانست، قلمی بدیهتا و آشکارا «زنانه» و «جنسی‌گرا» که خود را به  صورت برجسته‌ای در کتاب بازمی‌نمایاند. از این‌رو شاید اگر می‌خواستیم  معادلی  ادبی در تاریخ معاصر برای این کتاب بیابیم، به گمانم اشعار فروغ می‌توانست به کار‌آید. بحث در اینجا نه برهنگیِ کالبد، بلکه برهنگیِ پوست است که در نقاطی خاص اتفاق می‌افتد که خود معنا دارند. به ویژه در پا.  پایِ برهنه و پایِ سفیدِ برهنه: پای «سفید» برهنه، درون خود، عناصر مهم دیگری را جای می‌دهد. پایی که مویی بر آن نیست، پای موی‌زدوده، عنصری نمادین از جانوربودگی و بنابراین، پایی فرهنگی‌شده است:موضوعی بسیار مورد بحث و تامل در انسان‌شناسی که این‌جا فرصتی برای ورود به آن نیست. تنها بر این نکته تاکید کنیم که دو لایه فرهنگی بر لایه بیولوژیک و جانوری پوست،می‌افزاید، یکی از خلال «حذف» است با برداشتن موها و دیگری از خلال افزودن با گذاشتن لباس. مرئی شدن پوست و حضورِ اجتماعی،  یا نامرئی شدن پوست، کالبد، بدن، و در نتیجه، حذف وجود اجتماعی. و از یاد نبریم که  در کتاب شاهد گذار آرام اما پیوسته بیولوژی درونی به بیولوژی برونی هستیم. سکانسی بی نهایت زیبا و گویا، از آنچه در بالا گفتیم را در «حرکت خرامان» دخترک در برابر پدرش می‌بینیم: ترکیبی از سالومه اسکار وایلد/سارا برنارد یا لولیتای ناباکوف/ کوبریک؛ رقصی بیولوژیک/زنانه در قالب سکانسی نمایشی/اجرایی و خلسه‌وار که دخترک،در پیش چشمان پدرش که به او شکایت کرده‌اند از اینکه:«دختر تو بدون حجاب می رود و این برای دختر یک شخصیت روحانی مناسب نیست،...»: می گوید: «... من آن حجاب قبلی را نشان تان می دهم و بی حجابی فعلی را هم به شما نشان می دهم.» و در آن‌جا، نویسنده، پاراگرافی بسیار زیباو بسیار حسی و بدن‌نمایانه به ما ارائه می‌دهد که پدر، خواهان دیدن نمایش می‌شود:

«گفتم آقاجان خب چه گفتند به شما؟ حالا جلوی شما هم حجاب قبلی را می پوشم و هم بی حجابی فعلی را. هر چه را که شما بگویید اطاعت می کنم. اول یک لباس مل مل با گل های سرخ، پوشیدم. که یقه بازی داشت.»دقت کنیم که «یقه باز» در اینجا استنادی به برهنگی است؛ پرسوناژ، بدن خود (پوست خود) را به نمایش می‌گذارد. «یقه بازی داشت و به تن می چسبید». چسبیدن لباس به تن، به معنی از بین‌رفتن پوست برونی، یا یکی‌شدن پوست برونی (لباس) با پوست درونی است یا بهتر بگوییم به وجود آمدن پوست برونی (پیدا شدنش) که معادلی است برای  پیدا شدن/آفرینش سويۀ زنانۀ بدن‌گرایی/ اجتماعی یا زن برونی در برابر زن درونی صرفا بیولوژیک یا با حلقه کوچک اجتماعی. دیگر آنکه «لباس مل مل با گل های سرخ...» که باز اشاره‌ای به خون است: گل‌های سرخ، باز‌تولید خون روی پوست هستند. برهنگی و به تن چسبیدن. بدون جوراب بودن، پاشنه بلند جلوباز‌ داشتن یا «چادر چیت گل ریز سفید و نارنجی را روی سرم انداختم و نصف موهایم از چادر بیرون بود و با قر و اطوار( که این قر و اطوار بسیار مهم است. این بازتولید بدن زن است در سیستم حرکتی که بعد در تمام کتاب این امر را حتی به صورت شاید مبالغه‌آمیزی، آگاهانه یا ناخودآگاهانه،می‌بینیم. شخصیت‌های زنی که قر و اطوار دارند)...«و با قر و اطوار چادر را به دور بدنم پیچیدم. و جلوی آقاجان خرامیدم...»این جنسی‌گرایی از طریق رابطه بسیار خاصی که با بدن ایجاد شده، مشهود است. این همان تکه آزادی است که گفتم به سیستم، به هنجارمندی سیستم ضربه می زند:«... و جلوی آقاجان خرامیدم. و هر چند یک بار، چادر را باز می کردم و به هوای جابجا کردن، و صاف کردن چادر، پاهای لخت و سفیدم را به نمایش می گذاشتم».متنی با جنسیت‌سازی ذاتی در حجابی که  اوج  زنانگی اجتماعی شده است. اما سپس  ناگهان ضرب‌آهنگ متن دگرگون می شود  و درون موقعیتی از سخت شدن مردانه که بدن زنانه را درون هنجارمندی بی حجابیِ بدون جنسیتِ «روپوش» مدرسه، ابزار اساسی فوکویی ساختِ مدرنیته هنجارمند نظم اجتماعی، از میان می‌برد: «بعد روپوش ارمک مدرسه ام را پوشیدم.» از همان ابتدا با واژه «ارمک»، ضربه‌ای بر سر خواننده می‌خورد که در حقیقت بدن زنانه را در یک زنانگی بدون ‌جنسیت و غیرجنسی می کُشد:« روپوش مدرسه را پوشیدم. با یقه سفید و جوراب کلفت خاکی رنگ و کفش پاشنه کوتاه و پشت بسته و خیلی رسمی، جلوی آقاجان رژه رفتم. و آقاجان گفت، اعوذ بالله اینجوری که خیلی بهتر است. مردم مزخرف می گویند. جان به در بردم. »

 

آفرینش زنانگی به مثابه آفرینش دولت مدرن

در حقیقت، پوستی که به سوی بیرون باز می‌شود، همان به وجود‌آمدن زنانگی به مثابه دولت است؛ حرکاتی تازه برای زنان: رانندگی، شیوه‌های جدید  راه‌رفتن، حضور در مکان‌های مردانه، شیوه‌های نشستن (که در کتاب نمونه‌های زیادی از آن هست) شکل قرار‌دادن پاها بر یکدیگر، زن، که خود را به سیستم مردانه  تحمیل می‌کند، اکنون دیگر خودش  است که با حس‌هایش خود را، به صورت اجتماعی، می آفریند: بوی اجتماعی چیزها، طعم اجتماعی چیزها،... زنی که به بیرون آمده و  می‌تواند هر چیزی را نه تنها ببیند بلکه خود دیده شود، نه تنها ببوید بلکه خود بوئیده شود، نه تنها بچشد بلکه خود چشیده شود؛ زنی که با جسارت جلوی سینمای شلوغ مردانه می‌رود ولو آنکه بدنش مورد تعرض قرار بگیرد، لومپنیسم را به چالش می‌کشد(در سینماهای دهه 40) روی زمین انداخته می‌شود، گویی بر تختی می اندازندش تا به او تعرض کنند: زنی که می‌بایست در خانه، درون ِ بیولوژیک، روی تختِ نرمی تمکین کند، اما حاضر است آسفالت خیابان را انتخاب کند تا با فضای برونی به چالش در‌بیاید.

مولکول‌های زنانگی در زمان/مکان‌های مردانه

سلول‌ها یا مولکول‌های زمانی/مکانی، در کتاب، با استناد عمدتآً به دو گروه از زمان/مکان‌ها انجام می‌شود که گفتیم دیالکتیک  مرکزگرا/مرکزگریز دارند: تهران/ شهرستان‌(بارفروش، شیراز، کرمانشاه، سمنان،...) و ایران/ جهان (فرانسه، آلمان، عراق- کربلا)؛ زن برونی شده، اما پیوسته در رابطه‌ای درون/برون، در حرکتی مرکزگرا/مرکزگریز نوسان دارد:از مرکز به پیرامون،از بستگی به گشایش، پخش می‌شودو بسط می یابد، همچون «خون» جریان می‌یابد، پس زده می‌شود و قبض می‌شود(لخته می‌بندد): زنانگی در حلقه‌هایی پراکنده می‌شود تاحضور برونی خود را تثبیت کند و هر‌بار، ناچار به درون بازمی‌گردد: مدرنیته، تحقق نمی‌یابد زیرا زن تحقق نمی‌یابد. حباب‌های زمان/ مکانی ناپایان هستند: از تهران تا شهرستان‌ها و کشورهای دیگر، در روابطی همان اندازه زمانی/ مکانی  (تهران-سمنان) که معنایی/ نشانه‌ای (تهران – کربلا و تهران- پاریس).

 

دستِ بُریدۀ مردانگی و مدرنیتۀ معیوب ایرانی

دست مردانه، همان دستِ راست دولتِ بوردیویی است، همان نماد  سرکوبی ناممکن، جایی که برون‌بودگی (قابیل) درون‌بودگی(هابیل) را کُشته است. جایی که بحث نظام‌های نهادینه‌شده است. به تدریج که ما در کتاب پیش می‌رویم، نه در یک رابطه خطی، بلکه در رابطه کاملاً پیچیده و تو‌در‌تو شاهد پیدایش نهادها هستیم: کنکور، به مثابه موقعیت برای آزادی از خلال درس‌خواندن که تا به امروز باقی مانده‌است، هنر، کلاس‌های نقاشی، جشن هنر شیراز، محافل روشنفکرانه، حوزه‌های حرفه‌ای، نهادِ سفر و...همه این نهادها نتیجه گرد‌هم‌آمدن حباب‌های زمانی/مکانی در دیالکتیک درون/برون مرکز گرا/مرکز گریز و در پیدایش  بدن زنانه جنسیت‌گرا، حسی  و زیباشناسانه دولتی (اجتماعی)هستند که در بخش پیشین ما به آن اشاره کردیم: ابتدا بدن بود که باید تعریف(بازتعریف)می‌شد؛سپس این بدن باید سیستم‌های زمانی/ مکانی بزرگ‌تر از خودش را می‌ساخت، که ما به آنها مولکول‌های زمانی/مکانی گفتیم و نهایت و باز کالبدهایی بزرگتر که همان نظام‌های ساختارمند ِ ساختاردهنده (باز به اصطلاح بوردیو)است.

 

نتیجه‌ای بی‌نتیجه

چرا و در چه میزانی، مدرنیتۀ ایرانی، شکست خورد یا پیروز شد‌؟ در همان حد که توانست یا نتوانست بدن زن را بفهمد. آیا توانست بدن زن را بفهمد و درونی کند؟  پاسخ این سوال پاسخی مثبت یا منفی نیست. زیرا  ما مردان یا ما زنان، نیستیم که می توانیم به آن پاسخ دهیم. کل یک نظام اجتماعی است که باید جوابی برای این امر بیابد نه زنان و مردان، بلکه ساختارهای زنانگی و مردانگی و طبعا قربانیان آنها، یعنی ساختارهای کودکانه و سالمندانه. نظام‌های هنجارمندی که نمی‌خواهند شکست خودرا بپذیرند و به همین دلیل خود را در ساختارهای لذت (موفقیت های بی معنا در اینجا و آنجا، جایزه‌ها، خوشی‌های ناپایدار و بی‌معنی) یا ساختارهای درد( گلایه دردمند از  موقعیت خود در جهان درونی و برونی)دائم تکرار می‌کنند: آمریت در لذت و درد به  شیوه‌ای از زندگی بدل می‌شود که خود را با تکرار خود به اثبات می‌رساند، هم برای خودش و هم برای دیگران. مدرنیته ما، اگر روزی حاصل شود، جایی است فراتر از گستاخی‌ای که نداریم، شهامتی که از آن بیگانه‌ایم: در دیدن خود در آینه‌ای که لاکان پیش رویمان بگیرد، رقصی چنین(که بایدهمچون سالومه) میانه میدانمان، آرزو باشد.

 

این متن  ابتدا در قالب یک سخنرانی در  «نشر همیشه» در تاریخ دوم دی 1395 نشر «همیشه» ارائه شد و در اینجا با تغییرات بسیار زیادی برای نخستین بار منتشر می شود. متن نهایی همراه  رفرانس های مقاله در مجموعه  کارهای بعدی نویسنده منتشر خواهد شد.

 

منابع این مقاله در نزد  نویسنده محفوظ است

پژوهش‌های انسان‏شناسي ايران

سال 1، شمارۀ 2

پاییز و زمستان 1390، صص 83- 57

 

بررسي انسان‌شناختي انگيزه‌ها و دلايل مديريت کالبد:

مطالعه موردی یک خرده فرهنگ شهری در تهران*

 

ناصر فكوهي**

آزاده حقگوي پشكه***

تاریخ دریافت: 13/9/1389

تاریخ پذیرش: 29/1/1390

چكيده

کالبد انسانی به مثابه موضوع پژوهش در علوم اجتماعی، به جز مواردی معدود، پیشینه‌ای طولانی ندارد و تنها در چند دهه اخیر اهمیت قابل توجهی یافته و گرایش‌های تخصصی در جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی پیرامون آن شکل گرفته‌ است. در اين مقاله تلاش شده است مديريت کالبد به عنوان يك موضوع فرهنگي تحليل شده و ابعاد فرهنگي، دلايل و انگيزه‌هاي اين رفتار تشريح شوند. اين رفتار حاوي پيامي فرهنگي و نشانگر تغييرات فرهنگي در زندگي شخصي و اجتماعي افراد است و با مطالعه عميق مي‌توان معانی و نشانه‌هاي فرهنگي آن را شناخت و تفسير كرد. روش پژوهش حاضر کیفی از نوع مطالعه موردی است. جامعه مورد مطالعه در پژوهش حاضر یک خرده فرهنگ از زنان کنشگران در ورزشگاه شيرودي بوده‌اند كه از بين آن‌ها با پنجاه نفر در فاصله سنی 15 تا 50 سال مصاحبه‌های تفصیلی شده است. نتایج تحقیق در گروه مورد مطالعه گویای وجود نوعی موقعیت متناقض در تبیین و درونی شدن مفهوم هویت زنانه در جامعه ایرانی به طور کلی و نوعی شکل‌گیری، تبیین و درونی شدن درک از کالبد خود به مثابه یک دیگری از نگاهی عمدتا مردمدارانه و مبتنی بر سودجویی و کالایی شدن مفهوم کالبد در جامعه مورد مطالعه است.

کلید واژگان: انسان‌شناسی کالبد، تغيير فرهنگي، جنسيت، مديريت کالبد، هويت زنانه.

 

 

مقدمه                                                 

با افزایش اهمیت مفهوم و پدیده خود (self) که بیشتر محصول جامعه مدرن است، کالبد به مثابه بارزترین شکل بیرونی حامل این مفهوم، جایگاه ویژه‌ای یافت. بدین ترتیب این پرسش که انسان‌ها چگونه در رابطه با قراردادهای ساختاری، کالبد خود را سازمان داده و به رفتار در می‌آورند به موضوعی برای تحقیقات در علوم اجتماعی همچون انسان‌شناسی تبدیل شد که از آن با نام مدیریت کالبد یاد می‌شود. بنابراین مدیریت کالبد در معنایی به مفهوم دستکاری در نمای ظاهری بدن است. در دوران مدرن، نمای ظاهری کردارهای کالبد اهمیتی خاص می‌یابند. کالبد دیگر نه تنها از بعد زیست‌شناختی بلکه به عنوان محصولی فرهنگی و اجتماعی و حتی تاریخی مورد توجه قرار گرفته است.

واقعيت اين است كه انسان‌ها بيش از پيش مسئول طراحي و بارتولید کالبد‌هاي خويش می‌شوند و هر چه محيط فعاليت‌هاي اجتماعي‌شان از جامعه سنتي بيشتر فاصله می‌گیرد، فشار اين مسئوليت را بيشتر احساس مي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه تاكيد فزاينده بر مديريت کالبد (رژيم غذايي، اهميت ورزش در حفظ شادابي و تناسب اندام، آرايش و جراحي صورت و بدن) و نيز مسئوليت اخلاقي در قبال حفاظت از کالبد و نماياندن آن به مثابه يك تصوير، یا آنچه می‌توان بدان خود به مثابه دیگری (the self as the other) نام داد، نشانگر شكل‌هاي مدرن تمايز و تشخيص اجتماعي است و نظارت، تنظيم و تعديل دقيق کالبد را مي‌توان داستان يا روايتي دانست كه فرد از چگونگي زيستن خود در چارچوب‌هاي متفاوت زندگي جمعي روایت مي‌كند.

توجه به زيبايي و جواني کالبد در رسانه‌هاي جمعي، افزايش علاقه به جواني و تلاش براي حفظ و تداوم آن (در سال‌هاي غير جواني) و گسترش فنون دستکاری کالبد ويژگي‌هايي هستند كه در جوامع مدرن و رو‌به‌توسعه ديده مي‌شوند. به نظر مي‌رسد توجه و دريافت و رفتار انسان مدرن نسبت به کالبد، با رفتار و دريافت انسان جوامع سنتي متفاوت باشد و اين تفاوت در بينش و رفتار، در جهت دادن انديشه دانشمندان علوم اجتماعي و علوم انساني به آن به مثابه امري اجتماعي موثر بوده است. رفتارهاي جديدي كه در جوامع مدرن و در دهه‌هاي پاياني سده بيستم نسبت به کالبد انجام مي‌شود، دانشمندان رشته‌هاي علوم انساني و به خصوص علوم اجتماعي را متقاعد كرده است كه براي شناختن منشا اين رفتارها به جاي جستجو در دانش زيستي يا روان‌كاوانه بايد به سراغ جريان‌های فرهنگي رفت كه يك اجتماع را هدايت مي‌كنند. ترنر در این زمینه با تاکید بر کالبد و بیماری، نقش مهمی را در وارد کردن این موضوع به حوزه تحلیل فرهنگی ایفا کرده است (ترنر، 1987؛ گیدنز، 1991؛ مارتین، 1987). اين موضوعي است كه در حوزه‌های جدید انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی کالبد مورد بحث و کنکاش علمی قرار می‌گیرد.

جامعه ما در این زمینه شرایط ویژه­ای دارد تا حدی به وضعیت ویژه توسعه و تحول آن مربوط می‌شود. كلان‌ شهری همچون تهران که مجموعه­ای از فرهنگ­های گوناگون و شرایط اقتصادی متفاوت را در خود دارد، با نوعی تناقض به خصوص در رابطه با زنان مواجه است. تفکر سنتی مبتنی بر تابویی بودن کالبد به طور عام و کالبد زنانه به طور خاص، تحت تاثر نظام بازانديشي و بازنمایی‌های جمعی (به دليل نفوذ و توسعه رسانه‌ها و دسترسي زنان به منابع اطلاعاتي و هويتي جديد) امروزه تا حد زیادی به چالش کشیده شده است و در نتیجه شرایط متفاوتی نسبت به گذشته را به وجود آمده است. نمونه‌هايي از اين دگرگونی را مي‌توان در آرايش دختران جوان و گفتگوي‌هاي روزانه آن‌ها در ارتباط با کالبدشان مشاهده کرد. تغییرات پیش‌آمده در ارتباط با زنان متاهل نیز در اندیشه‌های مربوط به لزوم تقسيم كار خانگي، تصميم‌گيري مشترك در امور جاري زندگي و محوريت یافتن عشق در زندگي خصوصي افراد قابل مشاهده و بررسی است. اين موارد نتيجه بازانديشي در روابط درونی زندگي‌های خانوادگي جديد است و صرفا نمي‌توان این اندیشه‌ها و کنش‌های جدید را در قالب قرائت سنتي از تعامل میان زن و شوهر تحليل كرد چرا كه در گفتمان سنتي، عمدتا بر نقش زن بیشتر بر انجام وظايف خانگي متمرکز است و زنان در تصميم‌گيري‌هاي مشترك زندگي صورتی غیرمستقیم دخیل هستند. بنابراين اين موضوع با توجه به الگوي توسعه‌ايي كشور ایران، جامعه ما را در موقعيت و وضعيت متناقضی قرار داده است. از يك طرف بخشی از زنان تحت تاثير نظام بازانديشي تلقي، تعريف و انتظارات متفاوتي از خود به عنوان دختر يا همسر دارند که با الگوهای جهان‌شمول و رسانه‌ای کنونی قابل تبیین است و از طرف ديگر، بخشي از جامعه زنان همچنان بیشتر انتظارات و توقعات خود را در چارچوب‌های متعارف و گفتمان و بازنمایی‌های سنتی باز می‌یابند. بنابراين در اين وضعيت زنان تجربه زيست دوگانه‌ايي دارند که گاه دو بخش مجزا و قابل تفکیک در سبک زندگی و حتی در فضای فیزیکی را ایجاد می‌کند و می‌طلبد و گاه حتی در هر یک از این دو بخش زیر بخش‌هایی هستند که مرزها در آن‌ها به صورت فیزیکی یا ذهنی مخدوش می‌شوند. نتيجه چنين تجربه دوگانه‌ايي را مي‌توان در ابعادی آسيب‌شناختی در بروز انواع مسائل در زندگي شخصي و اجتماعي و در شكل‌های دیگر از جمله در ابتكارات فردي در ارائه تعريف از خود و مقاومت در برابر گفتمان‌های غالب در جامعه ديد.

بنابراين طرح مساله در خصوص مدیریت کالبد زنان در ايران، حاوی چند نکته اساسی است. نخستین موضوع، اهمیت مدیريت کالبد است که با توجه به اهمیت یافتن مفهوم خود و کالبد به عنوان جلوه‌گاه خود در تعاملات اجتماعی، چگونگی مدیریت کالبد از سوی افراد، نشانه‌ای از نحوه تفکر افراد و نظام‌های معنایی مرتبط است. نحوه مدیریت کالبد به عنوان قرارگاه خود، می­تواند حاوی اطلاعاتی در مورد تغییرات فرهنگی، ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی و نیز نوع نگرش خود فرد به این ارزش‌ها باشد. دوم اینکه زنان به عنوان موضوعی مهم در پژوهش­های اجتماعی مطرح هستند. این توجه به زنان از اواخر قرن هجدهم میلادی پدید آمده است. امروزه زتان به عنوان نيمي از جامعه نقش مهم در شکل‌گیری وضعيت فرهنگي و اجتماعي جامعه دارند و حتي در فرايندهاي فرهنگي معاصر تاثيرگذار هستند كه يكي از اين فرايندهاي فرهنگي را مي‌توان در عرصه ساخت هويت و ارائه تعريفي از خويشتن در قالب مديريت کالبد مورد تحليل قرار داد. سوم اینکه مدیریت کالبد در جامعه ما به ویژه در کلان‌شهرها با شدت در حال شکل‌گیری است. به طوری که بر اساس گزارش مرکز تحقیقات بازارهای بین‌الملل وابسته به اتحادیه اروپا، ایران در زمینه مصرف لوازم آرایشی در میان کشورهای خاورمیانه به ارزش 1/2 میلیارد دلار در سال، رتبه دوم و در کل جهان رتبه هفت را به خود اختصاص داده است (صمدی، 1388: 22). واکاوی انگیزه‌ها و دلایل تمایل به این رفتار می‌تواند حاوی اطلاعات سودمندی در زمینه تغییرات فرهنگی جامعه ایران باشد.

 

پرسش‌های پژوهش

با توجه به آنچه گفته شد عمده‌ترین پرسش‌های تحقیق عبارتند از موارد زیر:

1ـ انگيزه‌هاي زنان از انجام مديريت کالبد چيست؟

2ـ در کلان‌شهری همچون تهران زنان چگونه و بر اساس چه الگوهای مرجعی کالبد خود را مدیریت می‌کنند؟

3ـ رویکرد جنسیت دیگر، چه اهمیتی در تلقی زنان از کالبد خود دارد و به چه شکل ظهور می‌یابد؟

4ـ نقش دو مولفه سرمایه اقتصادی و وضعیت خویشاوندی در الگوی مدیریت کالبد چیست‌؟

 

روش تحقیق

پژوهش حاضر از نوع مطالعات كيفي است. راهبرد پژوهش مطالعه موردي و روش گردآوري اطلاعات مصاحبه و مشاهده بوده است. روش كيفي بنا به دلايل زير انتخاب شده است: دليل اول ماهيت مساله پژوهشی است. چون هدف از پژوهش ادراك معنا يا ماهيت تجارب افراد بود بنابراين روش كيفي شيوه‌اي كارآمد براي فهم جزئيات مربوط به فرايندهاي فكري جامعه مورد مطالعه بود. دليل دوم اين بود كه در حوزه مديريت کالبد زنان ایرانی دانسته‌هاي اندكي وجود دارد بنابراين، اين روش ما را به شناخت جديدي در اين حوزه مي‌رساند.

