avatar

 

-  سکانس اول

 ده سال پیش است. پروفسور، متخصص ژئوپلیتیک، گروهی از دانشگاهیان ایرانی، از جمله من را، به میزگردی  در شهری دانشگاهی در مرکز هند، دعوت کرده است. او مایل است ما ابتدا به شهرزادگاهش و خانه او در جنوبی ترین ساحل این کشور و با فاصله ای به گمان ما زیاد، از محل جلسه برویم: دوست دارد با شهر او هم آشنا شویم. دیدن این خانه و این شهر به باور او همان اندازه اهمیت دارد که شرکت در میزگرد مهمی که سازمان داده است.

 سکانس دوم

 در خانه پروفسور، هستیم. خانه ای بزرگ اما نه اشرافی، با مبلمان و چیدمانی که نمی توان جایی به جزهند تجربه شان کرد. لبخد گرم او و خدمتکارش، مردی میانه سال - و سرهایی که با هر سخن ما حرکت پاندولی خود را آغاز می کنند-  پذیرایمان هستند. پروفسور پوزش می خواهد که همسرش و ندیمه او، آنجا نیستند. همسر، روزه عبادتی یک ماهه دارد و  مشغول  نماز گزاردن است و ندیمه همراهی اش می کند.  خدمتکار مرد، دائما با لبخند ها و با انواع  تنقلات خانگی، پذیرایی می کند. پروفسور می گوید  این مرد شریف و همسرش مثل اعضای خانواده مان هستند. می پرسیم: چند سال است پیش شما کار می کنند؟ با خونسردی و لبخند زنان می گوید: خانواده مرد، هفتصد سال است که نسل اندر نسل در خدمت خانواده من هستند و خانواده همسرش هشتصد سال است در خدمت خانواده همسرم. کاست ها همه جا در هند حضور دارند. به شهر می رویم و دیدار می کنیم. ساحلی زیبا و کودکان و زنان و مردانی که پا برهنه، سوخته و در هم فرو ریخته، با اصراری باور نکردنی همه جا  یادگاری های چوبی می فروشند و توریست های چشم آبی گم گشته، لباس های محلی به تن، هند را می جویند. گرما و رطوبت شهر کشنده است و اتوبوس ها آکنده از میلیون ها دایره و طرح با تمام رنگ های جهان و با پنجره هایی بدون شیشه که مردم سرشان را از آنها بیرون داده اند.     

 سکانس سوم

 باید بعد از توقفی یک روزه که با توجه به مسافت به نظرمان بسیار کوتاه می آید، شهررا ترک کنیم و با قطار به محل کنفرانس برویم. می پرسیم فاصله چقدر است؟ پروفسور، لبخند زنان می گوید: نزدیک است، فردا صبح ساعت 7 حرکت می کنید و پس فردایش ساعت 10 می رسید، حدود 24 ساعت! کارگری از کارکنان انستیتو ما را همراهی می کند. کوپه ما درجه یک است، تمیز است، اما به نظرمان شدیدا فقیرانه. همه چیز خوب کار می کند، اما همه چیز به نظر ما بسیار ابتدایی و ساده می آید: تخت ها با قفل و لولاهایی آهنی و با دست باز می شوند و روی سقف ِ کریدور هم، تخت نصب شده است. غذایی به قول خودشان برای «خارجی» ها که «اصلا  تند نیست» و البته غیر قابل خوردن از تندی برای ما. نان و پنیر ایران  از کیسه ها بیرون می آیند. شب به سرعت و با شادمانی دوستانه جمع ما می گذرد. صبح فردا پس از صرف صبحانه ای که باز هم خوردنی نیست،  گروه «نظر سنجی» از راه می رسند و  پرسشنامه ای مفصل به انگلیسی را درباره همه مشخصات قطار و سفرمان پر می کنیم.

 سکانس چهارم

 کنفرانس از صبح در محل انستیتو آغاز می شود. ساختمانی بسیار شیک با معماری کاملا غربی و بسیار مدرن با پیشرفته ترین تجهیزات. پیش از شروع کار، از انستیتو دیدار می کنیم: یکی از پیشرفته ترین نهادهای علمی هند، با شاگردانی که از بیش از سی کشور از جمله کشورهای غربی به آنجا آمده اند و با  آخرین فناوری های روز در رشته های مدیریت و به خصوص پزشکی و دندانپزشکی تحصیل می کنند. در میزگرد، هیئت هندی، همه بسیار شیک پوش به نظر می آیند: کت و شلوارها و کراوات  به سبک غربی زده اند. گروه ما لباس های نیمه رسمی به تن دارند و با  گوناگونی بسیار بالا در شکل و قیافه هایمان. در طول جلسه، یکی از اساتید همراه ما، بی توجه به حرف های میزبان و خودمان، کتابی به فارسی می خواند و روی آن خط هم می کشد. ما معذب هستیم و خجالت می کشیم و نمی دانیم چه کنیم؟ هندی ها اما، با جدیت به بحث های ما و خودشان گوش می دهند و  ابدا  در هیچ حرکتی  ذره ای ناراحتی در آنها نسبت به این بی ادبی دیده نمی شود. فقط لبخند. در بحث ها به دنبال چالش نیستند و ببیشتر می خواهند  مسائل را درک و نقطه نظرات خود و طرف مقابل را روشن کنند.