دليل انتخاب راهبرد مطالعه موردي اين بود كه اين راهبرد براي پاسخ‌گويي به پرسش‌هاي مربوط به چگونگي و چرايي راهبرد مناسبي است و از آنجا كه پرسش‌هاي مربوط به مديريت کالبد نيز معطوف به دلايل این مدیریت و چگونگي انجام آن بود، بنابراين مطالعه موردي راهبرد مناسبي به شمار می‌آمد.

گردآوري داده‌ها براساس نمونه‌گيري کیفی انجام شد. به اين معنا كه انتخاب نمونه‌ها بر مبناي ملاك‌هاي نمونه‌گيري نظري يا هدفمند انجام گرفت. برای دست‌یابی به این هدف نمونه كوچك 50 نفري از ورزشگاه شيرودي شهر تهران انتخاب شد و به صورت عميق مورد مطالعه قرار گرفت. نمونه به تمامي از پيش تعيین‌شده نبود و انتخاب به صورت تدريجي با پيشروي در فرايند گردآوري و تحليل داده‌ها انجام مي‌گرفت. در انتخاب نمونه تلاش بر اين بود كه نمونه‌هايي انتخاب شوند كه تامين‌كننده اطلاعات مهمي باشند و تجربه مديريت کالبد را داشته باشند. لازم به ذكر است تعداد مصاحبه‌ بر اساس منطق روش‌هاي كيفي بستگي به اشباع نظري دارد. به اين معنا مصاحبه‌ها تا زماني كه يافته‌ها تكراري نشود ادامه خواهد داشت و زماني كه پاسخ‌ها ويژگي تكرار به خود گرفتند به اصطلاح اشباع نظري صورت گرفته است و بايستي تحليل ير روي يافته‌ها انجام گيرد. مهم‌ترين دليل انتخاب اين محل از یک طرف به دلیل قرار گرفتن آن در مرکز کلان‌شهر تهران و دسترسی به خدمات شهری از جمله مراکز و فروشگاه‌های خرید شناخته‌شده است و از طرف دیگر این منطقه دارای بافت فرهنگی (سینما، تئاتر، کتاب‌فروشی و غیره) است و در نتیجه طيف‌ها و گروه‌هاي مختلف طبقاتي و سني در این منطقه رفت‌و‌آمد و از خدمات ارائه‌شده استفاده می‌کنند. بنابراین امکان مشاهده و بررسی سبک‌های زندگی مختلف به ویژه در خصوص سبک مصرف لوازم آرایشی و پوششی و یا به بیان دیگر الگوهای متعدد مدیریت کالبد بیش از مناطق دیگر است. دليل سوم دسترسي بالای افراد مراجعه‌كننده به اين محل به وسايل ارتباطي و منابع هويتي جديد است

 روش گردآوري داده‌ها مصاحبه و مشاهده (به وسیله همکار مونث اصلی پژوهش) بوده است. از مصاحبه‌هاي عميق و آزاد و نیز از مصاحبه‌هاي ساختارنيافته نيز استفاده شده است. در روند مصاحبه به دلیل ماهيت موضوع و امكان خود سانسوري تا آنجا كه ممكن بود بدون تشریح پژوهش، مصاحبه‌ها انجام شد و مشاهده به صورت مشاركتي و حضور در مكان (به وسیله همکار اصلی طرح) صورت گرفته است. استفاده از همکار مونث در این کار چه درمصاحبه‌ها و چه طبعا در مشاهدات افزون بر ضرورت بدیهی این امر برای ایجاد کمترین واکنش انحراف‌دهنده به پاسخ‌ها انجام گرفت. فرايند مصاحبه و مشاهده پژوهش حاضر (به غير از زمان‌‌هايي كه با هدف پژوهش انجام نمي‌گرفت‌) نزديك به 9 ماه طول كشيده است.

تحليل داده‌ها با استفاده از شيوه‌هاي رمزگذاري صورت گرفته است، به اين معنا كه داده‌ها در واحدهاي قابل تحليل از طريق ايجاد مقوله‌هايي از داده‌ها فشرده شده و با استفاده از مفاهيم نظري تحليل گرديد. مشاهده مستمر، تماس طولاني با محيط پژوهش، بررسي از زواياي مختلف از مهم‌ترين راهبردهاي افزايش اعتبار پژوهش حاضر بوده است.

جامعه پژوهش حاضر را زنان حاضر در ورزشگاه شيرودي بودند كه از بين آن‌ها حداقل پنجاه مورد از بين زنان 15- 50 سال مورد مصاحبه قرار گرفتند. در مطالعه حاضر 8 نفر زير ديپلم، 19 نفر ديپلم، 6 نفر فوق ديپلم و دانشجوي مقطع كارشناسي، 12 نفر ليسانس، و 5 نفر فوق ليسانس بوده اند. به لحاظ سني 5 نفر بين 20- 14 ساله، 20 نفر بين 30- 20، 15 نفر 40-30، 8 نفر 50- 40 و 2 نفر بالاي 50 سال سن داشتند. به لحاظ وضعيت تاهل 28 نفر متاهل و 21 نفر مجرد بودند.

 

چارچوب نظری و پیشینه موضوع

کالبد انسان به مثابه موضوعي براي نظريه و پژوهش اجتماعي و فرهنگي موضوع نسبتا جديدي است. همراه با افزايش اهميت خود در علوم اجتماعي و توجه به اين واقعيت كه کالبد بخشي از خود يا قرارگاه و حامل خود است، طبيعي است كه جسم به منزله محصول فرهنگي نظم و ترتيبات اجتماعي، فرهنگي و تاريخي مورد توجه انسان‌شناسان قرار گيرد (لو بروتون، 2008). قبل از آنکه گرايشي به نام جامعه‌شناسي و انسان‌شناسی کالبد شکل بگيرد، دانشمندان علوم اجتماعي کمابيش به مسئله کالبد، رفتارهاي کالبد و کنترل اجتماع بر کالبد پرداخته بودند. اين موارد اغلب در حد اشاره و تنها مقدمه‌اي براي شکل‌گيري جامعه‌شناسي کالبد بوده است. از اين موارد مي‌توان به مارسل موس انسان‌شناس فرانسوی در مقاله فنون کالبدی (1935) اشاره کرد. موس در اين مقاله مفهومی به نام رفتار طبيعي را زير سوال می‌برد و هر رفتاري را متاثر از آموزش می‌داند. موس با دیدگاه فرهنگ‌گرایانه خویش معتقد است هر رفتار و هر حرکتي در کالبد در جايي آموخته شده است. وی مطالعه فنون کالبدی را در بخش نظام‌هاي نمادين قرار مي‌دهد. نظريه موس که بر کنترل فرهنگي آموخته‌شده کالبد تاکيد مي‌کند، نقطه مقابل نظراتي قرار دارند که کالبد را يک ارگانيسم زيستي و يا تحت تاثير نيروهاي دروني یا رواني مي‌دانند (موس، همان). نقطه نظر اول اغلب از سوي زيست‌شناسان اتخاذ مي‌شود که براي کالبد و رفتارهاي کالبد صرفا منشأ زيستي قائل هستند. در این رویکرد برخلاف تئوری‌های جبرگرایانه فرهنگی و اجتماعی به نقش فیزیولوژی و به ویژه تاثیر ژنتیک بر رفتار اجتماعی تاکید می‌شود. در این زمینه می‌توان به کارهای پاول اکمن (1974) اشاره کرد (بارنارد و اسپنسر، 1996: 115). این گروه کالبد را تنها يک هويت طبيعي می‌دانند و رفتارهاي کالبد را با توضيحات زيست‌شناسانه توجيه مي‌کنند. رويکرد جامعه‌شناسي در عين حال در مقابل رويکردهاي روان‌کاوانه درباره کالبد نیز قرار دارد. نظريات روان‌کاوانه اغلب کالبد را تحت تأثير ناخودآگاه و حالت‌هاي روحي مي‏دانند. چيزي که فرويد آن را تبديل يا انتقال حالات روحي به حالات جسمي مي‌داند. رويکرد انسان‌شناسانه نسبت به کالبد رويکردي است که موس اتخاذ مي‌کند و کالبد، حرکات، حالات و واکنش‌هاي آن را تحت آموزه‌هاي اجتماع مي‌داند (موس، همان). رویکرد داگلاس نسبت به کالبد و نظریه وی در زمینه محدودیت و الزامات اجتماعی و فرهنگی بر ادراک کالبد و فعالیت آن را می‌توان رویکرد تکامل‌یافته‌ای از دیدگاه مارسل موس و دورکیم محسوب کرد. وی در کتاب نمادهای طبیعی (1970) استدلال می‌کند که کالبد اجتماعی، درک از کالبد، و درک از جامعه و رفتار اجتماعی را محدود می‌کند (بارنارد و اسپنسر، همان).

شکل‌گيري رشته مستقل جامعه‌شناسي کالبد محصول درهم‌آميزي گرايش‌هاي فکري مختلفي در علوم اجتماعي بوده است. جريان‌هاي فکري چون مطالعات جنسیت، مطالعات پسا‌مدرن، مطالعات فرهنگي، جامعه‌شناسي فرهنگي و روان‌شناسي در چند دهه گذشته در به وجود آمدن رشته مستقل جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی کالبد تاثیرگذار بوده‌اند. در این مطالعات تبعیت جهان و کالبد از یک الگوی واحد و کالبد به عنوان انعکاسی از جهان کوچک و مکان گفتمان قدرت مورد توجه قرار گرفته است (باتلر، 1990؛ فوکو، 1980؛ ترنر، 1992؛ مارتین، 1987؛ بنتال، 1975). اين مباحث به صورت کلاسيک با آثاري از نويسندگان رشته‌هاي مختلف آغاز شد. در آثار فمنيست‌ها بر سر مساله جنسيت و در نظر گرفتن کالبد به عنوان مرزي براي جدايي دو جنس مباحثي درگرفته بود. مساله کالبد در اين مباحث جنبه محوري پيدا كرده كه خود به پديد آمدن مباحثي چون هويت جنسي، کالبد به مثابه ابزار هويت، سلطه و غیره انجاميد. استفاده از يك رويكرد نظري واحد، گوياي كافي از دلايل مديريت کالبد در ميان زنان نيست و براي بررسي بيشتر ابعاد اين موضوع حتي نياز به ساخت نظري جديد به تناسب ويژگي‌هاي خاص جامعه ايراني است زیرا موضوع کالبد به دلیل بدیع و تازه بودن در کشور ما موضوع پیچیده‌ای است و با یک رویکرد نظری مشخص امکان تحلیل تمام جنبه‌های آن میسر نیست. به همین منظور استفاده از رویکرد‌های همه‌جانبه و کل‌گرا در انسان‌شناسی به فهم موضوع بیشتر کمک می‌کند. در پژوهش حاضر تلاش شده است در قالب يك ديدگاه تركيبي دلايل و انگيزه‌هاي مديريت کالبد مورد تحليل قرار گیرد و از چارچوب‌های مفهومی متکثر به عنوان بخشی از واقعیت مورد مطالعه در تحلیل فرهنگ و کالبد انسانی استفاده شده است. چارچوب پژوهش حاضر شامل موارد زیر است:

1ـ کالبد به عنوان موضوعی فرض شده است که هر گونه تغییر در آن در چارچوب جهان اجتماعی انجام می‌گیرد بنابراین فهم تغییرات کالبدی بدون توجه به جهان اجتماعی، شبکه‌ها و تعاملات اجتماعی قابل فهم نخواهد بود. بخشی از دلایل تغییرات کالبدی نیز در چارچوب چنین رویکردی قابل فهم است.

2ـ فزونی یافتن تغییرات کالبدی در سال‌های اخیر نشانگر تحولات اجتماعی و فرهنگی در جامعه ایرانی است. این تحولات شامل تغییرات در حوزه‌های عمومی و خصوصی، باورها و نگرش‌های افراد جامعه است. بدون شک بخشی از این تحولات در چارچوب رویکرد تاملی و بازاندیشانه که نتیجه تحولات در شبکه‌های اطلاع‌رسانی و اطلاعاتی است، قابل تحلیل است.

3ـ یکی از نشانه‌های تحولات معاصر، حرکت جامعه ایرانی به سمت جامعه مصرفی به تبعیت از الگوی جهانی است و در این زمینه رسانه‌ها بویژه ماهواره‌ها و شبکه‌های جهانی نقش بسیار بارزی ایفا می‌کنند. بنابراین بخشی از دلایل تغییرات کالبدی در جامعه ایرانی در چارچوب تحلیل ویژگی‌های فرهنگ مصرفی جامعه ایرانی قابل تحلیل است که صورت عینی آن را می‌توان در میزان مصرف لوازم آرایشی در بین زنان جامعه ایرانی مشاهده کرد.

4ـ شرایط خاص توسعه‌ای ایران، وضعیت متناقضی را ایجاد کرده است که این وضعیت در سطوح خرد تا کلان قابل مشاهده است. در این پژوهش این وضعیت را می‌توان در تقابل حوزه‌های خصوصی و عمومی، رویکردهای بنیاد‌گرایانه و غیر‌بنیادگرایانه، انتظارات و نقش‌های کارکردی زنان و کالبد مشاهده کرد.پیامدهای چنین وضعیتی را در امور روزمره زنان و به ویژه مدیریت کالبد می‌توان مشاهده و در چارچوب آن تحلیل کرد.

5ـ کلان‌شهری همچون تهران به دلیل ویژگی گستردگی، ناشناختگی و عدم کنترل غیر‌رسمی دارای ویژگی رهایی‌بخشی برای بخشی از افراد جامعه است که این ویژگی در ساخت هویت شخصی تجلی پیدا می‌کند. مدیریت کالبد به عنوان مهم‌ترین جلوه‌گاه تعریف هویت دارای اهمیت اساسی است و تحلیل آن با توجه به ویژگی ناشناختگی و مسئول بودن فرد در قبال خود میسر است.

6ـ شرایط خاص گفتمانی در جامعه ما از یکسو و تحولات اجتماعی رخ‌داده در جامعه به ویژه در حوزه آموزش و دسترسی به منابع معرفتی و اطلاعاتی جدید از سوی دیگر باعث شکل‌گیری خرده‌گفتمان‌هایی در تقابل با گفتمان موجود (مردسالارانه و هنجارمند) شده است. بنابراین موضوع کالبد و چگونگی مدیریت آن به منزله نشان مقاومت در مقابل چنین گفتمانی قابل تحلیل است و بخشی از تغییرات کالبدی به ویژه در میان طبقات خاصی در چارچوب چنین رویکردی شناسایی و بررسی می‌شود.

يافته‌هاي پژوهش حاضر با توجه به سوالات مطرح‌شده و در چارچوب منطق روش‌شناسي بكار‌رفته در قالب مفاهيم و مقولاتي كه از نتايج استخراج شده است، ارائه می‌شود.

 

ديدگاه زنان نسبت به كالبد خود

نگرش زنان نسبت به کالبدشان پيوند عميقي با نگرش جامعه نسبت به کالبد زن دارد. به نظر مي‌رسد اكثر زنان فاقد نگاه مستقلي نسبت به کالبدشان هستند. زنان اغلب از خلال جنسیت دیگر، به کالبد خود مي‌نگرند و کالبدشان را مورد ارزيابي قرار مي‌دهند. البته بايد خاطر نشان کرد كه در بسياري از موارد خود زنان به علت داشتن رويكرد طبيعي (طبیعی قلمداد کردن ساختار و مولفه‌های فرهنگی) نسبت به کالبد خويش آگاهي كاملي به اين موضوع ندارند. دليل عمده اين مساله را مي‌توان در بديهي انگاشتن رويكرد جامعه در چارچوب ساختار و فرهنگ مذکر مسلط بر آن پيدا كرد.

 

”بدن ما اولين چيزيه كه ديگران مي‌بينند و بر اساس اون در مورد ما قضاوت مي‌كنن. در مورد زنان شرايط سخت‌تره. چون زنان بايد زيبا باشن و اگه زيبا نباشن كلاشون پس معركس. به خاطر همينه كه زنا هميشه سعي مي‌كنن خودشونو به هر زوري شده خوشگل كنن“ (27 ساله، متأهل، ديپلم).

 

”بدن زن بايد زيبا باشه... يعني جوري باشه كه همه يا اكثراً بگن كه خوبه مثلاً چاق نباشه چون الآن ديگه چاقي مد نيست يا الآن شكل آرايش‌ها عوض شده نبايد مثل قديميا آرايش كرد. خلاصه بدن زن بايد قشنگ باشه“ (20 ساله، ديپلم، مجرد).

 

”بدن زن و مرد با هم فرق مي‌كنه. بدن مرد هر جور كه باشه زياد مهم نيست ولي بدن زن بايد قشنگ باشه. كلاً زيبايي مهم‌ترين خصوصيت يه زنه. زيبايي هم تو بدنه ديگه. زن هر چقدر كه، با سواد باشه و دانشگاه رفته باشه ولي بازم زيباييش مهم‌تره. همه اول اونو مي‌بينن“ (51 ساله، ابتدايي، متأهل).

 

گفته‌هاي بالا نشان می‌دهند كه زیبایی اولين مفهومي است كه با مفهوم بدن در ذهن زنان شكل مي‌گيرد و طبعا این زیبایی بازتاب سلطه نگاه مردانه در این گروه از زنان است. گويي کالبد زن بدون مفهوم زيبايي وجود ندارد و زنان نيز اولين نكته در رابطه با کالبدشان را به ارزيابي دربارة زيبا بودن يا نبودن آن تخصيص مي‌دهند. معيارهاي زيبايي شكل‌گرفته در ذهن زنان كه با توجه به آن کالبدشان را مورد قضاوت قرار مي‌دهند، معيارهاي زيبايي است که در جامعه امروز مطرح است. اگرچه زيبايي مفهومي نسبي است اما رسانه‌ها معيارهاي زيبايي يكساني را همچون لاغری، بینی کوچک، جوانی چهره و کالبد خلق کرده‌اند. خود زنان نيز نمي‌دانند كه چرا مثلاً کالبد لاغر نشانه‌اي از زيبايي است و يا اينكه كالبد خود را به عنوان بخش مهمي از خود به طور مستقل داراي اهميت نمي‌بينند، بلكه تنها به جنبه‌اي از کالبد كه مورد قضاوت اجتماعي، آن هم از ديدگاه زيبايي‌شناختي قرار مي‌گيرد توجه نشان مي‌دهند. اينكه ديگران بخصوص مردان چه نگاه و قضاوتي نسبت به کالبد زنان دارند، در مركز توجه قرار مي‌گيرد. گويي كالبد زن تنها براي زيبا بودن و زيبا شدن بر مبنای قضاوت جامعه به وجود آمده است. اكثر زنان وقتي دربارة کالبد خود مي‌انديشند، از ديدگاه ناظر بيروني به آن مي‌نگرند، نه به کالبد به عنوان بخشي از خود. اين ناظر بيروني (خودِ زنان) با توجه به معيارهاي اجتماعي و اكثراً مردانه کالبد را مورد قضاوت قرار مي‌دهد. ناظر بيروني تنها زيبايي را مي‌بيند و به جنبه‌هاي ديگر كالبد توجهي ندارد. كالبد ”دوست داشتني“ با كالبد ”زيبا“ مترادف مي‌شود. گويي کالبد زن يك ”ديگري“ است كه براي ”خودي“ شدنش بايد زيبا بشود. اگر زيبا باشد جزئي عزيز از من است و اگر نازيبا باشد به عنوان سرنوشتي محتوم بايد آن را پذيرفت و اگر ممكن باشد به هر شكل تغييرش داد تا به زيبايي قابل قبول دست يابد و در من (به عنوان يك زن) حل شود. اين تقابل خود و ديگري در اكثر زنان به چشم مي‌خورد. کالبد ”من“ يك ”ديگري“ است، مانند يك ”ديگري“ مورد داوري قرار مي گيرد و اگر آن چنان نبود كه بايد باشد، رانده مي‌شود، فقط هميشه هست ولي بودنش مي‌تواند شادي‌آفرين يا عذاب‌آور باشد. از طرف ديگر کالبد زن از نگاه زنان همان چيزي است كه او را از مرد متمايز مي‌كند و مرد براي زن و زن براي مرد يك ”ديگري“ است. با اين تفاوت‌ كه کالبد مرد براي زن، ديگري است. کالبد خود زن نيز تا حد زيادي برایش ”ديگري“ است.

رويكرد به کالبد در چارچوب برداشت تابويي از آن انجام مي‌گيرد. تابوهاي موجود دربارة کالبد زن در خود زنان نيز نهادنيه شده است. به اين شكل كه خود زنان نیز با کالبد خویش همچون يك تابو برخورد مي‌كنند و اطلاعات اندكي نسبت به آن دارند.

موضوع ديگري كه در نوع نگاه زنان نسبت به كالبدشان داراي اهميت است موضوع خود‌سانسوري است. به نظر مي‌رسد خود‌سانسوري تابع شرايط فرهنگي جامعه باشد. اما پژوهش حاضر نشان داد، علي‌رغم برخي از فعاليت‌های زنان به ويژه در حوزه ورزش كه يكي از نشانه‌های پذيرش حضور زنان در جامعه و نتيجه تغيير نگاه جامعه نسبت به حضور زنان در عرصه‌های عمومی است، ما همچنان شاهد تداوم رويكرد خودسانسوري نسبت به کالبد در بين آن‌ها هستيم. اين موضوع يكي از نشانه‌هاي متناقض بودن تجربه زیست زنان در جامعه ما محسوب می‌شود.

با كنكاشي در مصاحبه‌ها می‌توان تناقض در تجربه زنانه را بين دو حوزه کالبد زنانه يعني ”کالبد زيبا“ و ”کالبد تابويي“ مشاهده كرد. از يك طرف مي‌بايست ”کالبد زيبا“ باشد تا مورد تأييد و توجه جامعه قرار گيرد و از طرف ديگر به دليل تابويي بودن آن در برخي مواقع مي‌بايست سانسور شود.

 

عوامل محيطي موثر در مديريت کالبد

رسانه و مديريت کالبد

توسعه رسانه‌هاي ارتباطي جديد در دهه‌هاي اخير و تاثير آن‌ها بر فرهنگ يكي از مباحث جدي است كه در قالب مسئله جهاني شدن فرهنگ و ديدگاه انتقادي در چارچوب يكسان‌سازي فرهنگي محل چالش بوده است و در سه زمينه گسترش تجدد غربي، گسترش و جهان‌شمول شدن فرهنگ مصرفي سرمايه‌داري و جهاني شدن فرهنگ آمريكايي مورد بحث بوده است (مک کی، 2000؛ پیترز،2000؛ گل محمدي، 1381).

رسانه‌هاي گروهي در فرآيند جهاني شدن، نقش بسزايي بازي مي‌كنند. در ميان رسانه‌هاي گروهي، تلويزيون بيش از ديگر رسانه‌ها بر زندگي مردم تأثيرگذار بوده است. در مورد تأثيرپذيري مفهوم کالبد از رسانه‌ها، صاحب نظران معتقدند: ”زنان و مردان همواره در تلاش هستند تا بتوانند با بالا بردن کيفيت تظاهر (نمايش) کالبدي، خود را با انتظارات اجتماعي و فرهنگي جامعه که از سوي رسانه‌ها ترويج مي‌شود هماهنگ سازند“ (تسیاناکاس، 2005: 3). همچنين روزنامه‌ها، مجلات و تلويزيون همگي سرشار از ويژگي‌هايي هستند که چگونگي تصور کالبد، جراحي پلاستيک و نيز جذاب‏سازي و نمايش جنسي کالبد را ترويج مي‌کنند (شلینگ، 1993: 1).

شبكه‌هاي گوناگون تلويزيون و ماهواره (بخصوص در ايران) به منبع معرفتي مهم و اثرگذاری برای شکل‌دهی به مفهوم کالبد به ویژه در میان برخی گروه‌های اجتماعی تبديل شده‌اند. كاركرد تلويزيون در عرصه فرهنگ در چارچوب نيازهاي نظام سرمايه‌داري قابل تحليل است. با تغيير نيازهاي سرمايه‌داري از توليد به مصرف در قرن بيستم، تلويزيون در تبليغ محصولات سرمايه‌داري و نيز آموزش نياز به مصرف به مردم، بسيار نقش مهمي ايفا كرده است.

زنان به عنوان مصرف‌كنندگان اصلي محصولات سرمايه‌داري (به ويژه در رابطه با زيبايي) در نظر گرفته مي‌شوند. سرمايه‌داري براي مصرف بهينة محصولات خود نياز به يكسان‌سازی سلايق دارد و رسانه‌هاي گروهي چنین کارکردی را ایفا می‌کنند. به عنوان مثال زمانی که کالبد لاغر به عنوان تنها شكل کالبد زيباي زنانه و يا جوان بودن به عنوان يك ارزش در مخاطب نهادينه شود، زماني است كه نياز به مصرف در بين افراد شكل مي‌گيرد. كرم‌هاي ضد چروك، كمربندهاي لاغري، قرص‌هاي لاغري، انواع لوازم آرايش از طريق تبليغات رسانه‌اي به افراد معرفي مي‌شود. به بيان ديگر رسانه‌هاي جمعي از يك طرف با يكسان‌سازي مفاهيمي همچون زيبايي بين افراد، نياز به زيبا بودن استاندارد را در بين افراد (به خصوص زنان) ايجاد و از طرف ديگر محصولاتي را كه امكان دسترسي افراد به اين شكل از زيبايي را فراهم مي‌كند، به ايشان معرفي مي‌نمايد. بدین ترتیب وضع کالبد در جامعه مصرفي متضمن نوعي علاقه تجاري، نمايشي و آرايشي به آن است.

گرايش برخی افراد به ماهواره در ايران به شكل روزافزوني افزايش يافته است و به تبع آن نوعي اعتماد و علاقه به هر آنچه كه در آن دیده می‌شود به وجود آمده است. اين اعتماد، بدون شك نسبت به تبليغات ماهواره‌ي نيز وجود دارد. گفته‌هاي زير نمونه‌اي از تأثير ماهواره در بين افراد است:

 

”توي ماهواره همش زنايي رو نشون مي‌ده كه خوش اندامن يعني چاق نيستن. من خيلي دلم مي‌خواد كه مثل اونا بشم كاراي زيادي كردم. مثلاً يجور قرص تو ماهواره تبليغ مي‌كرد كه آمريكايي بود، گياهي، توي ايران هم نمايندگي داشت من خريدم. زياد فايده‌اي نداشت ولي احتمالاً چون من همزمان با مصرف قرص‌ها رژيم نگرفتم. الآن از اون قرص مصرف مي‌كنم. استخر هم مي‌يام تا شايد لاغرشم اگه اين قرصا بد بود كه تبليغشو نمي‌‌كردن“ (20 ساله، ديپلم، مجرد).

 

”ديگه الآن چاقي خوب نيست. اون موقع كه من بچه بودم، زن لاغرو كسي نمي‌پسنديد. ولي الآن چاقي چيز بديه. همه هم ماهواره دارن، چه مردا چه زنا ماهواره‌ مي‌بينن. توي ماهواره مدام دربارة زيبايي زن حرف مي‌زنن، تبليغ مي‌كنن. خوب مردا دلشون مي‌خواهد زناشون اونطوري باشن. زنا هم دلشون مي‌خواد“ (51 ساله، 5 ابتدايي، متأهل).

 

ماهواره باعث چالش‌هايي در عرصه خصوصي نیز شده است كه اين موضوع را مي‌توان در نوع ارتباطات خصوصي افراد مطرح كرد. فرهنگ حاكم بر جوامع گوناگون در زمان‌هاي مختلف تعريف خاص و كليشه‌اي از نوع رابطه جنسي ارائه كرده است. تجربه تغيير در نوع نگاه نسبت به زنان در كشورهاي توسعه‌یافته با تغيير در نگاه فرهنگي نسبت به نقش زن به عنوان يك مادر در درجة اول و يك همسر با وظايف مشخص به يك شريك جنسي و انتقال اين تجربه به كشورهاي ديگر چالش‌هايي را در اين عرصه پدید آورده است. جامعه از يك طرف نقش‌هاي سنتي از زن مي‌طلبد و از طرف دیگر نقشي مدرن كه از طريق رسانه‌ها تبليغ مي‌شود را از وي انتظار دارد.

 

”مردا دلشون مي‌خواد زناشون مثل هنرپيشه‌ها و خواننده‌ها باشن. ولي وقتي آدم بچه‌دار مي‌شه و هزار و يك جور كار داره كه نمي‌تونه به خودش برسه. شوهر من 10 سال از خودم بزرگتره. از من انتظار داره كه مثل اين هنرپيشه‌ها باشم. ولي من سه بار زايمان كردم. معلومه كه هيكلم لاغر و خوش‌فرم نمي‌شه“ (51 ساله، 5 ابتدايي، متأهل).

 

”خيلي از خانوما دلشون مي‌خواد هيكلشون مدل هنرپيشه‌ها و خواننده‌ها بشه. خيلي‌ها هم به خاطر همسرشون چنين چيزي رو مي‌خوان. ولي توي ايران امكانش كمه. هم اينكه شكل کالبد خانوماي ايراني، اروپايي‌ها فرق مي‌كنه هم اينكه خانمي كه زايمان مي‌كنه و تمام كارهاي خونه رو دوششه ديگه وقت نمي‌كنه كه به خودش برسه و ورزش كنه ولي مردها همه چيز رو با هم مي‌خوان“ (45 ساله، متأهل، پزشك متخصص زنان).

 

از گفته‌هاي بالا چنين بر مي‌آيد كه به نظر گروه مورد مطالعه، در جامعة ايران از زن انتظار مي‌رود كه علاوه بر ايفاي نقش سنتي داراي چهره زن امروزي متناسب با الگوي آرمانی جنسي نيز باشد. هر چند كه جمع شدن اين دو با هم سخت و حتی غيرممكن است. تفاوت نگاه به زن در رابطة جنسي تأثير به سزايي در نوع نگاه به کالبد زن دارد. بسیاری از زنان (اغلب جوانان) امروزه به کالبد خود تنها از ديدگاه كاركردي نمي‌نگرند بلكه زيبايي آن را در اولويت قرار مي‌دهند.

کالبد ديگران به عنوان رسانه‌اي در جهت تبليغ مديريت کالبد

ارتباطات اجتماعي دارای نقش عمده‌ای در شکل‌دهی به مفهوم کالبد هستند زیرا افراد با ديدن شیوه‌های گوناگون مديريت‌ کالبد الگوبرداري مي‌كنند. به همين دليل حتي در صورت مد شدن چيزي، از آنجايي كه ابتكارات فردي هم دخيل مي‌شوند تفاوت بسياری شکل می‌گیرد. علاوه بر ديگر افراد، مانكن‌هاي ويترين مغازه‌ها در تبليغ شيوه‌هاي گوناگون مديريت کالبد  به خصوص کالبدی لاغر دخيل‌اند.

استاندارد شدن اندازه لباس‌ها دایره انتخاب را محدود می‌کند و به همين دليل زنان در زمان خرید لباس دچار سرخوردگي مي‌شوند. كلافگي حاصل از پيدا نكردن لباس مورد نظر به خصوص در مورد زنان جوان، آن‌ها را به سمت لاغر كردن اندام سوق مي‌دهد. گويي حق زيبايي تنها از آن لاغر اندامان است و ديگران به حاشيه رانده می‌شوند. يعني از يكسو لاغري تحميل مي‌شود و از طرف ديگر زيبا شدن را منوط به لاغری است. گويي به زنان گفته مي‌شود لاغر شويد تا بتوانيد هر آنچه مي‌خواهيد بپوشيد و اگر هر آنچه كه دوست داريد بپوشيد، زيبا مي‌شويد. حق انتخاب شما براي خريد لباس مورد نظرتان در صورتي كه لاغر باشيد محترم شمرده مي‌شود.

 

”آدم هر چي خوش‌تيپ تو خيابون مي‌بينه، لاغرن. وقتي مي‌ري لباس بخري هم سايز آدم اگه يكم بزرگ باشه پيدا نمي‌شه. من هميشه وقتي مي‌رم لباس بخرم غصه‌‌م مي‌شه“ (35 ساله، ديپلم، متأهل).

 

”يكي از مهم‌ترين دلايلي كه من رژيم مي‌گيرم و ميام كلاس ورزش اينكه كه لاغرشم. براي سايز بزرگ لباسي كه بخواي پيدا نمي‌شه. با اينكه اكثر زناي ايران چاقن يا خلاصه لاغر نيستن، لباسا سايزشون كوچيكه، چيز رو كه بخواي پيدا نمي‌كني“ (32 ساله، ديپلم، متأهل).

 

”وقتي از پشت ويترين مغازه، لباسايي كه تن مانكنه مي‌بيني، حال مي‌كني. فكر مي‌كني كه چقدر قشنگه ولي وقتي مي‌ري كه بپوشي سايز بزرگشو يا ندارن يا ديگه سايز بزرگش اندازت نيست. آدم حرصش در مياد“ (27 ساله، ليسانس، مجرد).

 

”من وقتي مي‌رم خيابون دختراي هم سن خودمو مي‌بينم، حالم از خودم بهم مي‌خوره، اينكه چرا اونا مي‌تونن اينقدر خوش‌تيپ باشن، من نمي‌توم. دلم مي‌خواد مي‌تونستم يه شبه لاغر شم“ (23 ساله، دانشجو، مجرد).

سيطرة الگوی اقتصادی سرمايه‌داري و دیدگاه‌های هژمونیک مردمحور كه با توليد انبوه پيوند خورده است، در جهت رفع نيازهاي خود و ايجاد سود بيشتر سعي در يكي كردن سايزها دارند. استاندارسازي از طريق تعريف ”کالبد زيبا“ با مؤلفه‌هاي خاص و عمدتا لاغری در نظر گرفته مي‌شود. بنابراین از يكسو با تعريف زيبايي به شكل خاص و از طرف ديگر با توليد انبوه لباس با سايزي مناسب تعريف اندام زيبا، نياز به زيبا شدن منطبق با تعريف ”کالبد زيباي لاغر“ را در افراد ايجاد مي‌كند و در نهایت داشتن کالبد لاغر را به شكل يك الزام در مي‌آورد. مي‌توان مدعي شد كه ويترين‌هاي مغازه‌ها (مانكن‌ها) نقش رسانه در خيابان را بازي مي‌كنند.

 

تغييرات كاركردي کالبد و تاثير آن در الگوي زيبايي

سير تحولات الگوهاي زيبايي و مديريت کالبد در تعريف عام نشان مي دهد كه الگوي زيبايي کالبد زنان در گذشته تفاوت فاحشي با امروز داشته است. مهم‌ترين تفاوت در تعريف چاقي و لاغري به عنوان الگوي زيبايي است. کالبد چاق در گذشته زیبا محسوب مي‌شد. به نظر مي‌رسد اين تفاوت ريشه در نقش كاركردي زنان دارد. بدين معنا كه با تفاوت تعريف كاركردي کالبد زن، شكل کالبد او نيز دچار تغيير مي‌شود زیرا که كاركرد بيولوژيك زن در جامعه سنتي بيشتر معطوف به توليد‌ مثل بود و تولید نيروي كار اصلي‌ترين نقش زن محسوب مي‌شد. تعريف کالبد مناسب زن، کالبدي بود كه قادر به ایفای چنين نقشي باشد. به همين دليل کالبد فربه، به عنوان کالبد مناسب تعريف مي‌شد. در مقابل در جامعة مدرن نقش محوري بيولوژيك زن، شریک جنسی است. در اينجا توجه به ابعاد زيبايي‌شناختي کالبد موضوع محوري است. بر اساس چنين كاركردي لاغری شکل مطلوب کالبد است. تقابل زن چاق / زن لاغر بيشتر مبحثي است كه به انتظارات از بيولوژيك زنانه برمي‌گردد. بنابر اينكه جامعه از کالبد زن توقع چه نوع كاركردي را داشته باشد، مباحث مربوط به زيباشناختي کالبد زن، متفاوت مي‌شود.

در هر دو نگاه به کالبد زن (سنتي، مدرن)، کالبد زن در جامعة بنابر ميل خود زن حضور نمي‌يابد. به بيان ديگر کالبد زن، بيش از آنكه از آن خود او باشد از آن جامعه است و با تغییر نگاه به کالبد زن، وي خواسته يا ناخواسته دست به تغيير کالبد خود مي‌زند.

 

تاثیرگذاری سرمایه اقتصادی و موقعیت اجتماعی در مديريت کالبد

موضوع ديگري كه در ارتباط با کالبد مطرح است از يك طرف نقش جايگاه اجتماعی در ارائه الگوي مديريت کالبد و از طرف ديگر نقش کالبد در نماياندن این جايگاه فرد است. چاق بودن کالبد در حدی متعادل در تفكر سنتي عمدتا نمايانگر وضعيت مناسب اقتصادي خانواده بود. اما در جامعة جديد، حوزه‌هاي ديگر براي نمايش و ارائه روايتي مناسب از خويشتن وجود دارد كه خود را در لباس/”مد“ متبلور كرده است. در گذشته‌ کالبد چاق زنان از یکسو تضمین توليد نيروي كار و از سوی دیگر نشانة تعلق به فشر بالای اجتماعی بود. اين موضوع در تصاوير زنان خانواده‌های اقشار بالاي جامعه قابل رؤيت است. ارائه روايت‌هاي غیرکالبدی در جهان امروز مبناي تمايز است. با وجود اینکه تغيير در نحوة ايجاد تمايز بين طبقات و چرخش از تمايز بر مبناي ويژگي‌هاي جسماني به ويژگي‌هاي فرهنگي و الگوهاي سبك زندگي ايجاد شده است ولي همچنان کالبد به شکل فرهنگی و دستکاری‌شده به عنوان يكي از مهم‌ترين مؤلفه‌هاي ايجاد تمايز مطرح است. به نظر مي‌رسد اقشار بالاي جامعه، کالبد و نوع مديريت آن را وجه مميز خود با اقشار پايين مي‌دانند. بدان معني كه اين اقشار در تلاشند تا سبك زندگي خود را با سبك زندگي غربي (عموماً آمريكايي) نزديك كنند كه اكثراً از طريق رسانه‌ها به ايشان شناسانده مي‌شود. از آنجا كه این شناخت بيشتر به نمودهاي ظاهري محدود مي‌شود زیرا که اكثراً از طريق رسانه‌ها و به صورت سطحی و محدود به زندگي هنرپيشه‌ها و خوانندگان است. اقشار بالای اقتصادی در بخشی از خود (گروه موسوم به بورژوازی ”مدرن“) از طريق یکسان‌پنداري با جوامع غربي، سعي در ايجاد فاصله با ديگران دارند. فاصله‌گذاري بر اساس تبعيت از الگوهاي جديد شكل پوشش، آرايش، اتومبيل و نيز کالبد انجام مي‌شود. به نظر مي‌رسد كه الگوهاي فرهنگی تمايز، بيشتر محصول قشر متوسط جامعه است. اين اقشار متوسط هستند كه مبناي تمايز را از معيارهاي اقتصادي صرف به معيارهاي فرهنگي تغيير داده‌‌اند و در تلاشند تا حوزه‌هاي فرهنگي را تا حدي جايگزين حوزه‌هاي اقتصادي (در جهت تمايز) نمايند.

نوع نگاه به کالبد و توانايي تغيير در آن و نيز ميزان استقلال در حوزة کالبد در افراد گوناگون داراي تفاوت‌هاي زيادي است. به نظر مي‌رسد كه زنان اقشار بالا و پايين استقلال کالبدي كمتري نسبت به زنان قشر متوسط داشته باشند. اما در اقشار بالا و پايين اين عدم استقلال نيز تفاوت چشم‌گيري دارد. قشر بالا به دليل امكانات مالي بیشتر، از نظر اجتماعي داراي آزادي بيشتري هستند. فشار عرف برايشان كمتر است و زنان توانايي بازنمايي خود را بيش از قشر پايين دارند. به بيان ديگر در اقشار پايين، مديريت کالبد زنان بيشتر معطوف به حوزة خصوصي و در اقشار بالا مديريت کالبد معطوف به حوزة عمومي است. در هر دو مورد نگاه مردانه سيطرة زيادي دارد. زنان اقشار بالا از منظر نگاه مردانه به خود و کالبدشان نمي‌نگرند اما از طريق هم‌ شكل شدن با افرادي كه الگوي ايشان در نحوة زندگي هستند (خوانندگان، مجريان تلويزيون و...) نگاه مردانه‌ای را بازتولید می‌کنند كه جامعه سرمايه‌داري از طريق ابزارهاي مدرن همچون رسانه‌ها تثبيت کرده است.

مديريت کالبد (به خصوص دستكاري در کالبد) در میان زنان قشر پایین اكثراً به دوران پس از ازدواج سوق داده مي‌شود. به عنوان مثال جراحي سينه بسيار به ندرت در بين زنان قشر پايين ديده مي‌شود و مي‌توان گفت در بين اقشار پایین مجرد اصلاً ديده نمي‌شود. در صورتي كه اين شكل از جراحي در اقشار بالا چه در زنان مجرد و چه در بين متأهلان وجود دارد (اين شكل از جراحي‌های کالبد به طور كلي در بين متأهلين بيشتر است). دليل آن را تنها در كمبود امكانات مالي خلاصه نمی‌شود، اندیشه‌ای كه توجه زياد زن به کالبدش و به خصوص توجه به اندام‌های زنانه را نادرست مي‌پندارد، تاثیرگذاری بیشتری دارد زیرا که توجه به کالبد نوعي انحراف محسوب مي‌شود. زن در اين قشر بيشتر در حوزة خصوصي تعريف مي‌شود و در بسياري مواقع امکان حضور در حوزة عمومي كه کالبدشان نمود فراوان داشته باشد، كمتر فراهم مي‌شود. بنابراين مديريت کالبد زنان تنها در چارچوب‌هاي تعريف‌شده‌ امكان‌پذير است. هر چند که امروزه این نگاه در بین بخشی از طبقات اجتماعی به ویژه قشر متوسط تعدیل شده است.

زنان قشر متوسط به علت شرایط تحصیلی و اشتغال حضور بیشتری در جامعه دارند و در نتيجه اعتماد به نفس حاصل از استقلال می‌توانند توجه بیشتری به خود داشته باشند. در جایگاه مقایسه این زنان با امكانات مالي بيشتر از طبقات پايين و نيز داشتن محدوديت كمتر در حيطة کالبد، امكان‌ تغيير بنابر خواست‌ها و نگرش خودشان را بيش از سایر گروه‌ها دارند.

انواع جراحي‌هاي زيبايي كه يكي از نمونه‌هاي تغيير در کالبد هستند، در اقشار گوناگون به اشكال مختلفي وجود دارد. در اقشار پايين صورت بيش از اندام مورد توجه قرار دارد، كه يكي از دلايل آن را مي‌توان در نحوة پوشش جستجو كرد. شكل پوشش بیرونی در ايران و مخصوصاً در اقشار پايين به گونه‌اي است كه صورت بيش از کالبد نمود دارد. بنابراين در چند سال اخير بيشترين توجه به صورت شده است. بنابر اعلام غیررسمی وزارت بهداشت، ايران بالاترين آمار استفاده از لوازم آرايش و جراحي بيني در جهان را دارد. اما جراحي اندام‌های زنانه در میان اقشار بالا بيشتر است چرا كه توجه به کالبد در بين اين اقشار با الگوبرداري از كشورهاي اروپایی و امریکا، بيشتر است. به عبارت ديگر زيبایي کالبد در اولويت قرار دارد. برخي تغييرات همچون تتوي ابرو در بين همة اقشار وجود دارد و در اقشار پايين نيز به وفور يافت مي‌شود. ولي اين عمل خاص زنان متأهل بوده و در بين زنان مجرد بسيار كم به چشم مي‌خورد حال آنكه چنين محدوديتي در اقشار بالا تقريباً وجود ندارد.

در مورد ”رژيم‌هاي لاغري“ تا حدي چنين طبقه‌بندي وجود دارد ولي بسيار نامحسوس‌تر است. رژيم‌هاي لاغري نيز به دليل آنكه در حيطة کالبد است در بين اقشار بالا و متوسط بيشتر به چشم مي‌خورد. اما به دليل آنكه رژيم‌هاي لاغري جزو تغييرات در کالبد به حساب نمي‌آيند، در بين اقشار پايين به خصوص در بين دختران جوان وجود دارد. در واقع ممنوعيتي در اين حيطه همچون جراحي وجود ندارد. تفاوت در نحوة نگرش به نقش زن (مادر/ شريك جنسي) همه‌گیر بودن ”رژيم‌هاي لاغري“ را در قشر پايين زير سؤال مي‌برد. ”رژيم‌هاي لاغري“ و نيز مراكز مربوط در اقشار بالا به شكل همه‌گيري وجود دارد. اقشار بالا هزينه‌هاي زيادي را در جهت لاغر شدن متحمل مي‌شوند. مسلماً قشر پايين از پس چنين هزينه‌هاي سنگيني بر نمي‌آيد. بنابراين تعداد مراكز مرتبط با ”رژيم‌هاي لاغري“ در جنوب شهر تهران كم‌تر است. علاوه بر اين همان گونه كه گفته شد در قشز پايين زيبايي چهره نسبت به زيبايي اندام داراي اولويت است.


”قبل از انقلاب اونايي كه حجاب نداشتن هيكلشون براشون مهم‌تر بود اما بعدا به دلیل شکل پوشش، صورت مهم‌تره. هيكلا ديگه زياد مهم نيست. البته الآن ديگه مانتوهاي تنگ اومدن و دخترا به هيكلشون خيلي توجه مي‌كنن... هر چي آدم لباس گشادتر بپوشه هيكلش كمتر به چشم مي‌ياد. معلومه اونايي كه دارای لباس پوشیده هستند كمتر ديده مي‌شن حتي اگه خيلي هم چاق باشن زياد به نظر نمي‌ياد... فقط صورتشون ديده مي‌شه“ (50 ساله، متأهل، ديپلم)

 

”مي‌ميرن تا لاغرشن. ولي هر چيز حدي داره. مردا هم اين وسط خيلي مقصرن. به خانمهاشون فشار مي‌يارن. اونا رو با زناي خواننده و هنرپيشه مقايسه مي‌كنن. زنها هم سعي مي‌كنن اونجوري باشن كسايي كه وضع ماليشون خوبه كلي خرج مي‌كنن براي جراحي و رژيم. اونايي كه وضعشون بده توي تنگنا مي‌افتن. مردا بايد توجه كنن كه مثلاً هر زايمان چند كيلو به وزن خانمشون اضافه مي‌كنه. اونا هم مي‌خوان بچه ‌داشته باشن هم يه زن مانكن. خوب نميشه. اين وسط زنه كه اذيت مي‌شه و خيلي وقتا سلامتشو از دست مي‌ده“ (45 ساله، متأهل، پزشك، قشر متوسط)

 

”من خيلي دلم مي‌خواد لاغرشم. سعي مي‌كنم كه رژيم بگيرم. خودم كمتر بخورم. اين‌ قدر وضعمون خوب نيست كه برم پيش دكتر. بعضي وقتا مي‌گم لاغرشم اين دماغمو چي كار كنم، مثل خرطوم مي‌مونه. وقتي پول نداري اينه ديگه. بابام زياد خوشش نمي‌ياد من همش تو فكر هيكل و قيافم. مي‌گه جوونا از راه بدر شدن. چه معني داره دختر اينقده به خودش برسه. تو خونه هم حتي به خاطر برادرا و پدرم بايد مراعات كنم. من نمي‌دونم پس كي مي‌تونم اونجوري كه مي‌خوام لباس بپوشم و آرايش كنم. مامانم مي‌گه بعد از عروسي. اون موقع هم فكر نكنم بشه“ (20 ساله، مجرد، ديپلم، وضع مالي پايين).

 

 انگيزه‌هاي راهبردی مديريت کالبد

يكي از دلايلي كه باعث افزايش مديريت کالبد در جامعه ما در قالب جراحي‌هاي مختلف و يا از طريق ورزش و کالبد‌سازي شده است انگيزه‌هاي راهبردی است كه زنان بكار مي‌گيرند تا در چارچوب ساخت جامعه به يك سري از خواسته‌ها و اهداف خود دست پيدا كنند كه از جمله آن‌ها مي توان به مقاومت در مقابل ساخت فرهنگ و ارتقاي اجتماعي اشاره كرد

 

مقاومت در مقابل ساخت فرهنگ

نحوة مديريت کالبد يكي از نمودهاي مقاومت در بين زنان است. بسياري از زنان از طريق مديريت کالبدشان (به طور آگاهانه يا ناآگاهانه‌اي) دست به مقاومت مي‌زنند. اين مقاومت گاه در برابر نگاه مردانه و ساخت فرهنگ مرد‌سالارانه، و گاه در برابر نظام هنجاري جامعه انجام مي‌گيرد.


”من پيش دكتر تغذيه مي‌رم تا لاغرشم، اينجا هم استخر و سونا مي‌يام. مي‌خوام خيلي لاغر شم... پدر و مادرم بهم مي‌گن اين طوري كه تو داري لاغر مي‌شي اصلاً خوب نيست. يعني همه بهم مي‌گن... اتفاقاً چون همه اينجوري مي‌گن دوست دارم اينطوري باشم. چرا زنا باید هميشه اونطوري باشن كه بقيه مي‌خوان؟ از وقتي بچه بودم هر كار كه پدر و مادرم مي‌گفتن من مي‌بايست انجام مي دادم. ولي اونا با برادرم كاري نداشتن. اون هر كاري كه دلش مي‌خواست انجام مي‌داد. حالا كه بزرگ شدم مي‌خوام هرجور كه دلم مي‌خواد باشم. هر جور كه دوست دارم آرايش كنم. لباسي كه دوست دارم بپوشم“ (19 ساله، دانشجو، مجرد).

 

برخي زنان با پنداره‌های زن‌گرایانه كه اكثراً بُعد مرد‌ستيزانه آن پررنگ‌تر است، در تلاشند كه از طريق مديريت کالبد خود در برابر ارزش‌ها و هنجارهاي مذکر مقاومت كنند. اين شكل مقاومت را مي‌توان بيشتر در ميان زنان بالاي 30 سال يافت. این گروه از زنان بر اين اعتقادند كه نگاه مردسالارانه و تسلط او بر کالبد زن، تا آنجا پيش رفته است كه کالبد زن در حد يك شيء نزول پيدا كرده و جامعه سرمايه‌داري با نگاه مردانه تمامي امكانات را براي تحقق خواست مردانه در مورد کالبد زن، بسيج كرده است. تمامي ابزارهاي سرمايه‌داري همچون رسانه، از طريق همسان‌سازي تعريف زيبايي و هر چه بيشتر مصرفي كردن زنان، هژموني مردانه را باز توليد مي­كنند. با وجود ورود بيشتر زنان به عرصه اجتماعي و كسب برخي حقوق برابر با مرد، همچنان زن در موقعيت فرودستي خود باقي مانده است، چرا كه کالبد او به عنوان منشا لذت، مي‌بايست در جهت خواست مردانه دستكاري شود. بنابراين زن گرایان معتقد هستند كه زن براي رهايي از موقعيت فرودستي خود، مي‌بايد مديريت کالبدش را به عنوان بخشي از هويت به دست خود گيرد. عدم استفاده از لوازم آرايش، عدم جراحي­هاي زيبايي صورت و کالبد، پوشش آزاد و راحت (مانتو ساده، شلوار جين راسته و كفش ورزشي) نمونه­هايي از نحوه مقاومت زنان است. آن‌ها تلاش می‌کنند خود را به عنوان زنانی فارغ از زيبايي تعريف‌شده، نشان دهند.


”من نمي‌فهمم كه چرا زنا هميشه مي‌خوان مورد قبول ديگران باشن. چرا هي با خودشون ور مي‌رن تا مثلاً خوشگل شن. دليلي نداره آدم اين كار و بكنه. من يه انسانم مثل همة مردا. اگه مي‌يام كلاس ورزش و رژيم مي‌گيرم و سعي مي‌كنم لاغر شم به خاطر اينه كه سلامت باشم. نه چون مُدِ يا چون زيبا باشم. زنا بايد جلوي اين همه تحقير نسبت به خودشونو بگيرن“ (43 ساله، ليسانس، متأهل).

 

 

مديريت کالبد وسيله‌اي يراي ارتقای اجتماعي

ارتقا و تحرك اجتماعي حركت افراد و گروه‌ها بين موقعيت‌هاي مختلف اجتماعي- اقتصادي است که بر مبنای دارایی‌ها و سرمایه‌های افراد صورت می‌گیرد. کالبد یکی از سرمایه‌ها برای ارتقا اجتماعی محسوب می‌شود. زنان به عنوان افرادي از جامعه كه فرصا‌های کمتری كمتري براي ارتقا موقعیت دارند در عرصه اجتماعی خود را درگير نوعي مبارزه مي‌دانند. رقيبان آن‌ها نه تنها مردان، كه همجنسان خودشان محسوب مي‌شوند. براي دست‌يابي به شرايط مطلوب‌، مي‌بايست بر رقيبان خود پيروز شوند. آنچه كه در اين ميان اهميت پيدا مي‌كند، ارتقاي اجتماعي زنان به واسطه تحصيل، شغل و ازدواج است. تحصيلات بالا، شغل پردرآمد، پایگاه بالای اجتماعي و ازدواج در بسياري از مواقع، شرايط مطلوب زنانه تعريف مي‌شود. مديريت کالبد در زمينه ازدواج زنان با مردانی كه موقعيت اجتماعي بالاتري دارند، اهميت بسيار مي‌يابد.

زيبايي زن مهم‌ترين سرماية او محسوب مي‌شود و وی براي به دست آوردن اين سرمايه اقدام به مديريت کالبد بر اساس استانداردهاي جامعه می‌کند. استانداردهايي كه به او مي‌گويد او چگونه بايد باشد. گاه فرد چنان از اين استاندارد دور است كه مي‌بايست تغييرات بسيار در خودش ايجاد كند. پس از يافتن اين سرمايه (زيبايي) وي خواهد توانست به ارتقاي اجتماعي خود اميدوار باشد.

 

”من مي‌خوام لاغر شم چون لاغري قشنگ‌تره. دو سال پيش من و دوستم رفتيم بيرون. با يه پسري آشنا شديم كه خيلي پولدار بود. ولي چون دوستم لاغرتر بود، با اون دوست شد و بعدشم ازدواج كردن. الآن هر چي قشنگ‌تر باشي، شانست بيشتره“ (22 ساله، مجرد، ليسانس).

 

”من دنبال كار مي‌گشتم، وقتي ديپلم گرفته بودم كار خاصي بلد نبودم. تصميم گرفتم منشي شم. خونمون جنوب شهره. بابام نمي‌ذاشت كار كنم ولي من دلم مي‌خواست كار كنم. براي همين دنبال كار گشتم. اين طرف‌ها كار بيشتره. هر جا مي‌رفتم قبولم نمي‌كردن تا اينكه توي يه مؤسسه كار پيدا كردم ولي مسئول اونجا گفت كه ما به يه منشي زيبا نياز داريم. اونطوري شد كه يه سري تغييرات تو خودم دادم. مثلاً ابروهامو ورداشتم (هرچند كه خانوادم مخالف بودن)، شروع كردم به آرايش كردن. الآن هم يكساله كه مدام رژيم مي‌گيرم تا لاغرشم“ (20ساله، مجرد، ديپلم).

 

”بايد هر جور شده خودمو لاغر كنم. با يه پسري دوستم كه فوق ليسانس داره و مطمئنم خوبه ولي اصلاً از زن چاق خوشش نمي‌ياد. من بايد اونجوري باشم كه اون دوست داره. وگرنه با من ازدواج نمي‌كنه“ (25 ساله دانشجوي فوق‌ليسانس، مجرد).

 

در برخي مشاغل غيرتخصصي و انحصارا زنانه تعریف‌شده (منشي‌گري) و نیز در فرایند انتخاب شدن و ازدواج، داشتن زیبایی استاندارد اهمیت فراوانی می‌یابد. به طور مثال زنان يكي از راه‌هاي ورود به قشر بالاتر را ازدواج با مردي از آن قشر مي‌دانند. هر چند كه ابزارهاي رسيدن به چنين هدفي به زيبايي و نحوة مديريت کالبد محدود نمي‌شود، ولي نقش آن را نمي‌توان ناديده گرفت. به نظر مي‌رسد كه زنان نقش زيبايي را در ارتقاء خود، بسيار با اهمیت مي‌دانند. انواع رژيم‌هاي لاغري، جراحي‌هاي صورت و کالبد، آرايش و غیره برای برخي زنان ابزارهایی در جهت تحرك صعودي به حساب مي‌آيند و براي دست‌يابي به چنين هدفي، مديريت کالبد مي‌بايست با الگوهاي پذيرفته‌شده زيبايي در زمان خود منطبق باشد.

 

وضعيت متناقض‌ نمای مديريت کالبد

مديريت کالبد و لزوم آن در زنان بيشتر پس از حضور زن در عرصه عمومي مطرح شد. با خروج زنان از حوزة خصوصي به حوزة عمومي، زن و کالبدش داراي اهميتی ويژه به خصوص در جهت زيبا‌شناختي یافت. به عبارت ديگر بخشی از زيبايي زن معطوف به حضور وي در عرصة عمومي است. زنان ايران با تناقضي مواجه‌اند. از يك طرف مي‌بايست کالبدشان را مديريت كنند و در عرصة عمومي حضور داشته باشند و از طرف ديگر نبايد ديده شوند و به چشم بيايند.

 

”شوهر من با آرايش كردن در بيرون از خونه مخالفه، مي‌گه توي خونه آرايش كن. از طرف ديگه من كه دارم مي‌رم سركار دلم مي‌خواد آرايش كنم و به خودم برسم. چون توي محل كار من همه اينطوري‌ان و كسي كه به خودش نرسه انگار كثيف و مريضه. هم كارم رو دوست دارم و هم نمي‌خوام شوهرم ناراحت بشه“ (31 ساله، ليسانس، متأهل).

”ما توي ايران مشكل داريم كه اندام‌هامون بزرگ نباشه، با اينكه اكثراً بزرگه چون ما اينطوري هستيم عكس زناي اروپايي. اونا مي‌رن كلي جراحي مي‌كنن. مثل جنيفرلوپز. ما از يك طرف مي‌خوايم مثل اونا باشيم از يك طرف مي‌خوايم كه تو چشم نيايم“ (35 ساله، ديپلم، متأهل).

 

شكلي از مديريت کالبد در ايران با الگوبرداري از كشورهاي اروپايي ايجاد شده كه از يك طرف سعي دارد مؤلفه‌هاي کالبد زن غربي را داشته باشد و از طرف ديگر شبيه خود باشد. تفاوت کالبد زن شرقي با زن غربي باعث شده است كه برخي مؤلفه‌هاي کالبد زن غربي قابل پياده شدن بر کالبد زن شرقي نباشد. مثلاً لاغري اندام كه در زنان اروپايي به شدت يافت مي‌شود، در بين زنان ايراني كمتر است. بسياري از رژيم‌هاي لاغري امكان پاسخ‌گويي به نياز زنان مبني بر لاغر شدن اندام‌هاي خاص را ندارد و از ورزش‌هاي موضعي استفاده مي‌شود. از طرف ديگر تابو بودن کالبد و اندام‌های زنانه سبب مي‌شود كه تلاش در جهت كوچك‌تر كردن اين اندام‌ها و اصطلاحاً در چشم نبودن آن‌ها، بيشتر شود.

شايد بتوان گفت كه مدیریت کالبد تنها جنبه فردي و خصوصي ندارد. کالبد متعلق به جهان اجتماعي است. ديگران مهم تلقي مي‌شوند و کالبد در رابطة با آن‌ها هويت مي‌گيرد. بنابراين مديريت کالبد بيش از آنكه فردي باشد، جنبه‌اي اجتماعي دارد. تقابل بين تلاش براي ديده شدن و ماندن در عرصة عمومي و محدود كردن خود به عرصة خصوصي، زنان را در وضعيتي متناقض نما قرار داده است.

 

احساس ناامني و اضطراب دليلي براي مديريت کالبد در زنان

رسانه‌ها با تبليغ شكل خاصي از کالبد در تلاشند تا تمامي مؤلفه‌هاي زيبايي را استاندارد كنند. بنابراين نسبی بودن مفهوم زيبايي كمرنگ شده است. فرهنگ برتر آنچه را كه مورد قبول و پسندش است به عنوان آنچه كه بايد باشد تبليغ مي‌كند. کالبد زيبا، با خصوصياتي همچون کالبد لاغر شناخته مي‌شود. در ايران كه استفاده از ماهواره به شكل همه‌گيري درآمده است با انتقال سريع مفهوم زيبايي جهاني مواجهيم. ماهواره به عنوان نمايندة فرهنگ برتر، برخي از جنبه‌هاي آن فرهنگ همچون مفهوم کالبد زيبا را منتقل مي‌كند. تأثير ماهواره بر فرهنگ بر كسي پوشيده نيست. دلايل استقبال از ماهواره و چنين تأثيرگذاري بسيار است كه شايد از اولين دلايل آن بتوان تفاوت نياز افراد جامعه و عدم پاسخ‌گويي مناسب به آن نيازها از طريق رسانه‌های داخلی دانست. هر چند كه نمي‌توان تنها همين دليل را كافي دانست. اما آنچه كه اهميت دارد تغييري است كه به واسطة حضور ماهواره ايجاد مي‌شود.

ماهواره با تصاویری از فرهنگ‌های دیگر می‌تواند افراد را بر انگیزد که فرهنگ خودی را به سود آن فرهنگ‌های دیگر رها کنند. البته بي‌شك اين نفوذ فرهنگی با آشنایی همه جانبه همراه نبوده و تنها بخشي از فرهنگ بيگانه شناسانده مي‌شود که اغلب نیز بخش زیان باری است. همین امر می‌تواند سبک زندگی را تغییر دهد و شايد اولين تأثير را بتوان در نحوة پوشش و مديريت کالبد (به خصوص در زنان) مشاهده کرد.

”الان ديگه همه ماهواره دارن... همه دارن مي‌بينن كه چه زناي خوشگلي با چه لباسايي حضور دارند... مخصوصاً ما كه توي ايران اين چيزا رو نداريم دلمون مي‌خواد مثل اونا باشيم... الان خيلي از كارا مثل لباس پوشيدن، آرايش كردن و... مثل ماهواره انجام مي‌شه. من فكر مي‌كنم ماهواره خيلي خوبه چون ما رو از اون حالت بسته درآورده“ (33 ساله، ديپلم، متأهل).

 

آنچه كه در لايه‌هاي پنهان مديريت کالبد زنان وجود دارد. اضطراب آن‌ها از مورد قبول واقع نشدن است. مردان هم همچون زنان تحت تأثير ماهواره هستند. برخي زنان دارای دغدغه، از اين تأثيرات، نگرانند كه مؤلفه‌‌هاي زيبایي منطبق بر آنچه ماهواره تبليغ مي‌كنند، نداشته باشند و بنابراين نتوانند نيازهاي همسرانشان را به عنوان يك ”زن زيبا“ برآورده سازند.

 

”من وقتي ماهواره نگاه مي‌كنم با خودم مي‌گم خوبه مردا ماهواره نگاه نكنن. اونا هم مثل ما اين زنا رو با اين شكل مي‌بينن. من مي‌گم كه شايد ديگه ما رو با اين شكل نپسندن. من نگرانم... خيلي تلاش مي‌كنم كه اونطوري باشم“ (35 ساله، ديپلم، متأهل).

 

”جديداً ديگه به شوهرم اعتماد ندارم. يه چيزايي از من مي‌خواد كه من نمي‌تونم... همش تقصير ماهوارس“ (37 ساله، ديپلم، متأهل).

 

بنابراين احساس نا امني كه ماهواره در زنان ايجاد كرده است به دليل مقايسه‌اي است كه زنان بين خود و زنان در ماهواره انجام مي‌دهند و تصور مي‌كنند كه شوهرانشان نيز همين مقايسه را انجام مي‌دهند. شايد يكي از عمده دلايل مديريت کالبد بر اساس مؤلفه‌هاي زيبايي امروز، ترس زنان از نايده گرفته شدن توسط همسرانشان است. در عين حال به دليل فرهنگ تناقص حاكم بر جامعه ما، زنان دچار سردرگمي شده‌اند. از يك طرف در تلاش هستند نقش زن سنتي را ايفا كنند و از طرف ديگر مدرن باشند. مردان نيز هر دو نقش را از همسران شان انتظار دارند. اين تناقض اضطرابي هميشگي و گاه بسيار مخرب را در زنان ايجاد كرده است.

 

 

نتيجه گيري

کالبد به عنوان موضوع پژوهش دارای سابقه مطالعاتی چندانی نیست و در دهه‌های اخیر به عنوان موضوع قابل تحقیق اهمیت زیادی یافته است. کالبد و شیوه‌های مدیریت آن در ایران بنا به دلایل متعددی یک موضوع پژوهشی ارزشمند و کاربردی است. همزیستی فرهنگ­های گوناگون و شرایط اقتصادی متفاوت در کلان‌شهر تهران نوعی تناقض را در خصوص زنان به طور عام و کالبد زنانه به طور خاص سبب شده است. تناقضی و تضادی که عمدتا به دلیل مواجه تفکر سنتی و تابو دانستن کالبد زنانه با تفکرات جدید همچون حق مدیریت و دستکاری کالبد برای زنان به ويژه در میان قشر متوسط حاصل شده و شرایط جامعه ایرانی را متفاوت از گذشته ساخته است. از طرف دیگر بـا وجود سلطه تبلیغات سرمایه‌داری و تلاش در جهت یکسان‌سازی به منظور جذب مشتری انبوه، باز هم کالبد می­تواند جلوه‌گاه تفاوت­ها و ابتکارات فردی باشد. در ايران به نظر مي‌رسد در حوزه‌هايي و در بين طيف‌هاي خاصي از زنان این تلاش برای متفاوت بودن مشاهده می‌شود. اين موضوع را مي‌توان به ويژه در اهداف استراتژيكي مشاهده کرد كه زنان از مديريت کالبد دنبال می‌کنند. کالبد به عنوان جلوه خارجی فرد می­تواند بیان‌کننده تفکرات او و گاه مقاومت وی در برابر نظام­های هنجاری و ارزشی به شمار آید. با توجه به تناقضات به وجود آمده در ایران به خصوص دررابطه با زنان که بدان اشاره شد، مدیریت کالبد زنان در ایران می‌تواند زبان مقاومت ایشان باشد. مقاومتی که نظام‌های ارزشی و هنجاری موجود را به چالش می­کشد.

امروزه رسانه­هاي همگاني (روزنامه­ها، مجلات، سينما و تلويزيون) در زندگي اكثريت مردم جهان تاثير بسزايي دارند. در ميان رسانه­هاي همگاني تلويزيون توانسته است در ميان توده مردم جاي ويژه­اي براي خود باز كند. شبكه‌هاي گوناگون تلويزيوني در سرتاسر جهان و پديده­اي به نام ماهواره به نوعي منبع معرفتي در ميان مردم بدل شده‌اند و الگوهاي مديريت کالبد متاثر از برنامه‌ها و شخصيت‌هاي مطرح در ماهواره است. نكته جلب توجه ارائه تصويري از زنان همراه با احساس نوستالژي جواني است، امری که در مورد زنان بیش از مردان صادق است. شايد امروزه براي ما مترادف بودن جواني با زيباي به امري بديهي بدل شده باشد ولي بايد توجه داشت كه اين یکی دانستن به هيچ عنوان بديهي نيست.

دستيابي به فرصت‌ها و امكانات اجتماعي از طريق مديريت کالبد از دیگر دلایل گرایش به این امر است كه البته شامل همه جامعه مورد مطالعه نمي‌شود. جنسيت را مي‌توان يكي از مهم‌ترين عوامل ایجاد نابرابري دانست، به طور كلي فرصت­هاي تحرك اجتماعي براي زنان به مراتب كمتر از مردان است، بدان معنا كه زنان براي تصاحب موقعيت شغلي يا اجتماعي خاص مي‌بايست بيش از مردان تلاش كنند. اين رقابت برای تصاحب مشاغلي كه در جامعه زنانه محسوب مي‌شوند، در ميان خود زنان ادامه مي ‌یابد. (مشاغلي همچون منشي‌گري). بسياري از زنان بر اين اعتقادند كه نحوه مديريت کالبدشان بر موفقيت شغلی، امكان ازدواج و ارتقا از طريق اين دو تاثیرگذار است. بنابراين بسياري از دختران جوان در طبقات پايين براي فرار از شرايط نابسامان اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خود آرزوي ازدواج با فردي از پايگاه اقشار بالاتر را در ذهن مي‌پرورانند و به منظور دست‌يابي به اين هدف، بسياري از زنان به مديريت کالبد خود متوسل مي‌شوند. بسياري زيبايي زنان را از مهم‌ترين مولفه‌هاي تحرك اجتماعي ايشان مي‌دانند.

مدیریت کالبد موضوع جدیدی نیست و در دوره‌هاي مختلف تاريخي به اشكال مختلف وجود داشته است اما موضوعي كه مديريت کالبد را در دهه‌هاي اخير به عنوان موضوع جدي مطرح كرده و آن را متفاوت از دوره‌هاي قبل ساخته است شامل موارد زير است:

1ـ شكل مديريت کالبد و الگوي آن متفاوت از گذشته شده است.

2ـ الگوهای جدید مدیریت مرزبندي‌هاي فرهنگي میان زن بودن و دختر بودن را از بين برده است بنابراين فاقد نظام نشانه‌شناسي زنانه بودن و دخترانه بودن است.

3ـ نگرش‌های جدید به کالبد زنانه الگوهای سنتی مدیریت کالبد را به چالش کشیده است و موقعیت متناقضی را سبب شده است.

4ـ رویکردهای جدید، باورهای فرهنگی پیشین مبني بر عدم دخالت در كالبد را زير سوال برده‌اند و بدين ترتيب مدیریت کالبد در چارچوب غیرتقدس‌گرایانه صورت می‌گیرد. در اين رويكرد کالبد هم مظهر تقدس است و  هم غير‌تقدس و انسان مختار است در كالبد خود دستكاري كند.

5ـ یکسان‌سازی مفهوم زیبایی همه بخش‌هاي کالبد را قابل تغيير ساخته است، بنابراين هيچ عضوی از کالبد بدون نیاز به تغییر تعریف نمی‌شود.

 


منابع

  • گيدنز، آنتوني (1378)، تجدد و تشخيص: جامعه و هويت شخصي در عصر جديد، ترجمه ناصر موفقيان، تهران: نشر ني.
  • گل محمدي، احمد (1381)، جهاني شدن، فرهنگ و هويت، تهران: نی.
  • صمدی، سعید (1388)، »ورود به بازار 2 ميليارد دلاري لوازم آرايشي ايران، تنگناها، راهكارها«، فصل‌نامه توسعه مهندسی بازار، سال دوم، شماره 12، تهران: شرکت توسعه مهندسي بازار گستران آتي.

             

  • Benthall, J. and T.Polhemus (eds) )1975), The Body as a Medium of Expressio, London: Allen
  • Butler, J (1990), Ggender Trouble: Feminism and The Subversion of Identity, New York: Routledge.
  • Barnard, R & Spencer, G (1996), Encyclopedia of Social and Cultural Anthropology, London and New York: Routledge.  
  • Douglas, M (1970), Natural Symbols: Explorations in Cosmology, London: Cresset Press.  
  • Ekman, p (1974), Biological and Bultural Contributions to Body and Facial Movement, in j. blaking (ed), In The Anthropology of The Body, London: Academic Press.
  • Foucault, M (1980), (C.Gordon, ed), Michel Foucault, Power/Knowledge, Brighton: Harvester Press.
  • Le Breton, David (2008), Anthropologie du corps et de la moderaite, paris: PUF.
  • Martin, E (1987), The Woman in The Body: A Cultural Analysis of Reproduction, Boston: Beacon Press.
  • Mauss, M (1935), "Les techniques du corps", In Journal de Psychanalyse. 32 (reprinted in C.Lévi-Strauss (ed), 1950. Sociologie et anthropologie, Paris: Presses Universitaires de France.
  • Mackay, h (2000), Globalization of Culture in a Globalizing World? Culture, Economic, Politics, London: Routledge.
  • Pieterse, J. N (2000), Globalization as Hybridization: in The Globalization Reader, (eds: lechner&boli), Oxford: Blackwell.
  • Turner, B.S (1987), Medical Power and Social Knowledge, London: Sage.
  • ━━━ (1992), Regulating Bodies , Essays in Medical Sociology, London: Routledge.
  • ━━━ (1991b), "Recent Developments in The Theory of the body": 1–35, In M.Featherstone, M.Hepworth and B.S.Turner (eds), The Body, Social Process and Cultural Theory, London: Sage.
  • Tsianakas,V & Rice, K (2005), Gender Impact Assessment: Body Image, Australia: Women's Health Publication.
  • Shilling, Chris (1993), Body and Social Theory, London: Sage Publication.

 

* مقاله حاضر بر اساس طرح پژوهشي به سفارش معاونت پژوهشي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در سال 1387 انجام شده است.

**  دانشيار گروه انسان‌شناسی دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران                                                                 این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

*** کارشناس ارشد انسان‌شناسی دانشگاه تهران          این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید                  

برخلاف برخی دیگر از کشورهای در حال توسعه و حتی کشورهای عربی منطقه خاور میانه پدیده زاغه نشینی شکل بسیار گسترده و بسیار حادی ندارد اما می توان به سرعت در قالب بافت های فرسوده شهری و شکل گیری محله ها و شهرک های اقماری غیر رسمی موقعیت های غیر قابل کنترلی را به وجود بیاورد که با آسیب های اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی سختی همراه باشند. از انقلاب اسلامی سال 1357 تا امروز میزان شهرنسینی به شدت افزایش یافته و با نرخی بسیار بیشتر از افزایش جمعیت رشد پیدا کرده به صورتی که امروز ایران کشوری تقریبا کاملا شهری به حساب می آی داما همین امر نیز آن را با خطرات جدی زیست محیطی به دلیل عدم توانایی به مدیریت این رشد شتاب زده روبرو می کند. درآمدهای نفتی که اساس این رشد زیر ساختاری و شهری در ایران بوده است با گسترش شهرنشینی و بالا رفتن میزان تقاضای داخلی انرژی به دلیل تغییر سبک های زندگی به سرعت توانایی خود را در درمان مشکلات اجتماعی و اقتصادی از طریق تزریق سرمایه از دست می دهد و بدین ترتیب ما ممکن است در آینده ای نزدیک، در حالی که به دلیل مصرف بی رویه در حوزه انرژی شهرهای های خود را به محیط های بسیار آلوده تبدیل کرده ایم، هیچ گونه ابزاری برای مقابله در کوتاه مدت به وضعیت های شهری پیچیده نداشته باشیم. هم از این رو اندیشیدن درباره آنکه چگونه می توان توسعه پایدار را در قالب رشد شهرنشینی کاربرد پذیر کرد، باید به موضوعی با اولویت بالا برای ما تبدیل شود. هدف از این مقاله کمک به درک بهتر این موضوع است.

مقدمه
مهم ترین واقعه ای که در روند اجتماعی زندگی ایران در طول قرن بیستم اتفاق افتاده است، تغییر شیوه زیستی مردم کشور برای تبدیل شدن آن از روستا نشینی و کوچ نسینی که اکثریت مطلق جمعیت در ابتدای قرن بیستم در آن وضعیت قرار داشتند به شهرنشینی بالای 70 درصد در حال حاضر و رشد این نرخ به صورت شتاب زده در سال های آینده بنا بر پیش بینی ها است. وجود بیش از 700 شهر و پیش بینی کشوری با بیش از هزار شهر در افقی بیست ساله، در صورتی که نتوان این شهرها را مدیریت کرد به معنی فرو افتاده در موقعیتی فاجعه بار از دیدگاه زیست محیطی است.
تغییر سبک های زندگی در طول چهار دهه اخیر تقریبا همیشه با افزایش مصرف انرژی(منبع اصلی آلودگی و ناپدیاری توسعه) همراه بوده است: تغییر زیستگاه ها از خانه به آپارتمان، انباشت های جمعیتی در شهرهای بزرگ، گسترش شگفت انگیز شمار خوردوهای شخصی در کنار گسترش ضعیف سیستم های حمل و نقل عمومی، بالا رفتن سطح استفاده از انواع دستگاه های انرژی بر در زندگی روزمره، ... برخی از این تغییرات هستند که نتیجه آن در ایجاد آلودگی های هوا، آب، خاک، ... است.
افزون بر این ، جذابیت زندگی پر مصرف شهری، نه فقط به مهاجرت گسترده روستا- شهری دامن زده است بلکه مهاجرت ها را از شهرهای کوچک و متوسط به طرف شهرهای بزرگ نیز ایجاد کرده که این امر نیز عموما به دور از مدیریت بوده و طرخ های پیشین جامع و تفصیلی و غیره کمتر توانسته اند به حد قابل قبولی ا زاجرا برسند. هم از این رو نرخ جرائم، فساد و سایر آسیب های اجتماعی و فرهنگی نیز در شهرها دائما در حال افزایش است و باید برای آن چاره ای اندیشید زیرا با یزرگتر شدن هر چه بیشتر این شهرا و افزایش شمار آنها ابعاد مسئله هرچه پیچیده تر و یافتن راه حل ها هر چه مشکل تر خواهند شد.
بالا رفتن درآمدهای عمومی مردم، هر چند به دلیل افزایش درآمدهای نفتی امری انکار ناپذیر است و یک قشر بزرگ متوسط مصرف کننده به وجود آورده که در حوزه فرهنگی نیز با گسترش قشر دارای سرمایه فرهنگی بالا قابل مقایسه است، اما این اقشار در نهایت باز هم به دلیل سبک زندگی پر مصرف خود ، قابلیت پایداری سیستم های شهری را کاهش داده و شانس را برای برخورداری آیندگان از سیستمی بهتر کاهش می دهند.
از این رو بیهوده نخواهد بود که از پدیده شهرنشینی شتاب زده در ایران و سبک های زندگی همراهی کننده آن به مثابه یکی از موانع اصلی در راه رسیده به توسعه پایدار نام ببریم و روشن است که این امر درباره توسعه پایدار در خود شهرها دو چندان صدق می کند. پدیده ای که ذاتا آسیب زده و آسیب زا بوده است ، طبعا نمی تواند به مثابه راه حل و درمانی برای رسیدن به موقعیتی پایدار در زمینه شهری تبدیل شود.
این پدیده زمانی ابعاد حادتر خود را نشان می دهد که ما از یک سو شاهد «روستایی شدن» شهرها در معنای انتقال گروه بزرگی از رویکردهای روستایی به شهرها در قالب رفتارهای ناهماهنگ و آشتی ناپذیر با زندگی شهری هستیم (مثلا درمعضل روابط همسایگی) و از طرف دیگر شاهد حرکت معکوس شهرنشینان به سوی روستاها برای ایجاد نوعی پهنه های خاص برون شهری که سبک های زندگی شهری را حتی تا دورترین روستاها نیز منتقل می کنند. و این انتقال البته با درآمد نفتی و وصل شدن روستاها به شبکه برق پیش از این نیز آغاز شده و سبک زندگی روستایی را لااقل از لحاظ مصرف گرایی به زندگی شهرنشینان شبیه کرده بود.
آنچه در سال های گذشت با شروع برنامه «شهر سالم» و سپس توقف آن در ایران اتفاق افتاد در صورتی که به آسیب شناسی آن پرداخته شود، نشان می دهد که لزوما از طریق برنامه ریزی های از بالا و اداری نمی توان گرهی از مشکلات رو افزایش شهری ما باز کرد و باید برنامه با رویکردی از پایین به بالا و در سطح انجمن های مدنی شهروندی از طریق تقویت آنها هدف توسعه پایدار شهری را دنبال کنند.
سرانجام در این مقاله کوتاه تلاش خواهیم کرد نخستین راه حل هایی را که می توان در حوزه اجتماعی و فرهنگی برای حرکت به سوی عقلانی کردن رشد شهری و ایجاد امکان به وجود آدن شهر سالم وجود دارد را مطرح کنیم.

شهر ایرانی: یک آسیب شناسی تاریخی
هر چند نگاهی به تاریخ معاصر ایران و کشورهای خاور میانه نشان می دهد که شهر نشینی سرنوشت تمام جوامع این منطقه است و در کشور ما به دلیل درآمدهای نفتی و گازی، این فرایند شتاب بیشتری یافته است، اما نباید فراموش کنیم که شهر نشینی لزوما به معنی زندگی بهتری برای مردمان این کشور نیست. تغییر شیوه های زندگی پیشین که اغلب مردم بر آنها اشراف داشته اند به شیوه های زندگی جدیدی که کمتر اشرافی بر آنها وجود دارد ، بیشتر سرچشمه اشکال آسیب زایی است تا به وجود آمدن زندگی بهتر و رفاه و اسایش و احساس امنیت بیشتری در شهرها.
مدرنیته ایرانی که عمدتا در قالب مفهوم شهر و فضا در صد سال اخیر اتفاق افتاده است در بخش مادی خود یعنی ایجاد فضاهای جدید به هر رو توانسته است به نوعی «شبیه سازی» از فضاهای مشابه با کشورهای توسعه یافته دست بیاید، امری که از نهادهای دولتی تا قالب های شهری معاصر می توان مشاهده کرد. اما این به هیچ رو به معنی به وجود آمدن اشکال غیر مادی یا ذهنیت های قابل انطباق با اشکال مادی مزبور که بتوانند امکان انطباق یافتن با آنها را در حوزه فرهنگ جامعه ایجاد کنند نبوده است. بدین ترتیب، شهرها از بیرون جذابیت هر چه بیشتری را نشان می داده اند و سبب تداوم پیوسته مهاجرت به آنها می شده اند در حالی که از درون، عاملی برای یک زندگی روزمره نگران کننده و پر اضطراب و ناسالم (به دلیل آلودگی ها،جرائم و کمبود شدید روحیه شهروندی) بوده اند.
از اشکال این «تنش پیوسته» و احساس «سرخوردگی » می توان به عدم رشد سیستم های فرهنگی لازم برای شهرهای بزرگ و متوسط نظیر مراکز تولید و توزیع مناسب کالاهای فرهنگی، گرانی، به هم ریختگی اجتماعی، عدم شکل گیری هویت های شهری و برعکس تداوم یافتن هویت های محلی و قومی در شهرها و قدرتمند بودن جماعت ها در سطح آنها سخن گفت که در نهایت شهرها را بدل به اشکالی بی ثبات کرده که حتی در تداوم رشد خود نتوانستند در قالب های مادی نیز تعادل خویش را حفظ کنند به صورتی که امروز بی هویتی فضایی با بی هویتی فرهنگی بر یکدیگر انطباق یافته اند و موقعیت های بسیار حادی را ایجاد کرده اند. شهر که باید به مثابه واحدی برای ساخت دولت ملی در فرایند ملت سازی و دولت سازی به کار گرفته می شد و در این راه خود نیز رشد کرده و به اشکال پایداری در توسعه خود می رسید، عملا این فرایندها را به تاخیر می اندازد زیرا قابلیت تولید شهروند را در خویش ندارد.
این در حالی است که پدیده شهر در ایران تاریخی طولانی دارد و برخی از قدیمی ترین شهرای جهان در این کشور وجود داشته و حتی در زمینه ادبیات شهرداری نیز ما منابع بسیار زیادی را داریم که نشان می دهد دغدغه اداره مناسب شهرا، صدها سال است در این کشور وجود داشته است. با این وصف، شهر ایرانی از ابتدا شهری «سیاسی» و نه شهری مبتنی بر «قراردادی مدنی» بود و بعدها نیز زمانی که شهرهای ایرانی رشد جدید خود را از ابتدای قرن بیستم آغاز کردند، به ویژه به دلیل درآمدهای نفتی، شهری «دولتی» باقی ماندند و نه شهری متکی و استوار بر «اخلاق و مبانی شهروندی» . نگاهی به درآمد های نفتی که ازنیمه قرن بیستم تمام جریان های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی در کشور ما را تحت تاثیر قرار داده اند، این امر را نشان می دهد.
دو موج بزرگ افزایش درآمد نفتی در ایران یکی در سال های 1954 تا 1956 (1332 تا 1335) و دیگری از سال های 1972 تا 1978(1350 تا 1356) روی دادند. و همانگونه که می دانیم این دو موج هر یک به واقعه ای بزرگ در تاریخ ایران دامن زدند نخست کودتای 28 مرداد و توقف روند دموکراتیزاسیون ایران و سپس انقلاب اسلامی و ورود ایران در روند تغییرات گسترده یک زیرورویی اجتماعی. و از این دو واقعه موج دوم بود که با تغییر گسترده شیوه های زندگی ایرانیان به خصوص پس از پشت سر گذاشتن موج اولیه دهه نخست انقلاب ( جنگ تحمیلی و سال های فشار اقتصادی و سیاسی بر ایران) شیوه زندگی کنونی ما را یعنی نوعی شهر نشینی مصرف گرا و انباشت شدید جمعیتی در شهرا با مصرف بالای انرژی را به وجود آورد.
در این حال دوشیوه زیستگاهی دیگر در ایران یعنی روستا نشینی و کوچ نشینی که همواره در تاریخ ایران با شیوه اقلیتی شهرنشینی همراه بودند، نه تنها از میان نرفتند بلکه به صورت های مختلف خود را درون زندگی شهری نیز جا انداختند و سرچشمه تضادهای بی شماری شدند که میان شیوه های زندگی شهرنشینی به وجود آمدند. شهر نشینان ایران هر چه بیش از پیش بدل به «روستائیان» و «کوچ نشینان» ی شدند که در قالب های فضایی جدید زندگی می کردند و از شهرنشینی بیش از هر چیز ( اگر نگوئیم انحصارا) مصرف گرایی را مد نظر داشتند، مصرف گرایی که منابع سرشار نفت و گار می توانست آن را تامین کند و هر بار نارضایتی شهرنشینان را با توزیع درآمد بیشتری از این منابع بدل به رضایتی ولو موقیت کند.

تهران: الگوی نابسامانی و توسعه ناپایدار شهری
در این میان گسترش دائم جمعیت شهری تهران، در ابعاد کمی و کیفی خود نه فقط به الگویی تبدیل شد که تقریبا همه اشکال و ابعادش به صورت مستقیم و بلافصل در سایر شهرها تقلید و تکرار می شدند بلکه الگویی را عرضه کرد که در آن سبک های زندگی بسیار متفاوت ظاهرا می توانستند با یکدیگر «زندگی» کنند. در حالی که این همسازی بیشتر از آنکه یک واقعیت کارکردی باشد نوعی اجبار و فشار بود که سبب به وجود آمدن انواع و اقسام اشکال آسیب زده و آسیب زای شهری می شد. تهران بیشتر از آنکه الگویی برای توسعه شهری پایدار باشد به گویاترین الگو برای توسعه شهری ناپایدار بدل شد. زاغه نشینی، تداوم بافت های فرسوده درون شهری، سوداگری بر زمین و بر ساخت و ساز های مسکن و سایر فضاهای شهری، فاصله شدید در آمدی میان شهروندان، توزیع نابرابر و بی معنای امکانات شهری و ... برخی از این موارد نابسامانی بودند که طبعا نمی توانستند کاری جز فاصله گرفتن این شهر از الگوی توسعه پایدار انجام دهند در حالی که با تقلید این موقعیت ها در شهرای دیگر، هدف توسعه پایدار باز هم به رویایی دست نایافتنی تر تبدیل می شد.
در این میان روندی که در جامعه شناسی به آن «مصرف خود نمایانه» ( از مفهوم وبلن) نام داده اند در شهر تهران و سپس در تمام شهرهای ایران بدل به روند عام و گسترده تبدیل شد. افراد شروع به تقلید از یکدیگر به ویژه در سبک های زندگی و مصرف کردند و این امر مصرف را به شدت در سطح شهرها افزایش داد و موقعیت های غیر قابل مدیریت به وجود آورد.

طرد اجتماعی
این روند در عین حال با روند دیگری نیز همراه بود و آن طرد هر چه بیشتری از اقشار شهری بر اساس فرایندهای گوناگونی چون اسکان غیر رسمی ، حاشیه نشینی، زاغه نشینی، بافت های فقر زده و غیره می شد. گروه هایی که خود را هر چه بیشتر اضافی می دیدند و از این رو آمادگی آن را می یافتند که به سوی نوعی رایکالیسم ویران گر پیش روند. گروه جوانان از این رو کاملا بارز بودند و هستند. این گروه که بزرگترین بخش جمعیت کشور را تشکیل می دهد خود را در وضعیتی می یافتند (و می یابند) که از همه چیز محروم بوده و فضاهای شهرهای بزرگ هیچ جایی برای آنها ندارند. از این رو با واکنش های سخت جوانان در قالب ناآرامی ها و یا انفعال های شدید اجتماعی و یا مهاجرت های گسترده روبرو بوده و هستیم.
برنامه های گوناگونی نیز که چه برای حذف فقر (برای مثال برنامه شهر سالم) و چه برای ایجاد امکانات جدید برای جوانان (برای مثال برنامه های سازمان ملی جوانان و یا مسکن مهر) در سال های دهه دوم و سوم پس از انقلاب طراحی شدند، هیچ کدام نتوانستند مشکل طرد اجتماعی و واکنش های حاصل از آن در سطح جامعه را از میان بردارند.
برنامه های نوسازی شهری که در دوره شهرداری آقای کرباسچی انجام شد، هر چند چهره شهر را تا حدی و در برخی از مناطق آن زیبا کردند، اما نابسامانی به ویژه در حوزه سوداگری های زمین و مسکن را به شدت افزایش دادند و با گران شدن شدید تهران، موقعیت تهران را در شهرهای بزرگ دیگر ایران و سپس حتی در شهرهای متوسط تکرار کردند. بنابراین الگوی شهری با توسعه ناپایدار بدل به تنها الگوی توسعه شهری در ایران شد که تا امروز نیز ادامه دادر.
البته قانون گزاری های زیادی نیز در این زمینه اجرا شد، اما اغلب به دلیل نبود چشم انداز روشنی برای توسعه شهری و یا عدم رعایت چشم انداز های پیش بینی شده (از جمله در طرح های جامع و تفصیلی) و دور زدن قوانین در کمیسیون های خاص، عملا این قوانین بیشتر از آنکه به جلوگیری از رشد ناموزون شهرها کمک کنند آن را تقویت کردند. تمایل دولت های انقلابی نیز به از میان برداشتن تفاوت های درآمدی و جلوگیری از تقسیم بندی شهرها بر اساس این درآمدها، گروهی از برنامه ها را با عنوان تعاونی مسکن به وجود آوردند که باز هم بیشتر بر آشفتگی وضعیت افزوندند و محله ها را به مثابه یکی از واحد های قدیمی و قابل اتکا برای بازسازی شهرها با هدف توسعه پایدار دچار بی هویتی کردند.

مصرف بی رویه انرژی : پایه اصلی توسعه ناپایدار شهری
اما واقعه ای که بیش از هر چیز به توسعه پایدار شهری ضربه زد، روان شدن درآمدهای حاصل از موقعیت تولید کننده منابع نفتی به سطح مصرف در جامعه بود که با عمومی شدن شیوه یارانه دهی و انرژی ارزان قیمت ادامه یافت و دولت تنها زمانی تصمیم به تغییر این وضعیت گرفت (طرح هدفند سازی یارانه ها) که به دلایل داخلی و خارجی موقعیت اقتصادی ایران به مراتب از ابتدای انقلاب نا مناسب تر است.
موج گسترده کالاهای وارداتی مصرف کننده انرژی به کشور، و موج گسترده تمایل به نوعی صنعتی کردن که عمدتا در صنعت «خودروسازی» به نمایش درآمد، جوامع شهری ایران به سوی نوعی ناگزیر از خروج از روند توسعه پایدار حرکت کردن و امروز نیز که به ناچار این طرح در پی اجرا شدن است ما در بدترین موقعیت داخلی و خارجی برای اجرای آن قرار داریم.

راه حل ها
در برابر این وضعیت چندین راه حل را می توان مطرح کرد که ما را به موقعیت توسعه پایدار شهری نزدیک تر کنند:
- پیش از هر چیز تمرکز زدایی از پایتخت و حتی در نظر گرفتن تغییر آن برای جلوگیری از تداوم افزایش جمعیتی در آن و همچنین جلوگیری از خطر بزرگ تخریب و فاجعه انسانی بروز زلزله به خصوص در بافت های فرسوده شهری.
- پی گیری جدی بازسازی بافت های فرسوده از طریق برنامه ریزی فرهنگی و اجتماعی متناسب با موقعیت ساکنان آنها و بدون استفاده از ابزارهای فشار فیزیکی و یا ابزارهای انگیزش مالی سوداگرانه.
- پرهیز از هر گونه انباشت جمعیتی برای به اصطلاح صرفه جویی در ارائه خدمات شهری به خصوص با توجه به خطرات زلزله
- ایجاد شهرهای جدید در کم خطر ترین مناطق
- رعایت کردن سخت گیرانه قوانین و از میان برداشتن کمیسیون های ویژه برای تغییر کاربری
- مبارزه شدید با مافیاهای شهری در حوزه زمین و مسکن و قانونگزاری برای جلوگیری از شستشوی پول که یکی از دلایل اصلی سوداگری های مالی است.
نتیجه گیری
ایران را نمی توان یک مورد استثنایی در فاصله گرفتن از روندهای توسعه پایدار شهری به حساب آورد و موارد مشابه بسیاری میان موقعیت ما و سایر کشورهای در حال توسعه مشاهده می شود، از جمله شکنندگی نهادها و قوانین ، فساد، سوداگری های مالی ، عدم کنترل امواج مهاجرتی و غیره.
با این وصف موضوعی که ایران را خاص می کند، سیاست های غیر مسئولانه استفاده از درآمد نفتی و انرژی به مثابه روش هایی برای درمان موقت مشکلات اجتماعی بوده است که همچنان ادامه دارد و نتیجه این امر در سطح شهرها و ضعیت نابسامان و آشفته ای است که مشاهده می کنیم. از این رو جدا شدن از این سیاست ها که راه آن شاید در همین برنانه هدفنمند کردن یارانه ها اما نه در وضعیتی که این برنامه تبیین و به اجرا درآمده، باشد، یکی از راه هایی است که شاید بتواند ما را به توسعه پایدار شهری نیز نزدیکتر کند.
افزون بر این با توجه به موقعیت زلزله شناسی ایران، نوسازی عمومی شهرای ایران با اتکا بر درآمدهای نفتی باید هدف اصلی همه مسئولان باشد . این بالاترین اولویتی است که در کشوری همچون کشور ما که خطر زلزله دائما آن را تهدید می کند و در صورت وقوع آن به ویژه در کلان شهرها موقعیت های غیر قابل تصوری به وجود آورده و ما را سال های سال از رسیدن به هدف دستیابی به توسعه شهری پایدار دور می کند باید در نظر داشت.

منابع:
- اشرف، احمد، 1353، ویژگی های تاریخی شهرنشینی در ایران، در نامه علوم اجتماعی سال اول، شماره 4، تهران» انتشارات دانشگاه تهران. –
- افشار نادری، نادر، اسکان عشایر و آثار اجتماعی و اقتصادی آن، در ، ایلات و عشایر، کتاب آگاه، تهران: آگاه.
- امان الهی، سکندر، کوچ نشینی در ایران، تهران: آگاه.
- ایلات و عشایر، 1363، کتاب آگاه، تهران: آگاه.
- پل فیروزه، 1389، شماره 19، ویژه فرهنگ شهر، تهران» دفتر پژوهش های فرهنگی.
- حبیبی، سید محسن، 1380، از شهر تا شهر، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
- حسامیان، فرخ و دیگران، 1377، شهرنشینی در ایران، تهران: آگاه
- سلطانزاده، حسین، 1367، تاریخ شهر و شهرنشینی در ایران، تهران:نشر آبی.
- شهرداریها، 1382، نشریه شهرداری تهران، شماره ویژه اسکان غیر رسمی در ایران در اقتصاد شهری ، سال پنجم شماره 53.
- فکوهی، ناصر، 1389، انسان شناسی توسعه و کاربردی، تهران: نشر افکار
- فکوهی، ناصر، انسان شناسی شهری،1383، تهران: نشر نی فکوهی، ناصر، 1386، در هزارتوهای نظم جهانی، تهران: نشر نی.
- فکوهی، ناصر، پارسا پژوه سپیده، 1381، بررسی شکل گیری هویت جمعی در اسلام آباد کرج، نامه انسان شناسی، انجمن انسان شناسی ایران، سال اول، شماره 1.
- فکوهی، ناصر، پارسا پژوه سپیده، بررسی انسان شناختی محله مهران، مجله مطالعات اجتماعی ایران، انجمن جامعه شناسی ایران، دوره سوم، شماره 1.
- هفت شهر، 1381، نشریه وزارت مسکن و شهرسازی، شماره ویژه، اسکان غیر رسمی در ایران، سال سوم شماره 10.


- Abdelhak, O., 1998, "Acculturation et stratégie identitaire chez le migrant adulte magrébin", in, Cahier de Sociologie économique et culturelle, Institut havrais de sociologie économique et culturelle, Le Havre, 29 : 111-122.
- Aldrich, B.C. & Sandhu, R.S.(eds.), 1995, Housing the Urban Poor: Policy and Practice in Developing Countries, London: Zed.
- Benedict, R., F., 1934, Patterns of Culture, New York, The New American Library.
- Chaney, D.(ed.), 1996, Lifestyles, London: Rutledge.
- Cherni, J., 2001, "Social-Local Identity", in, D’Oriorden, T. ed., Globaslism, Localism and Identity, London:Earthscan Publications, pp. 61-80.
- Erikson, E.H., 1980, Identity and the Life-Cycle, New York: Norton and Company.
- Ghannam, F., 2000, "Reimagining the Global: Relocation and Local Identities in Cairo", in, Miles, M., Hall, T., Borden, I., eds., The City Culture Reader, London: Routledge, pp. 336-345.
- Giddens, A., 1991, Modernity and Self-Identity:Self and Society in the late Modern Age, Stanford: Stanford University Press.
- Gil, F., 1998, "Identité", in, Encyclopedie Universalis, CDRom.
- Gmelch, G., Zenner, W.P.; eds.., 2002, Urban Life Reading in Urban Anthropology, Long Grove: Waveland Press.
- Grafmeyer, Y., Joseph, I., 1979, L'Ecole de Chicago, naissance de l'ecologie urbaine, Paris: Editions du Champs Urbain.
- Hall, S., Du Gay, P., 1996, Questions of Cultural Identity, London: Sage Publications.
- Hannerz, U., 1983, Explorer la ville, Paris : Minuit.
- Hannerz, U., 1987, "The World in Creolisation", Africa, 57(4):546-559.
- Hannerz, U., 1990, "Cosmopolitans and Locals in World Culture", Theory, Culture and Practice 7(2-3):237-51.
- Kardiner, A. & Linton, R., 1939, The Individual and his Society, New York: Columbia University Press.
- Kasarda, J.D., & Parnell, A.M., eds., 1993, Third World Cities: Problems, Policies and Prospects, London: Sage.
- King, A. D. ., 2004, Spaces of Global Cultures, New York: Routledge.
- Lefebvre, H., 1968, Le Droit à la ville, Paris : Anthropos.
- Lefebvre, H., 1970, La Révolution urbaine, Paris :Gallimard.
- Lewis, O., 1961, The Children of Sanchez: Autobiography of a Mexican Family, New York: Random House.
- Martin, C., 2000, Ethnologie d'un bidonville de Lima, Paris :Harmattan.
- McDonough, R and G., eds., 1993, The Cultural Meaning of Urban Space, Westport CT: Bergin and Garvey.
- Potter, R.B., & Lloyd Evans, S., 1998, The City in the Developing World, Harlow: Longman.
- Quintana, S.M., 1998, "Children Development Understanding of Ethnicity and Race", in, Appleid & Preventive Psychology, 7:27-45.
- Rapoport, A., 1999, Spatial Organization and the Built Environment, in, T. Ingold, Companion Encyclopedia of Anthropology, London: Routledge, pp. 460-502.
- Raulin, A., 2001, Anthropologie Urbaine, Paris : Armand Colin.
- Seabrook, J., 1996, In the Cities of the South: Scenes from a Developing World, London and New York: Verso.
- Short, J.R., & Kim, Y.H., 1999, Globalization and the City, Harlow: Addison Wesley Longman.
- Smith, A., 1986, State-Building and Nation-Building, in, J.Hall, ed., States in History, Oxford Blackwell, pp. 240-44.
- Smith, A., 1999, The Politics of Culture: Ethnicity and Nationalism, in, T. Ingold, Oxford Companion Encyclopedia of Anthropology, London, and Rutledge, pp. 706-733.
- Woodward, K., ed., 2000, Questioning Identity, Gender, Class, Nation, London: Routledge.

این مقاله نخستین بار در ویژه نامه معماری پایدار، شماره ی 101 مجله معماری و شهرسازی، تیر ماه 1390، منتشر شده و برای باز نشر به انسا شناسی و فرهنگ ارائه شده است.

 

چکیده

با وقوع انقلاب اطلاعاتی و به وجود آمدن جهان شبکه ای که امروز در آن زندگی می کنیم، هر چند درباره  تبعات و اشکال این انقلاب و اصولا تفسیر آن و  مختصات جهان شبکه ای بیشترین اختلافات میان اندیشمندان وجود دارد،  دستکم در یک مورد اجماع هست و آن اینکه  همچون انقلاب های بزرگ  فناورانه پیشین در تاریخ انسانیت (انقلاب نوسنگی و انقلاب صنعتی) این بار نیزباید درانتظار دگرگونی های بی شماری درساختارها و مفاهیم و روابطاجتماعی باشیم .هم از این رو به باور ما،  نظام های مربوط به فرهنگ عمومی و مفهوم دانشگاه در حال دگرگون شدن هستند و بزودی  در سیمایی کاملا جدید با آنها روبرو خواهیم بود این حرکت که هم اکنون  نیز آغاز شده است  احتمالا در سال های آتی شتاب بیشتری به خود می گیرد و هر اندازه موانع دنیای پیش از انقلاب  اطلاعاتی، از جمله  موانع سیاسی و مدیریتی و اجتماعی مبتنی برساختارهای پیشین مقاومت کمتری از خود نشان دهند و رو به ضعف بیشتری بروند، ساختارهای جدید زودتر جایگزین آنها خواهند شد . نگاهی به تجربه انقلاب های پیشین نشان می دهد که  هر چند روند تدریجی خواهد بود اما می توان انتظار داشت که در این انقلاب ، شتاب بیشتری نسبت به انقلاب پیشین را شاهد باشیم، کما اینکه این انقلاب با فاصله کمتری از انقلاب  صنعتی رخداد و اثرات خود را بسیار زودتر نمایان می کند. هدف ما در مقاله کنونی، ترسیم طرحی اولیه از  فرهنگ عمومی با تمرکز یافتن آموزش در نظام دانشگاهی، در سال های آتی همراه خواهد بود. در این حال، هر چند بخش مهمی ازاین تغییرات هم اکنون شروع شده اند، اما هنوزگستره بسیارزیادی نیافته اند. استدلال  کلی مقاله آن است که  ساختارهای عام جامعه اطلاعاتی گرایش به بالا بردن سرمایه فرهنگی را بسیار  زیاد می کنند، اما به همین میزان نیز  اولا، تنش ها و خطرات ناشی از این افزایش را در قالب بالا بردن  ظرفیت ها و  امکان بالقوه بروز خشونت های هر چه شدیدتر و غیر قابل کنترل تر درانباشت های جمعیتی  واقعی و مجازی گسترده تری بالا می برند و ثانیا،  به صورتی  متقارن، حوزه علمی را به ایجاد  تمرکزی هر چه بیشتردر سطح نخبگان محدود می کشانند که باز هم در سطح نظام دانشگاهی بروز خواهد کرد، اما این بار در قطب مخالف و با خطر قطبی شدن جامعه  ونخبه گرایی شدید در آن  که با افزایش اختلاف در سرمایه های فرهنگی و اقتصادی  همراه بوده و می تواند گرایش های آمرانه را تقویت کرده و دستاوردهای دموکراتیک را از میان برده یا به شدت کاهش دهد.  

کلیداژگان: انقلاب اطلاعاتی، جهان شبکه ای،  جهانی شدن، سرمایه فرهنگی ، علم، فرهنگ عمومی، نظام دانشگاهی.  

 

تحول فرهنگ عمومی در جهان و در ایران

فرهنگ عمومی (public culture) را می توان به طوربسیار کلی  ودر زبانی که از لحاظ نظری باید آن را بر  نظریه «سرمایه»  پیر بوردیو(1964 الف، ب) استوار کرد، سطحی از انباشت فرهنگی و  ساختارهایی از عادت واره (habitus)های اجتماعی تعریف کرد که بیشترین گسترش را در یک جامعه مفروض در زمانی مشخص داشته باشد. برای نمونه اگرابتدای قرن بیستم را در کشوری همچون ایران درنطر بگیریم، باید آن را کشوری روستایی-عشایری با سطح پایینی از سرمایه فرهنگی که عمدتا در مردان تمرکزداشت، دانست. درعین حال همین جامعه ابتدای قرن، نخبگانی را در خود جای می داد که در اقلیتی محض بوده، در شهرها ودر اقشار مرفه دیده می شدند که سطح بالاتری از سرمایه فرهنگی را در خود دارند.

برای درک شرایطی که ما امروز در آن به سر می بریم بهتر است ابتدا نگاهی به چارچوب جهانی بیاندازیم و سپس به مورد ایران بر گردیم. پس از شکل گیری دولت های ملی در اواخر قرن نوزده و در طول قرن نوزده، در کشورهای توسعه یافته و به دنبال آنها، در طول قرن بیستم در کشورهای در حال توسعه، دولت ها چه به صورت واقعی و چه به صورت نمایشی در پی آن بودند که مشروعیت سیاسی خود را آز  مفهوم برساخته ای به نام «ملت» کسب کنند. یعنی مجموعه ای از مردم که در یک پهنه سیاسی زندگی می کنند. این در حالی بود که اکثر قریب به اتفاق موارد چنین هویت و چنین آگاهی در نزد  کسانی که «ملت» نامیده می شدند وجود نداشت  برای نمونه در قرن نوزده در اروپا  با استفاده از رومانتیسم و یک نهصت ادبی  تلاش شد که ساختارها و  قالب های این هویت در مردم ایجاد شود. در این حالت، فرهنگ عمومی یکی از مهم ترین ابزارهای ملت سازی (موسلن، 2008؛ تیائو ظواون، 2007) به حساب می آمد. مردم بیشتر از هر چیز زمان و فضای زندگی خود را در ساختارهای روزمرگی می گزراندند در نتیجه با هدایت کردن، شکل دادن و کنترل و نظارت بر این روزمرگی امکان آن به وجود می آمد که از آن به مثابه پایه ای برای  ایجاد هویت ملی استفاده کرد.

سیاست های فرهنگی دولت های ملی بر همین اساس تنظیم شد. نخستین عملی که باید انجام می گرفت خارج کردن فرهنگ از  تعریف اشرافی و نخبه گرایانه آن به گونه ای که در انگلستان ویکتوریایی بر آن تاکید وجود داشت بود؛ فرهنگ در معنای «فرهنگ» متعالی،  یعنی داشتن سطح بسیار بالایی از سلایق زیباشناسانه و سرمایه های فرهنگی تحصیلی و خانواداگی و هنری و غیره که دستیابی به آنها تنها در  اقشار محدودی از جامعه و در آموزش و پرورشی که از سنین کودکی باید آغاز می شد و بسیار پرهزینه بود،  قابل تصور بود. بدین ترتیب نباید شگفت زده شد که در تمام طول قرن بیستم اغلب  هنرمندان، نویسندگان و  نخبگان فرهنگی به رسمیت شناخته شده ( و نه آنها که همچون فوویست ها، امپرسیونیست ها و غیره، حاشیه ای قلمداد می شدند) کسانی بودند که ریشه بورژوایی  یا اشرافی داشته و خود نیز اغلب از ثروت بالایی برخوردار بودند به نحوی که می توانستند بخش بزرگی از وقت و سرمایه های اقتصادی خود را صرف پرورش سلایق هنری، زیباشناانه و فرهنگی خود کنند: رفتن به اپرا، یا موزه، یا خریدن کتاب و سایر آثار هنری به شدت در گروه های کوچکی از نخبگان ثروتمند شهری محدود بود. در این حال تمام چیزهای دیگری که به چنین فرهنگی شباهت  داشت، اما جزئی از آن به حساب نمی آمد با عنوان «فلکلور» یا «فرهنگ عوام» تحقیر می شد: از رقص و آواز و  قصه ها گرفته تا حتی  نمایش های خیابانی و  سالن های نمایش مردمی. و گاه هنرمندان یکسانی در هر دو زمینه کار می کردند ، موتزارت برای مثال هم اپرای «عروسی فیگارو» را می ساخت و هم «اپرای مردمی» (operetta)  نظیر«فلوت سحر آمیز » را. ولی این دو کاملا از هم جدا شمرده شده، نخستین آنها تحسین شده و دومی  کاری در سطح سبک معرفی می شد.

انقلاب  فرانسه و پس از آن سایر انقلاب ها و سیاستگزاری های فرهنگی دولت های ملی این وضعیت را به طور کامل در قرن نوزده و قرن بیستم  تغییر دادند.  به صورتی که  جدایی میان  اثر هنری «نخبه» و «مردمی» به زیر سئوال رفت. همان مثال موتزارت در اینجا گویاست  چنانکه امروز کسی تفاوتی ارزشی از لحاظ اجتماعی میان  دو اپرایِ ِ یاد شده نمی گذارد و سرگذشت آفرینش آنها به کلی فراموش شده است. انقلاب، برای این کار اما، نیاز به آن داشت که «مردم» تبدیل به «ملت» شوند. بخشی از این فرایند با ایجاد ساختارهای ذهنی سیاسی  برای مثال با ابداع و تقویت مفاهیمی همچون «حافظه تاریخی» و «سرنوشت تاریخی» به وجود می آمدند. بخشی دیگر اما باید در سطح روزمرگی ، در  مدیریت اوقات فراعت مردم، سلایق هنری و اجتماعی آنها به وجود می آمد و برای این کار نیاز بدان بود که مردم ابزارهای چنین تحولی را داشته باشند: استفاده از هنر، علم و سایر سرمایه های فرهنگی نیاز به گروهی ابزار داشت که باید در فرایندهای آموزشی به مردم منتقل می شدند(نورا،1984-1992 ) . این امر  نیازمند ایجاد نظام های آموزشی سازمان یافته بود که در همه سطوح پیش از انقلاب نیز وجود داشتند اما تقریبا به طور کامل در دست اشرافیت و کلیسا، یعنی دو نهاد اصلی جامعه پیش از انقلاب قرار داشتند.  دانشگاه های بزرگ جهان  اگر از پیشنه های باستانی در آسیا (برای مثال جندی شاپور در نیمه قرن سوم میلادی) یا در اروپا (برای مثال آکادمی های یونانی در  سده های پنجم و چهارم پیش از میلاد) بگذریم، همگی پیشینه ای بسیار طولانی تر از دولت های ملی داشتند  برای مثال  دانشگاه بولونیا در ایتالیا در سال 1088 میلادی، دانشگاه پاریس در 1150 ، دانشگاه آکسفورد  در 1166، به وجود آمده بودند و در اختیار کلیسا ها و اشرافیت های اروپایی بودند. حتی  گروه جدید دانشگاه های اروپایی و آمریکایی برای مثال  هاروارد (1636)، ییل (1701) قدیمی تر از دولت ملی بودند، اما همین دانشگاه ها و بسیاری دیگر از جمله باز هم در آمریکا ، دانشگاه هایی نظیر استانفورد (1891)، جان هاپکینز(1876)، کارنل(1815)، شیکاگو (1892)، برکلی(1866)، همگی به  ایجاد دولت ملی مربوط  می شدند.  این در حالی بود که دولت ملی به ویژه در اروپا،  برخلاف آمریکا که همزمان جامعه آمریکایی را نیز تاسیس می کرد، بیشتر در پی آن بود که دانشگاه ها و سیستم مدارس را از آن خود کرده و به عبارتی آنها را سکولار کند تا اینکه لزوما سیستم های جدیدی به وجود بیاورد. این امر به خصوص در سطح نظام دانشگاهی وجود داشت که دانشگاه های زیادی  پیش از دولت ملی  وجود داشته و فعال بودند. در حالی که در طح مدارس عمومی متوسطه و ابتدایی، کار بسیار گسترده تر بود و نیاز به سرمایه گزاری های گسترده ای برای ساخت و تربیت معلم برای این مدارس و ایجاد امکانات مادی برای آنکه کودکان بتوانند از کار رها شده و به مدرسه بروند (اجباری و رایگان شدن مدارس) وجود داشت.

به هر رو، این سرمایه گزاری ها یک هدف اصلی را دنبال می کردند: اینکه مردم بتوانند از ابزارهای لازم برای استفاده از فرهنگ و به دست آوردن سرمایه های فرهنگی ، توانایی  درک و لذت بردن از هنر و  آثار هنری و  بالا بردن  دانش خود بر خوردار شوند. از این رو «باسوادی» تا مدت های بسیار یعنی عملا تا نیمه قرن بیستم هدف اصلی  بود.  امانوئل تود ،  تاریخ دان و جمعیت شناس فرانسوی با اتکا بر مطالعات تاریخی بی شمار دیگر نشان می دهد که چگونه فرایند باسوادی با فرایند دموکراتیزه شدن  نظام های سیاسی و ثبات یافتن آنها ارتباط مستقیم داشته است و به همان اندازه که سواد افزایش یافته سطح قابلیت به بهره برداری از سرمایه های فرهنگی بالاتر رفته ،  موقعیت و جایگاه فرهنگ عمومی در جوامع تغییر کرده و در نتیجه سیستم های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی نیز ناچار به انطباق دادن خود با آن  بوده اند(تود، 2009: 44-45).

در این زمینه  دنبال کردن نظام جهانی در طول دویست سالی که از عمر دولت های ملی می گذرد نشان می دهد که ابزاهای فرهنگی مورد نیاز از جمله ابزارهای فرهنگی – فناورانه (نگاه کنید به تحول این ابزارهای از  روزنامه و کتاب تا رایانه و اینترنت و شبکه) دائما نیاز به سرمایه های بالاتری را ایجاب می کردند. در قرون وسطا اینکه همه کس بتوانند بخوانند بیشتر به یک شوخی شباهت داشت، امروز نه تنها  بی سوادی نوعی «ننگ»  به شمار می آید که هرکس گرفتار آن باشد تلاش می کند پنهانش کند بلکه  داشتن آشنایی به بیش از یک زبان شرط اصلی برای توانایی زندگی کردن و استفاده از سرمای های فرهنگی در اکثریت جوامع انسانی شده است. حتی در جوامعی که به نظر «عقب افتاده» می آیند، اکثریت قریب به اتفاق افراد علاوه بر زبان محلی خود  که عموما گویشی محدود در حوزه ای بسیار کوچک از لحاظ جغرافیایی است به  یک زبان ملی نیز تسلط دارند تا بتوانند نیازهای خود را در زندگی روزمره تامین کنند.   

بدین ترتیب ما در طول دو قرن اخیر شاهد آن بوده ایم که سطح  فرهنگ عمومی در کل جهان رو به فزونی داشته است. البته به این نقطه نظر می توان دیدگاهی  انتقادی درباره محتوای فرهنگی که عمدا حاصل  تاثیر پذیری از یک فرهنگ (فرهنگ اروپایی) بوده را وارد کرد، اما این بحثی جداگانه است. واقعیت آن است که به دلایل گوناگون ،  ولی از همه مهم تر  سلطه یک نظام  های  خاص اقتصادی (سرمایه داری صنعتی و سپس مالی) و اجتماعی (نیمه لیبرالی یا کاملا لیبرالی)، فناورانه (انقلاب اطلاعاتی و شبکه ای) و فرهنگی (اروپایی) و... سبک های زندگی و روزمرگی  خاصی در جهان به وجود آمده است که به بالا رفتن سرمایه فرهنگی را با محتوای خاصی که آن را در برنامه های درسی نظام های آموزشی از یک سو، و محتوای فرهنگی  رسانه ها از سوی دیگر می بینیم،  افزایشی پیوسته داشته است.

در بحثی که در اینجا ما به آن اشاره داریم، این امر را می توان در گسترش بی نظیر نظام آموزش ابتدایی در نیمه نخست قرن نوزده، تحصیلات متوسطه در نیمه دوم قرن نوزده و نیمه نخست قرن بیستم و نظام دانشگاهی در نیمه دوم قرن بیستم مشاهده کرد.  در طول  نیم قرن اخیر در بسیاری از کشورهای دنیا تعداد دانشجویان بیش از  20 تا 30  برابر افزایش یافته است برای مثال در فرانسه از 60 هزار نفر در 1938 به بیش از دو میلیون نفر رسیده ایم(بانک جهانی، 2003). آمار مشابهی را در ایران  بسیاری دیگر از کشورهای در حال توسعه که امکانات مالی چنین گسترشی را داشته اند نیز دیده ایم. که این امر را باید یک جریان یک سویه دانست  که لزوما با بازار کار در ارتباط نیست. زیرا بازار کار به همین میزان ایجاد فرصت شغلی نکرده است بنابراین پدیده بیکاری تحصیلکردگان نه فقط به صورت ساختاری درآمده بلکه شکل جهانشمول نیز یافته است(موسلن، 2005 فرایتاگ، 1995).

 اما اگر به مورد ایران بازگردیم باید تاکید کنیم که در طول صد سال اخیر، به ویژه از سال های دهه 1330، تحولات عظیمی در ایران شروع به رخ دادن کردند که مهم ترین آنها، بالا رفتن درآمدهای مادی جامعه بود. افزایش قیمت نفت در بازارهای جهانی و بالا رفتن تولید نفت ایران و ملی شدن آن، همگی سطح درآمدهای ملی را در ایران به شکل چشم گیری از دهه 1330 افزایش دادند، در دهه بعد  این افزایش چنان سرسام آور بود که نظام اجتماعی را به کلی در هم ریخت و به یکی از دلایل اصلی انقلاب اسلامی بدل شد. زیرا جامعه در واکنشی سخت،  زیر و رو شدن ارزش های  اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی و موقعیت های مادی خود را در اثر ورود سرمایه های نفتی به مدارهای زندگی خویش نمی پذیرفت و یا بهتر بگوئیم، نظام سیاسی سنتی ای را که بر اساس استبداد نظامی بر آن بود که رفاه اقتصادی  را بدون پذیرش گسترش آزادی های دموکراتیک و با الگویی به شکل ناقص بر گرفته از غرب به ایران تحمیل کند، بر نمی تابید.

در طول سه دهه یعنی از سال های 1320 تا 1350،  با افزایش امکان عملی سرمایه گزاری در ساخت های مادی جامعه، فرهنگ عمومی به کلی تغییر کرد: مدارس و دانشگاه های زیادی ساخته شدند، سطح سواد عمومی بالا رفت. مراکز فرهنگی، مطبوعات، کتابخانه ها و ناشران و کتابفروشی ها، سینماها و  نمایشگاه ها و تئاترها و غیره ساخته شدند. اما این بالا رفتن سطح فرهنگ عمومی نه فقط  یک دست و  همگن نبود و به صورتی املا نامتوازن در سطح شهرها توزیع می شد، بلکه با نادیده انگاشتن سبک زندگی و  موقعیت های بخش اعظم و اکثریت جامعه و از میان بردن آزادی آنها نیز همراه بود. به همین دلیل زمانی که حرکت  اعتراضی آغاز شد  نه تنها اقلیت مرفه و دارای سرمایه فرهنگی بالا به لطف درآمدهای نفتی به آن پیوستند زیرا  به همراه  کالاهای فرهنگی مطالبات سیاسی و آزادی های دموکراتیک را نیز طلب می کردند، بلکه مردم عادی و اغلب به دور از این سرمایه ها  و محروم از آنها که صرفا در  ورود اشکال جدید به جامعه  به زیر سئوال رفتن و تهدید موقعیت های متعارف و فرهنگ سنتی و نیاکانی خود را می دیدند نیز  بدنه اصلی اعتراض را تشکیل دادند.   

با وجود این هر چند انقلاب به چگونگی توزیع نابرابر سرمایه های فرهنگی معترض بود و حتی در روزهای نخست  به گونه ای بسیاری از مظاهر این  سرمایه ها را به صورت مکانیکی  نفی می کرد. اما پس از گذران دوره نخست پرتنش انقلاب  که با پایان یافتن جنگ تحمیلی به  انتهای خود رسید، نظام وارد  دورانی از سیاستگزاری شد که می توان گفت در دوره ای تقریبا بیست ساله تداوم یافت. در این دوره طولانی نه تنها سیستم در حال تثبیت سیاسی خود و رسیدن به الگویی برای تداوم  بخشیدن دراز مدت به خود بود، بلکه  سیاستگزاری های فرهنگی نیز بر اساس منطقی بسیار  جواناتر با نیازهای جامعه  با حرکت از دو خصوصیت اصلی جامعه  ما یعنی ایرانیت و اسلامی بودن پیش می رفت. بحث ما در آنجا که به ایران اشاره می کنیم ، عمدتا به این دوره اختصاص دارد و شامل دوره اخیر یعنی  دوره ای که به دلایل سیاسی،  حوزه فرهنگ و از جمله فرهنگ عمومی کاملا تحت تاثیر قرار گرفته نمی شود، زیر گمان ما بر آن است که دوران اخیر در کوتاه و نه در دراز مدت  بیشتر از  پارامترهای سیاسی ملی و بین المللی تبعیت حواهد کرد تا از پارامترهای فرهنگی عمیق که در نهایت امید ما بر آن است منطق را به همه باز گردانند.

در این دوره، سرمایه های فرهنگی جامعه به خصوص از طریق گسترش کامل سیستم آموزش ابتدایی و متوسطه برای پوشش دادن تقریبا کل جمعیت در سنین مربوطه و  گسترش نظام دانشگاهی  برای پوشش دادن به  بخش بسیار بزرگ و هر چه گسترده تری از  واجدان شرایط  موقعیت خاصی را در جامعه ما به وجود آورد که بدان می توان دموکراتیزه شدن  سرمایه فرهنگی نام داد. منظور از این امر، توانایی  اکثریت بزرگ جامعه به مشارکت درمباحث اجتماعی، اقتصادی، سیاسی وفرهنگی ازطرق مختلف و رسانه های گوناگون، فرایند دیجیتالیزه شدن جامعه ایران که جوان بودن جامعه کمک بسیار زیادی به آن می کند، برخی از پارامترهایی بوده اند که به افزایش این سرمایه فرهنگی دامن زد. جالب آن است  از جمله این  پارامترها می توان به سازوکارهای سنتی در حوزه هایی همچون خویشاوندی و خانواده یاد کرد  که برای مثال در ازدواج ها و روابط خانوادگی، سبب شد ، سرمایه فرهنگی  در قالب سرمایه تحصیلی به یک سرمایه اجتماعی تبدیل شود و بنابراین حتی فقیر ترین اقشار جامعه نیز به دنبال کسب آن باشند.            

 

نظام دانشگاهی و  نظام های سیاسی و فرهنگی جوامع انسانی در موقعیت کنونی

یکی از مباحثی که در طول سال های اخیر از جمله به وسیله امانوئل تود مطرح شده(همان) آن بود که افزایش رقم تحصیلکردگان دانشگاهی می تواند  وقتی به حد بالایی برسد، برای مثال در فرانسه در حد 33 درصد افراد در سن تحصیل، به تدریج می تواند  تحصیلکردگان یا نخبگان دارای تحصیلات دانشگاهی را از یک اقلیت  ولو در مقامات بالا، به یک  قشر بزرگ بدل کند که  درون خود با سلسله مراتبی شدن، می توانند جامعه ای درون یک جامعه دیگر ایجاد کرده و افراد دارای سرمایه فرهنگی پایین تر را به حاشیه برانند.  این خطر می تواند به  اولیگارشیک شدن نظام سیاسی  منجر شود به گونه ای که نظام دموکراتیک هر چه بیشتر به سوی فن سالار شدن و بوروکراتیزه شدن یا به عبارت دیگر «حرفه ای» شدن پیش برود و در نتیجه معنای نمایندی در آن از میان برود  و سیاست دموکراتیک از یک نظام مبتنی بر تفویص اختیارات موقت تبدیل به اشرافیتی مبتنی بر دانش فناورانه سیاسی شود. این خطری بود که پیر بوردیو نیز در کتاب معروف خود «اشرافیت دولت» (1989) نسبت بدان خشدار می داد. البته بودیو موضوع را بیشتر در  روابط میان سه گروه از سرمایه های  اقتصادی (صاحبان قدرت اقتصادی)،  فرهنگی (صاحبان امتیازات تحصیلی و فرهنگی) و  اجتماعی( در اختیار دارندگان روابط اجمتماعی پر سود) می دید که با یکدیگر دست به مبادله سرمایه ای زده و قدرت را میان خود  و درون  نظام های خویشاوندی مشخصی حفظ می کنند.  با این وصف، مباحث  که در حوزه جهانی شدن و جامعه شبکه ی مطرح شده است از جمله از طرف آپادورای(1996)، کاستلز(2001) و دیگران، گویای آن است که مسئله به این سادگی نیست . به عبارت دیگر،  گسترش  سرمایه های فرهنگی به دلیل شبکه ای شدن  نظام جهانی پی آمدهایی  دارد که به سهولت قابل کنترل نیستند و می توانند به مجموعه ای از زنجیره های پی در پی و با نتایج نامعلوم منجر شوند.

برای نمونه نگاهی به افزایش تعداد  تحصیلکردان دانشگاهی در جهان و در کشور خود بیاندازیم:  قشر تحصیلکرده،  دقیقا به دلیل تحصیلی که انجام می دهد ، رویکردهایش نسبت به جهان، انتظاراتش از زندگی خود، سبک زندگی اش، روابطش با جهان بیرونی، توقعاتش از زندگی و نیازهایش تغییر می کند  به عنوان مثال این قشر به سرعت تبدیل به یک مصرف کننده بزرگ محصولات فرهنگی می شود. از روزنامه و کتاب و  مجله و  گرفته تا اینترنت و مویایل و  برنامه های نمایشی ، موسیقی و سینما و  اینترنت و حتی خود تحصیلات دانشگاهی به مثابه یک کالای مصرفی که کمتر به آن فکر کرده ایم. بسیاری از افراد بنا بر  منطق درونی وتاریخی تحصیلات دانشگاهی تصور می کنند که روی آوردن به این تحصیلات تصرفا برای راهیابی به بازار کار است در حالی که لزوما چنین نیست و حتی نمی توان همانگونه که گفتیم  جذابیت تحصیلات را صرفا به دلیل  تمایل به به دست آوردن سرمایه فرهنگی دانست که سپس آن را با نوعی دیگر از سرمایه مثلا پرستیز اجتماعی  تغویض کرد (موردی که در کشور ما به خصوص در مورد تحصیلات دختران دیده می شود).  تحصیلات دانشگاهی  را می توان امروز به مثابه نوعی برخورداری از یک سبک زندگی (دانشجویی) ، حضور و تجربه کردن این زندگی، برخورداری از  خدماتی آموزشی و امکان یافتن یک تجربه علمی نیز دانست.  گذار از چنین فرایندی و به عبارت دیگر مصرف این کالای کلان، به تغییراتی گسترده در سبک زندگی و روزمرگی فرد منجر می شود که به نوبه خود  و در فرایندی چرخه ای تغییر در سایر نظام های اجتماعی را ضروری می کند این نکته ای است که هر کجا با گسترش نظام های آموزشی سروکار داریم باید نسبت به آن نیز دقت داشته باشیم.

در کشور ما اغلب و هر چند آزگاهی بحث بومی کردن  علوم انسانی و  یا اسلامی کردن آنها مطرح می شود و دلیل این امر را نیز  تغییری اعلام می کنند که محتواهای غیر بومی بر زدگی دانشجویان و اندیشه آنها ایجاد می کند ما بدون آنکه در این مقاله قصد ورود به این بحث را داشته باشیم، بر آنیم که مسئله فراتر ازعلوم انسانی شامل  کل نظام آموزش عالی می شود. بدین معنی که  این نظام با مختصاتی که دارد و جز این نیز عملا نمی تواند داشته باشد، بهر رو زندگی  کسی را که از آن عبور کند تغییر می دهد. بنابراین بهترین راه برای  جلوگیری از اثرات منفی این تغییر آن است که بتوانیم آن را  مدیریت کنیم و نه آنکه تصور کنیم مسئله مربوط به این با آن رشته و حوزه خاص می شود. تنها یک مثال شاید در این حوزه اکتفا کند، بررسی تاریخ جنبش های دانشجویی، محتوا و مطالبات آنها چه در جهان و چه در ایران نشان می دهد که  رشته های دانشگاهی نیستند که  بر این ترکیب و  مطالبات تاثیر گذاری می کنند، بلکه اتوپیا و تخیل نظام دانشگاهی است که در همراه شدن با شور و هیجان جوانی و باور به  فصیلت تغییر چنین  توان و پتانسیلی را در این جنبش های به وجود می آورد(لوگوا و دیگران، 2007).  

در این حالت باید توجه داشت که نیاز به بالا رفتن سرمایه فرهنگی در قالب دانشگاهی  نه خاص جامعه ما است و نه ما می توانیم تاثیر تعیین کننده ای بر  محتوا و شکل آن داشته باشیم. این تاثیر البته ممکن و مطلوب است اما حد انجام آن یا مارژ آن  نسبتا محدود است زیرا ما در یک نظام جهانی  زندگی می کنیم که گرایش به یکسان کردن  شیوه های عملکرد برای پایین بردن هزینه و بالا بردن سود را دارد. اگر به حوزه مهندسی وارد شویم مسئله را بهتر درک می کنیم: ممکن است ما شیوه ای خاص برای به پرواز درآوردن هواپیما در میان خلبانان ایرانی داشته باشیم که تا اندازه ای با شیوه خلبانان به فرض انگلیسی متفاوت باشد، اما این  تفاوت در حدی بسیار اندک است زیرا  اگر این تفاوت بخواهد افزایش یابد به همان میزان کل سیستم های کنترل، فرمان،  نظارت، هدایت، فرود و برخاست هواپیما ها و حتی ساخت و مصرف آنها و به تبع آن کل سیستم های توریستی و  استفاده از هواپیما و غیره باید تغییر کنند. با این وصف هر استاد خوبی می داند که  آموزش پرواز را باید با موقعیت های فرهنگی، اجتتماعی و اقتصادی و غیره یک دانشجو انطباق داد.

درمورد نظام آموزش عالی نیز باید گفت که این یک واقعیت است که با  تغییر سبک های زندگی و روزمرگی های جدید و با ایجاد مدرنیته ها (و نه یک مدرنیته احد) و حتی با نیاز به حفظ سنت ها( و نه یک سنت ) واحد برای جوامع انسانی نیاز هر چه بیشتری به بالا رفتن  سطح آموزش فرهنگی در جوامع وجود دارد و این نیازمنید بسط  شاید باز هم بیشتر نظام دانشگاهی است. اما این بسط باید مدیریت شده باشد. به عبارت دیگر این یک واقعیت است که نظام دانشگاهی امروز دیگر یک  رابطه  کامل با بازار کار ندارد اما این رابطه را نیز دارد و در اینجاست که با چشم اندازهای این نظام باید بتوان آن را مدیریت کرد.     

 

چشم اندازهای  فرهنگ عمومی درکشورهای توسعه یافته ودر حال توسعه

اما پیش از آنکه به چشم اندازهای نظام های دانشگاهی بپردازیم بهتر است نگاهی به چشم اندازهای نظام های فرهنگ عمومی بیاندازیم و این امر را در قالب بحث جهانی شدن یعنی در  بحثی که سال ها است آپادورای با عنوان فرایند متناقض همگن شدن فرهنگی و ناهمگن شدن فرهنگی مطرح می کند، جای دهیم.

فرایند جهانی شدن در بعد اجتماعی و فرهنگی خود در تداومی منطقی با فرایند یکسان سازی استعماری و پسا استعماری قرار دارد. در این فرایند، از یک سو دائما فشار برای یکسان سازی شکل ها و قالب های زندگی روزمره و سبک زندگی بیشتر می شود و از سوی دیگر در قالب «تنوع» ظاهرا اشکال متفاوت و نا همگنی دائما تولید می شوند.  این در حالی است که در واقعیت قضیه و از جانب حوزه هژمونیک  یکسان سازی هدف اصلی است زیرا این هدف، تنها هدف قابل  انطباق با رسیدن به بالاترین مارژ سود در تولید انبوه  کالاها و خدمات است. در این راستا، «تنوع» در حقیقت،  افزوده شدن به اشکال زیر مجموعه ای در  مجموعه های اصلی و تعریف شده کالا ها و خدماتی  هستند که می توانند به صورت انبوه و با مارژ بالای سود تولید شوند. مثالی بزنیم: اگر همه مردمان جهان این ضرورت را احساس کنند که باید برای گذران اوفات فراغت خود به یک  «پارک تفریحی» بروند، شاخه اصلی کالایی – خدماتی در یک قالب یکسان سازی شده تعریف شده است. حال می توان  صدها و بلکه هزاران «پارک تفریحی» مختلف را با  مضمون های مختلف تعریف کرد،  تولید انبوه می تواند در پایه انجام بگیرد و تنها در مراحل نهایی کار، «تنوع» به میدان بیاید.  مهم آن است که کسی مفهوم «ضرورت» وجود پارک تفریحی را به زیر سئوال نبرد. یا مثال دیگری بزنیم: اینکه ضرورت دارد همه در جریان «اخبار» روز باشند، بدین ترتیب یک حوزه عمومی تولیدی به وجود می آید به نام «اطلاع رسانی» و گروه بزرگی از کالا ها و خدمات که می توان به صورت انبوه تولیشان کرد  و سپس به آنها قالب های «متنوع» داد.  تمام ظرافت قضیه در فرایند جهانی شدن و انبوه سازی یکسان کننده سبک زندگی و روزمرگی در آن است که چندین اصل موضوعه را در رابطه با آن در کنشگران اجتماعی درونی کرد:   اینکه  افزایش بی پایان کالا ها و خدمات «طبیعی» است،  اینکه  این روند یک «پیشرفت» است، اینکه محالفان آن افرادی «مرتجع» و  مخالف رشد و خلاقیت هستند، اینکه این روند سبب خوشبختی بیشتر انسان ها شده است و غیره. مهم این نیست که تمام واقعیات اطراف فرد به او عکس این گونه ادعا ها را نشان می دهند، مهم این است که کنشگر احساس کند اگر این واقعیت ها با اصول موضوعه مطرح شده در پارادیم او مخالفند دلیل را باید در «انحراف» از مسیر درست جستجو کند.

بدین ترتیب چشم انداز های  فرهنگ عمومی در آینده ای قابل تصور را نمی توان از روند منطقی شکل گیری آنها از انقلاب صنعتی تا انقلاب اطلاعاتی و از این انقلاب تا امروز جدا کرد. در طول بیش از دویست سال این ترکیب بندی در جهان ما را در وضعیتی قرار داده است که هر گونه خروج شتاب زده از آن  می تواند به بزرگترین بحران ها و خطرناک ترین آنها منجر شود در عین حال که تداوم آن نیز ما را در وضعیتی غیر قابل تحمل قرار می دهد. بنابراین ما در چشم اندازهای  فرهنگ عمومی در سطح کل جهان چه در کشورهای توسعه یافته و چه در کشورهای در حال توسعه  با موقعیتی متناقض و بسیار حساس روبرو هستیم که بیشتر به یک بن بست شباهت دارد. البته در این بن بست موقعیت کشورها با یکدیگر برابر نیست، گروهی از آنها که سرمایه های اجتماعی و اقتصادی بالاتری دارند توانسته اند از آنها برای تسکین و یا یافتن برخی راه حل های  جزئی و کوتاه یا میان مدت استفاده کنند در حالی که پایین بودن ، اتلاف یا تخریب سیستماتیک سرمایه های اجتماعی و اقتصادی به دلیل سوء مدیریت، فساد و استبداد در کشورهای در حال توسعه اغلب آنها را در بدترین وضعیت های ممکن قرار می دهد، که عموما مردمان آنها را وادار می کند یا خود در خدمت سازوکارها و نهادهای  این غارت و تخریب قرار بگیرند و یا پا به فرار بگزارند و به کشورهای توسعه یافته ای بروند که  در آنها امکان بیشتری برای بقا دارند.

با این وصف آنچه باید به آن نام یک «مقاومت فرهنگی» را داد چه در کشورهای در حال توسعه و چه در کشورهای توسعه یافته در حال انجام است و هر روز تعداد بیشتری از مردم  با تقویت نهادهای جامعه مدنی تلاش می کنند که بتوانند راه حل هایی برای خروج از این وضعیت پیدا کنند. در این میان شناخت و تحلیل وضعیت و نگاه نکردن به آن در قالب سیستم های دو تایی  و دو گرایانه (یا سیاه و سفید دیدن چیزها) یکی از این راه حل ها است: درک جهان کنونی جز در قالب درک آن به مثابه مجموعه ای بسیار پیچیده از شبکه های متداخل امکان پذیر نیست و خروج و بهبود آن جز از طریق فرایندهای تدریجی و غیر آمرانه و مسالمت آمیز و پاره هایی در این یا آن جا و ابتکارهای فردی و گروه های کوچک آلترناتیو ممکن به نظر نمی آید. البته این گروه ها در نهایت باید در پی  بر انگیختن  نیاز  سیستم های بزرگ سیاسی اجتماعی به باز سازماندهی جهان بر اساس  انقلاب فناورانه جدید باشند اما ای در حال حاضر چشم انداز چندان  در دسترسی نیست.

بنابراین چشم انداز برای کشورهای توسعه یافته، در حال حاضر جز تداوم بخشیدن به گروهی از  سیاست های مدیریتی کوتاه و میان مدت برای  مدیریت تفاوت در سطح روزمرگی و سبک زندگی  با توجه به فرهنگ های متعدد حاضر در آنها و تداوم یافتن های فرهنگ ها چه در دوره یکسان سازی شدنشان و چه در قالب  مقاومت های فرهنگی و  جماعت گرایی های جدیشان ، نیست.

در کشورهای در حال توسعه،  اگر مقاومت فرهنگی به صورت جدی نتواند شکل بگیرد و به خصوص از سطح نهادهای هژمونیک که گفتمان های جهانی شدن را تکرار و آنها را در قالب هایی گاه حتی  واژگونه و به ظاهر مخالف با آنها عملا به نتیجه مطلوب می رسانند، خارج نشوند، شانس زیادی برای  پیدا کردن وضعیتی حتی نسبتا بهتر نخواهند داشت. مقاومت فرهنگی،  می توان و باید به شکل  گریز از قالب های کلیشه ای در سبک زندگی و رومزگی و  به دست گرفتن سرنوشت خود از طریق فعال شدن در زندگی از همه طرق ممکن  و به ویژه با استفاده از ابزارهای جامعه شبکه ای(رسانه ها در گسترده ترین معنای آن) باشد.

 

چشم اندازهای  نظام دانشگاهی درکشورای در حال توسعه و توسعه یافته    

در این میان چشم انداز دانشگاه ها را نمی توان بدون در نظر گرفتن وقایع و فرایندهای جامعه در معنای کلی آن ترسیم کرد. آنچه به نظر می رسد، بدون آنکه بتوان آن را با اطمینانی مطلق و در برخی موارد حتی با اطمینانی نسبی بیان کرد، این است که نظام دانشگاهی با وضعیت کنونی خود قابل تداوم نیست. هزینه تحصیلات دانشگاهی هر روز افزایش می یابد و حتی دولت های ثروتمند که سال های سال در پشت  شبحی از مفهوم «دولت رفاه» پناه گرفته بودند، امروز یکی پس از دیگری در حال عقب نشینی ازمواضع پیشین خود هستند و سخن از کمبود بودجه دانشگاه ها، لزوم به استقلال رسیدن مالی آنها و غیره می کویند.

مسئله در واقع آن است که از یک سو به دلیل نیازهایی که زندگی در جامعه مدرن به وجود آورده است،  و حتی اینکه افراد به «مصرف کنندگان مناسب» ی برای  تمام تولیدات و خدمات این جامعه تبدیل شوند نیاز به آن وجود داشته است که سطح فرهنگ عمومی جامعه بالا برود. افزایش سطح علم در حوزه های مختلف نخبگان نیز در این امر موثر بوده است. بنابراین  اینکه ما با افزایش تقاضای تحصیل در دانشگاه سروکار داشته باشیم تا حد زیادی حاصل روابطی است که جامعه پدید آورده و در حال حاضر نیز اثری از  عقب گرد در آن دیده نمی شود. در این حال، مسئله آن است که هزینه های این  افزایش تقاضا را در کوتاه و دراز مدت چه کسی باید تقبل کند. در کوتاه مدت هزینه ها به تاسیس دانشگاه ها، کرسی ها،  استخدام کادر آموزشی، تجهیز دانشگاه ها، قرار گرفتن در مجموعه روابط ملی و بین المللی مورد نیاز برای  حفظ سطح حداقلی از موقعیت متعارف است. این هزینه ها صرفا اقتصادی نیستند بلکه جنبه های اجتماعی، فرهنگی و  سیاسی نیز دارند.  داشتن دانشگاه و دانشجو در شمارهای بزرگ و میلیونی نیازمند آن است که نظام های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بتوانند خود را با آن انطباق دهند، همانطور که به صورتی چرخه ای خود این دانشجویان از تحول آن نظام ها به وجود آمده اند. در دراز مدت ، اما، هزینه ها، بسیار سنگین تر است، زیرا  افراد فارغ التحصیل از دانشگاه افرادی  همچون پیش از ورود به دانشگاه نیستند. این افراد خود را در موقعیت فرهنگی «متفاوتی» احساس می کنند و بنابراین گمان می برند که باید  موقعیت و جایگاه اجتماعی  متفاتی هم داشته باشند و تبعا این موقعیت متفاوت خود را در سطح مادی  در تفاوت موقعیت اجتماعی  سایر اشکال مادیت یافتن فرهنگ نیز نشان دهد. اینجا است که مسئله مهارت های واقعی کسب شده در فرایند دانشگاهی و انطباق واقعی آنها با بازار کار به وجود می آید که به شدت  مشکل ساز هستند  میا بازار و دانشگاه  شکاف و گسست هر روز بیشتر شده است. دانشگاه ها تخصص ها و رشته هایی را تولید می کنند که نه تنها جامعه شغل و مکانی را برایشان در نظر نگرفته بلکه آنها را «خطری» برای خود احساس می کند. بدین ترتیب  دانشگاه و جامعه ممکن است وارد نوعی  تضاد و تنش با یکدیگر شوند که بسیار خطرناک است. امانوئل تود از جدایی میان نخبگان علمی و حوزه سیاسی به عنوان یکی از  دلایل و ریشه های تقریبا تمام انقلاب ها و تحولات بزرگ سیاسی – اجتماعی صحبت می کند. و از میان رفتن صلح اجتماعی چه در کوتاه و چه در دراز مدت به سود هیچ کس نیست.  

اما پرسش اقتصادی مربوط به هزینه ها بی پاسخ می ماند، دولت های ملی دیگر قادر به پرداخت هزینه های سنگین و رو به فزونی  دانشگاه ها نیستند،سیستم های اجتماعی نیز از آنجا که در قطع رابطه ای هر چه بیشتر با دانشگاه ها به سر می برند نمی توانند این کار را بکنند(شارل و سولیه، 2007؛ بداریدا، 1994 ). در نتیجه از خود افراد خواسته می شود که این هزینه ها را پوشش دهند  در حالی که این کار تنها زمانی امکان داشت که سرمایه های فرهنگی حاصل شده از تحصیلات دانشگاهی می توانستند در کوتاه یا دراز مدت به صورتی خودکار به سرمایه اقتصادی تبدیل شوند امری که می دانیم هر روز از آن فاصله بیشتری می گیریم.  بنابراین  مشاهده می شود که سیاست اقتصادی باید روند دیگری را پیش بگیرد.

فاصله ای که امروز میان دانشگاه های اروپایی و آمریکایی مشاهده می شود از این لحاظ گویا است. دانشگاه های فرانسه به عنوان مثال جزو قدیمی ترین  نظام های دانشگاهی جهان هستند با این وجود نمی تواننند به دلایل بودجه ای با دانشگاه های آمریکایی رقابت کنند و ما امروز شاهد پدیده «فرار مغز ها» از اروپا به سوی آمریکا هستیم. در ازوپا امروز حقوق دانشگاهیان در علوم انسانی در حد 2500  یورو برای یک استادیار در ابتدای کارش تا حداکثر 5000 یورو برای یک استاد کامل ممتاز در انتهای کارش در نوسان است در حالی که در آمریکا نه فقط ارقام  حداقل دو ا سه برابر این موارد هستند ما با پدیده تفاوت دستمزدها بین بخش خصوصی و دولتی و مسئله استخدام اساتتید موسوم به «سوپر استار» که حقوقشان به صورت قراردادهای خاص  تغیین می شود  نیز روبروئیم. جدوب زیر  این امر را نشان می دهد.

جدول 1: تفاوت حقوقی دانشگاهیان آمریکایی در بخش دولتی و خصوصی (به درصد) در سه دوره 

بخش

1987-1988

1998-1999

2003-2004

بهداشت

+5%

+17%

-2%

عبوم انسانی

+6%

+6%

+13%

علوم

+7%

+21%

+15%

علوم اجتماعی

+16%

+23%

+14%

همه رشته ها

+9%

+23%

+14

منبع: موسلن 2008: 93

 

 

موسلن از نابرابری های بسیار زیادی در نظام آموزشی عالی  آمریکا بر اساس آنکه ما با یک دانشگاه پژوهشی سروکار داریم ، یا با دانشگاهی که مقطع دکترا دارد و یا کارشناسی ارشد  و یا فقط کاردانی  مطرح می کند. اکثریت کادر علمی دانشگاهی آمریکا در پاییز 2004 در  دانشگاه های پژوهشی در دانشگاه های تا دوره کاردانی (34 درصد) ، سپس پژوهشی (24 درصد) و سرانجام کارشناسی ارشد (22 درصد) متمرکز هستند. از این سه نوع دانشگاه  دانشگاه های خصوصی به خصوص در دانشگاه های دارای دوره کارشماسی ارشد (36 درصد اعضای هیئت  های علمی) دوره دکترا  (34 درصد  اعضای هیئت های علمی) و پژوهشی (30 درصد اعضای هیئت های علمی)  مضعول هستند که بنا بر دانشگاه دارای دستمزدهایی متفاوت هستند  که هم بین بخش خصوصی و دولتی و هم در هر یک از این دبه نسبت ایالت متفاوت است.  برای مثال حقوق متوسط یک استادیار تمام وقت در یک دانشگاه پژوهشی دولتی 73913 دلار در سال ( از 55681 دلار در داکوتای شمالی تا 100865 دلار در کالیفرنیا) و در بخش خصوصی 90108 دلار در حال (از 60269 در نبراسکا تا 108512 دلار در کانکتیکت) بوده است. (موسلن، 2008:93).

در عین حال در کشورهای اروپایی  ما با مشکل عدم وجود فرصت های شغلی برای  دارندگان بالاترین مدارک نیز سروکار دارم که این امر را در جدول زیر می بینیم:

 

جدول 2: نسبت فرصت های شغلی به تزهای دفاع شده در دانشگاه های فرانسه (به جز تزهای پزشکی) (به درصد)

 

1998

1999

2000

2003

2004

تعداد تزهای دفاع شده

9597

9467

9991

8087

8931

تعداد فرصت های شغلی  دانشگاهی

3057

2580

2268

1898

2109

نسبت فرصت شعلی به تز

3/1%

3/7%

4/4%

4/3%

4/2%

منبع: موسلن 2008: 80

 

 

فهرستی از مشکلات کاربردی دانشگاه ها را می توان در این رفرانس دید (همان، 204-207)، استفاده از اینترنت(208-209)، پروژه های بانک جهانی در این زمینه(214-217)

سیستم های آلترناتیو یعنی آموزش و کار همزمان در کارخانه و دانشگاه و استفاده از آموزش نیمه وقت رجوع کنید به هاهن 57 و بعدی و 181-239

 

 

 

با این وجود دانشگاه برای جامعه ضروری است زیرا کل سیستم اقتصادی، سیاسی، فناورانه و... به قابلیت های نظام دانشگاهی وابسته است. ولی برای شروع بحث باید بگوئیم این روند به رابطه خاصی مربوط می شود که در چشم اندازهای دانشگاهی باید این دانشگاه به مثابه محلی برای  آموزش عام فرهنگی و دانشگاه به مثابه محلی برای آموزش تخصصی دانش  در نظر گرفت.

امروز میزان سرمایه گزاری در بخش غیرمادی، پژوهش و توسعه (R&D)، آموزش و برنامه های رایانه ای، برابر یا بیشتر از سرمایه گزاری در خرید وسایل فیزیکی است. بنگاه ها نیز یک سوم سرمایه گزاری خود را در بخش  ارزش های غیر مادی  یعنی آموزش، پژوهش و توسعه، خلاقیت و بازاریابی هزینه می کنند(بانک جهانی،2003: 37)

 

از همین جا به یک اصل مهم می رسیم اینکه در جوامع امروزی از  پیشرفته ترین آنها تا  راکد ترینشان، بر اساس  میزان توانایی به استفاده از دانش در برنامه های استراتژیک سیاسی، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی استوار است. بنابراین این جوامع علاوه بر آنکه نیاز به سطحی بالاتر از تحصیلات متوسطه برای شهروندانشان دارند تا این شهروندان بتوانند حداقل فعالیت هایشان را در سطح روزمرگی و سبک زندگی جدید انجام دهند، نیاز به  افرادی هر چه متخصص تر نیز دارند که فرایندهای فناورانه در معنای عام المنفعه را در جامعه به دست بگیرند و حوزه هایی چون فناوری محض، سیاستگزاری، تحلیل اجتماعی، برنامه ریزی فرهنگی و اقتصادی  غیره را به دست بگیرند.  و درست در همین امر است که ما با بعد دیگر تحصیلات دانشگاهی روبرو می شویم. بعدی که  مسئولیت سنگین تربیت نخبگان جامعه آینده را بر عهده دارد.

ابتدا توجه داشته باشیم که این نخبگان که باید در جوامع  جهانی شده و شبکه ای زمام امور را در دست بگیرند به نسبت همکارانشان در قرن نوزده و قرن بیستم باید از سطح بسیار بالاتری از  مهارت برخوردار باشند این ها باید افرادی باشند که نه تنها یک حوزه علمی را تا نهایت و در دقیق ترین  ابعادش بشناسند و به صورت دائم و با شتابی هر چه بیشتر خود را به روز نگه داند. بلکه همچنین باید افرادی باشند که به یک یا چند حوزه دیگر علمی (بنا بر مورد) نیز  دارای تخصص یا  تخصص نسبی باشند. زیرا امروزتقریبا هیچ حوزه علمی نیست که بتواند دو شرط  چند رشته ای بودن و بین المللی بودن را از موقعیت کنونی و چشم انداز آتی خود، حذف کند. بنابراین  چنین نخبگانی نیاز به دریافت آموزش هایی بسیار درسطح بالا،  به شدت دست چین شده به وسیله بهترین اساتید دارند و معنای این امر آن است که باید هزینه ای هر چه بیشتر صرف آنها کرد.

در این حالت به نظر ما می توان دو گونه از سرمایه گزاری را پیش بینی کرد، نخست یک سرمایه گزاری دولتی را برای آموزش  دانشگاهی به مثابه  یک آموزش فرهنگ عمومی که می تواند حداکثر به دو تا سه سال محدود شود.  در این حالت هر چند می توان مشاغل مشخصی را برای این گروه تعریف کرد اما  تحصیلات لزوما  با مشاغل حرفه ای گره نمی خورد  آموزش دانشگاهی ، در این حالت آموزش نخبه پروارانه نیست و حتی می توان تصور کرد که دولت ها با استفاده از سرمایه های  خود و یا با کمک گرفتن از نهادهای مدنی ، دست به تشکیل انواع دانشگاه های مردمی، با دسترسی آزاد برای همه افراد جامعه از هر سن و هر موقعیت اجتماعی بزنند.  مفهومی که سال ها است در کشورهای اروپایی و آمریکا به اجرا در آمده است.  جامعه از بالا رفتن سطح فرهنگ عمومی خود در قالب افزایش سرمایه فرهنگی اش سود خواهد برد البته به شرط آنکه سیاست گزاری های هوشندانه ای نیز در حوزه هی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و غیره این امر را دنبال کنند.

اما در بخشی دیگر یعنی آنجا که به موضوع دانشگاه های نخبه پرور مربوط می شود به نظر ما دخالت دولت باید به حداقل برسد و در عین حال که سرمایه گزاری های خود را برای دسترسی به نخبگان مورد نیاز خود ادامه می دهد، بخش خصوصی را آزاد بگزارد تا با استفاده از بازار دست به پرورش نخبگان مورد نیاز این بخش بزند. در اینجا ما با شکل گرفتن دانشگاه ها، موسسات و مراکز علمی بسیار سطح بالا با بهترین اساتید و امکانات در شبکه های ملی و بین المللی گسترده سروکار داریم که اصل کارشان نیز باید مطابق نیازهای بازار کار باشد. در این حالت بدون شک باید نه تنها تحصیلات دانشگاهی را تا حد دکترا و فوق دکتر تعریف کرد، بلکه راه را برای انواع تحصیلات و رشته های بین رشته ای و  همچنین ایجاد پل هایی که رشته ها و نخبگان دانشگاهی را از  طرق علمی در همه مراحل و به صورت پیوسته در طول مدت تحصیل و پس از آن با یکدیگر مربوط کند، فراهم آورد. راه آینده علم برای جامعه ای انسانی که بتواند  در عین آنکه موقعیت اجتماعی و امکان زیست  جمعی را فراهم می کند، از پسرفت های غیر دموکراتیک یا ضد دوکراتیک جلوگیری کند در اینجا است.

بهر تقدیر نگاه بدبینانه ای در رشد دانشگاه های اروپایی از دهه 1990 آغاز شد و   اعلامیه بولونیا در 19 ژوئن 1999 که به وسیله وزرای اروپایی آموزش صادر شد، اصلاحات را ضروری دانست. این اصلاحات ضرورت خود را به ویژه با تاکید بر افزایش بی رویه شمار دانشجویان، بسته شدن بازار کار، سلسله مراتبی شدن دانشگاه، کاهش بودجه و فشار جهانی شدن  توجبه می کردند(برای مثال  بداریدا، 1994 : 37-78، 191-208).در این شرایط اصلاح چندان ممکن به نظر نمی آید و از پیش محکوم به شکست است. نگاه انتقادی  جامعه شناسانی چون میشل فرایتاگ بر آن بود که دخالت دولت و بازار در سیستم دانشگاهی با تاکید بر کاربردی  کردن هر چه بیشتر  دانشگاه ها آنها را از محتوا و روح اساسی شان خالی می کند و این به ویژه به بحران در برخی از رشته ها از جمله و به خصوص علوم اجتماعی می کشاند (فرایتاگ، 74-109)

فرایتاگ این امر را ناشی از تمایل به مدیریت فن سالارانه امر اجتماعی می داند. در این فرایند، جامعه شناس نمی تواند نقش خود را به مثابه کنشگر فعال ایفا کند و از او صرفا خواسته می شود در فرایند عمومی تغییر اجتماعی به گونه ای منفعلانه خود را رها کند.(همان: 9-10)

در سال های نیمه دهه 1990 مقاومت شدیدی  از سوی دانشگاهیان در برابر اصلاحات دیده می شود. تا جایی که برخی از تحصیلات دانشگاهی را به خودی خود یک ارزش ذاتی می دانستند که باید به مصرف آزادی برسد  نه بازار کار ( درنیست،1996، 17-25)

نگاه بسیار انتقادی به جهانی شدن در حوزه دانشگاهی نتیجه تحمیل جهانی شدن از آمریکا به اروپا را در فشار بنگاه های کار به حوزه علم ، حرفه ای  اجباری این رشته ها، گزینشی و نخبه گرا  شدن دانشگاه ها، سلسله مراتبی شدن آنها، وسواس  دانشگاه به کسب در آمد و کاهش  سرمایه گزاری های آموزشی می داند که برنامه ای محکوم به شکست است.  آبرلارد(2003 به صورت تفصیلی درباره  ناکافی بودن اصلاحات  اروپایی بحث کرده است  و  به ویژه به شکست در حوزه چند رشته ای شدن (88-96) و علوم اجتماعی و انسانی (98-101)  اشاره می کند. شارل و سولیه در مجموعه مقالاتی که در کتاب خود منتشر کرده اند نشان می دهند که در این دوران در افلب کشورهای اروپایی از اسپانیا(53-68) گرفته تا ایتالیا(69-88)، آلمان(89-106) و بریتانیا(107-126) و غیره شکست خورده است. زیرا در نهایت این دانشگاه ها به تنهایی هستند که باید تاوان این فشار نولیبرالی را پرداخت کنند و آنها نیز این کار را با کاهش تعداد اساتید و پایین بردن کیفیت آموزشی انجام می دهند. البته نگاهی واقع بینانه تر با رابطه ای ناگزیر که میان دانشگاه و بازار کار وجود دارد، جهانی شدن را ضروری دانسته و لذا بر آن است که دانشگاه های اروپایی چاره ای جز آن ندارند که خود اصلاحاتی را بپذیرند تا بتوانند در این بازار رقابتی شرکت کنند( داویدنکوف و کان 2006 : 7-11، 51-64) در این دیدگاه، شیطانی کردن آمریکا (11 و بعدی) و نظام دانشگاهی آن و رابطه اش با بازارسودی برای سیستم اروپایی ندارد.  به ویژه آنکه این نگاه بیشتر کاریکارتور مانند است.  تاکیدی که فرانسوی ها ( و سایرین) بر نام «سوربن» به عنوان مهم ترین دانشگاه فرانسه می کنند، که دانشگاهی است که عملا وجود خارجی ندارد و خود ترکیبی از نهادهای دانشگاهی مختلف با کیفیتی نظیر دیگران است، به دلیل کهنگی یک سیستم است که ناچار است در پشت یک تصویر باستانی پناه بگیرد (همان: 13-14) (درباره بازار نگاه کنید همچنین به: موسلن 2005: 27-67).

یکی از مواردی که انتقاد به شدت انجام می گیرد، در آن است که حتی آنجا که آموزش هدف حداقلی را دنبال می کند، باز هم شکست تحصیلی  بسیار گسترده است، چنانچه بخش بزرگی از دانشجویان در دو سال نخست تحصیل آن را رها می کنند و مسئله ترک تحصیل برخی از کشورها از جمله فرانسه به یکی از مسائل اساسی تبدیل شده است (بوپر و دیگران، 2007) .

کلود آلگر که هم استاد است و هم یک مدیر عالبرتبه دولتی بوده است و از متخصصان مسائل دانشگاهی به حساب می آید تاکید دارد  که تمرکز زدایی در نظام دانشگاهی که در کشورهایی چون آلمان و آمریکا بر خلاف نظام متمرکز فرانسه، سوئد ، انگلستان موفقیت بیشتری را به همراه داشته است و اگر دولت ها از این کار ابا دارنند بیشتر با رویکردی سیاسی روبرو هستیم تا علمی (آلگر، 1993: 104).

تمایل به عمومی کردن دانشگاه نیز از خلال دانشگاه های مردمی نظیر دانشگاه معروف میشل اونفره(Michel Onfray) یکی از مواردی است که در خط دقیق گسترش نظام دانشگاهی برای افزایش سرمایه کل فرهنگی جامعه قرار می گیرد. این موضعی است که گروهی دیگر از دانشگاهیان واقع گرا نیز می گیرند و بر آن هستند که اگر دانشگاه اروپایی و به ویژه فرانسوی در چشم اندازی های چه عمومی و چه نخبه گرای خود شکست خورده است باید دلایل را در درون خود بجوید نه لزوما در سیستم جهانی به تعویق انداختن اصلاحات در دانشگاه ها حدمتی  نه به اساتید است و نه به دانشجویان زیرا آنها را محکوم به آن می کند که دائما به بیکاران جدید تبدیل شوند. (کولن، 2001).

در این زمینه  بحث درباره درباره رابطه دولت دموکراتیک و نظام دانشگاهی  نیز بحثی بی پاین است که در آن هر چند ظهور دانشگاه جدید و گسترش و تحول آن را در نظام دموکراتیک ضروری  شمرده می شود اما بسیاری از پژوهشگران دانشگاهی معتقدند به وجود آمدن تنش ها در حوزه هایی چون نخبه گرایی و سیاستگزاری دولت در دانشگاه نیز اجتناب ناپذیر است ( تیائو پو لو، 2007: 203-280).

شولتس و دیگران(2008: 5-7) درباره  راه کارهای این اصلاح که عمدتا بر همکاری های اروپایی برای مثال از طریق سیستم اراسموس، دقیق تر شدن دیپلم ها، جرفه ای تر شدن آموزش، افزایش تحرک، ارزش دادن بیشتر به پژوهش و غیره تاکید دارد، بحث کرده اند و البته در مجموع نگاه بدبینانه ای نسبت به کاربردپذیری این اصلاحات دارند در کل فرایند دارند.  

 

نتیجه گیری:

دانشگاه های جدید به مثابه اشکال بازسازی شده، دانشگاه های قرون وسطایی که کاملا در اختیار دربارهای سلطنتی و کلیسا ها قرار داشتنند، و تعمیم این نظام های دانشگاهی به کل جهان از حلال  فرایندهای استعماری، نو استعماری و جهانی شدن،  امروز به دلیل انقلاب صنعتی، گذار به جوامع پسا مدرن و از میان رفتن  نظام های مرکز/پیرامونی در دوران صنعتی شدن، و همچنین به دلیل بحران عمومی  نظام دولت رفاه، با مشکلات بی پایانی روبرو هسند و  بحران آنها را تا مرز فروپاشی کشانده است.

در برابر این بحران نابود کننده،  نظام های اجتماعی با فرایندی دو گانه و متناقض روبرو هستند: از یک سو  نیاز هر چه بیشتر جوامع انسانی به  خدمات دانشگاهی به دلیل رابطه ای چرخه ای که از یک سو سرمایه های فرهنگی را افزایش می دهد و از سوی دیگر نیاز به مصرف فرهنگی نخبگان را بالا می برد؛ اما از سوی دیگر  جوامع انسانی  دیگر نه توان مالی و نیروی انسانی کافی برای تامین  همه رشته هاه را تا همه مدراج دارا هستند و نه این کار اصولا منطقی به نظر می رسد. حتی خود دانشجویان نیز امروز  دیگر همچون چند دهه پیش حاضر نیستند  لزوما  ورود به بازار کار و استفاده از مزایای آن را به دلیل تحصیلات بی پایان دانشگاهی  به تاخیر بیاندازند و بنابراین  دوره های طولانی دانشگاه مشکلات زیادی را به همراه دارد.  در نتیجه می توان دو گروه از دوره ها را غرضه کرد : دوره های کوتاه مدت دو تا سه ساله برای بالا بردن فرهنگ عمومی جامعه و انطباق  سرمایه فرهنگی کنشگران با نوع مشاغل  متعارف  فیر نخبه غرضه شده در باازار کار یا صرفا با تمایل به دریافت خدمات  آموزشی در بالاترین حد؛ و از سوی دیگر دوره های دراز مدت 5 تا 7 ساله برای دریافت آموزش تا بالاترین رده که باید هر چه بیشتر با نیازهای بازار کار  انطباق یابند.  هر چند در این دوره ها، گروهی از رشته ها همچون رشته های  بنیادی و فلسفه بهر رو باید در درجه اول  تامین مالی خود را به وسیله دولت بیابند. در این زمینه به نظر ما الگوی اروپایی مبتنی بر  دولت رفاه و الگوی آمریکایی مبتنی بر کالایی کردن کامل خدمات دانشگاهی هر دو دارای  مشکلاتی اساسی هستند و تنها یک تالیف عقلانیت یافته و مبتنی بر  بررسی  نتایج دو الگو در فرایندهای دراز مدت و در رابطه با سیار شاخه های زندگی مدرن ، می توان ما را به راه حلی قابل اتکاء برساند.

چشم انداز دانشگاهی کشور ما نیز نمی تواند چندان از این  چشم انداز عمومی متفاوت باشد. بنابراین باید بتوان هر چه زودتر با خروج از وضعیت مبهمی که در حال حاضر در نظام  عرضه  خدمات دانشگاهی وجود دارد بیرون آمد و به سوی همین ساختار پیش رفت که  تجربه جهانی نشان دهنده موفقیت آن  به صورت نسبی است.

 


منابع:

 

  • Appadurai, Arjun, 1996, Modernity at large, Minnesota :Minnesota University Press.
  • Abelard, 2003, Universitas Calamitatum :le Livère noir des réformes universitaire, Paris : Ed. du
  • Allègre, Claude, 1993, L’Age des savoir pour une renaissance de l’université, Paris : Gallimard.
  • Banque Mondiale, 2003, Construire les sociétés du savoir : nouveau défis pour l’enseignement supérieur, Québec : Les Presses de l’Université de Laval.
  • Beaupère, Nathalie et al. , 2007, L’Abandon des études supérieures, rapport réalisée pour l’observatoire national de la vie étudiante, mai 2007, Paris : La Documentation Française.
  • Bedarida, Catherine, 1994, SOS Université, Paris : Seuil.
  • Bourdieu, Pierre, Passeron, Jean-Claude, 1964a, Les étudiants et leurs etudes, Paris :Mouton.
  • Bourdieu, Pierre, Passeron, Jean-Claude, 1964b, Les héritiers, Paris : 1964.
  • Bourdieu, Pierre, 1989, La Noblesse d’etat : grandes écoles et esprit du corps, Paris : Minuit.
  • Castells, Manuel, 2001, The Internet Galaxy, Reflections on the Internet, Business and Society, Oxford, Oxford University Press.
  • Charles, Christophe, Soulie, Charles(dir ;), 2007, Les ravages de la « mondialisation » universitaire en Europe, Paris : Ed. Syllepse.
  • Colin, Jean-Pierre, 2001, Rituels pour un massacre, le système universitaire en accusation, Genève : Georg éditeur.
  • Davidenkoff, Emmanuel, Kahn, Sylvain, 2006, Les Université sont – elles solubles dans la mondialisation ? Paris : Hachette.
  • Dernist, Armand, 1996, Pour en finir avec l’université, Paris : Gallimard.
  • Freitag, Michel, 1995, Le naufrage de l’université et autres essais d’epistemologie politique, Paris : La Découverte.
  • Hahn, Catherine, et al., 2005, L’Alternance dans l’enseignement supérieures : enjeux et perspectives, Paris : L’Harmattan.
  • Krichewsky, Leon, et al. (dir.), 2007, , Guide de l’étudiant européen en sciences sociales, Erasmus, Paris : Bélin.
  • Legois, Jean-Philippe, et al. , 2007, Cent ans de mouvements étudiants, Paris : Ed. Syllapse.
  • Musselin, Christine, 2008, Les Universitaires, France, Allemagne, Etats-Unis, Paris : Sciences Po les Presses.
    - Nora, Pierre, 1984-1992, Lieux de mémoire, 5 vol. , Paris : Gallimard.
  • Schultheis, Franz, et al. , 2008, Le cauchemar de Humboldt, les réformes de l’enseignement supérieur européen, Paris : Raison d’Agir.
  • Thiaw-Po-Une, 2007, L’Etat démocratique et ses dilemmes :le cas des universités, Paris : Herman Editeurs.
  • Todd, Emmanuel, 2009, Entretien avec Magazine Sciences Humaines, no. 204, Mai, pp. 44-45.

 

این مقاله نخستین بار در فصل نامه برگ سبز  - دانشگاه تهران  در بهمن 1389 منتشر شده است.