 سکانس پنجم

 همان شب در یک مهمانی نسبتا بزرگ همه اساتید انستیتو، همسرانشان،  و دانشجویان ارشد و دکترا حضور دارند. همه بدون استثنا، مرد و زن،  لباس های زیبا و رنگارنگ هندی به تن دارند. حالا لباس های صبحشان، به نظرمان مثل روپوش کارگران می آید. پیش از شام، در برنامه ای اولیه، همه ما برغم معذب بودنمان، دعوت می شویم که تک به تک روی صحنه برویم، معرفی مان کنند،  دسته گلی بر گردنمان بیاندازند و همگی تشویقمان کنند: می گویند این رسم حیاتی و فقط برای شما نیست، بلکه برای خودمان مهم است. پس از این مراسم، دسته ای رقصنده، روی صحنه می روند و برنامه ای سنتی اجرا می کنند . حرکات به اندازه ای حرفه ای است که گمان می کنیم  گروهی برای مراسم دعوت شده اند، اما می گویند این ها  گروهی از دانشجویان ارشد همین انستیتو هستند که به افتخار شما  این برنامه را تدارک دیده اند.

 سکانس ششم

 یک روز تعطیلی داریم و می خواهیم به شهری کوچک نزدیک  کنفرانس برویم. می گویند چیز چندانی ندارد، شهری  کم جمعیت است. می پرسیم چقدر: می گویند 2- 3 میلیون! شهر باز هم گرم و مرطوب است، ماشین ها پرسرعت و عصبی حرکت می کنند و دائم بوق می زنند، پشت آنها نوشته شده« بوق بزنید» و می فهمیم برای  جلوگیری از تصادف است. رانندگان اما،  برخلاف ماشین هایشان  در عین  تند رفتن خونسرد و خندانند. در همه جای شهر فقر و ثروت در کنار هم تضاد شدید اما بی تنش، برجسته اند. در ایستگاه اتوبوس،  جمعیت سرشار  به تلویزیونی که در قفسی آهنین  و دربسته قرار گرفته «فیلم هندی» می بینند. آرامشی ابدی بر شهر حاکم است؛ گویی می توان با جیب های خالی قلب و اندیشه هایی سرشار داشت.   

 سکانس هفتم

 کلیسا ها، مساجد و معابد در کنار هم قرار گرفته اند.  گاوها  هر جا می خواهند می نشینند یا حرکت می کنند.  همه گونه لباس می بینی: از حجاب کامل تا برهنگی. گروهی صلیب می شکند تا درون کلیسا بروند، گروهی  نارگیل می خرند تا بر در معبد بشکنند و گروهی  کفش هایشان را در می آورند تا به درون مسجد بروند. غروب است. به پروفسور می گوییم: کشور عجیبی دارید، مردم فقیرند اما  مثل اینکه خوشبختی درونشان خانه کرده، برای هیچ چیز  شتابی ندارند؛ و پیشرفته ترین فناوری ها در کنار  ابتدایی ترین آنها (مثل همان قفل و لولای قطار دارید) همه جا دیده می شود. می گوید: مردم ما زندگی را آن طور که هست می پذیرند  نه آن طور که برایش خیالپردازی کنند، احساس خوشبختی می کنند، چون خود را فقط در یک زندگی نمی بینند بلکه تصویر ابدیتی که  ممکن است در بسیاری از زندگی های پی در پی خود خوشبخت باشند را جلوی روی خود می گیرند.  در فناوری هم ما هرگز در هیچ کجا فناوری ای به کار نمی بریم که مردم همانجا نتوانند بر آن  تسلط داشته باشند.

 سکانس هشتم

 بازگشت با همان قطار به همان شهر. کارگر انستیتو باز هم آنجا است، اما در این سه روز  دفعه سومش است که این قطار را می گیرد. مناسک قطار به همان گونه است که بود، غذهای غیر قابل خوردن و  خدمتکاران خندان و پرسشنامه و شب طولانی و گپ و خنده ها و شوخی های ما . کریدور قطار گویی ما را در مسیری بیرون از زمان و مکانی هندی پرتاب می کند، زمان و مکانی که برایمان درک ناپذیر است. می دانیم داریم  نه از یک کشور بلکه از یک جهان بیرون می رویم.

 سکانس نهم

 بازگشت به تهران. بیرون آمدن از فقر هندوستان برغم  تمام ثروت ها و  البته فاصله های طبقاتی اش،  فرودگاهمان را به نظر به یک تالار بزرگ اشرافی، تبدیل کرده. هر چند نه لبخندی بر لبهاست ، نه آرامشی در حرکات و نه تحملی در رفتارها. و فقط  تلفن های همراهی که در آنها صحبت مثل همیشه، از پول ها و چک هایی است که باید داده یا گرفته شوند. هند را پشت سرمان جا گذاشته ایم، حسرتش را می خوریم، به خصوص وقتی بی صبری، نابردباری، عصبانیت ها،  توقع ها و  بی خردی ها را می بینیم و اینکه چطور می شود با جیب های پر، دل ها و اندیشه های تهی داشت.

 سکانس دهم

 به خانه می رسم. گویی نه از سفر هند که از سفر به سیاره ای دیگر بازگشته ام. شاید خواب دیده ام و اصلا جایی نرفته ام. هند نه چند سال، بلکه هزاران سال با ما فاصله دارد؛ نه همزمان با ما، بلکه در زمان و لحظاتی ابدی سیر می کند.  هند جایی است میان واقعیت و خیال، اما بیشتر در خیال؛ جایی میان  ثروت و فقر، اما بیشتر در فقری مادی و ثروتی معنوی. هند سرزمینی است بی کران و در کرانمندی ِ چرخه های ِ بی پایان ِ تناسخ، در تکرار ِ معنوی ِ حیات های ِ مادی.

 فیلم به پایان می رسد. پرده کشیده می شود و باید سالن را ترک کنیم.  

 

   

این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرنگ و مجله کرگدان به انتشار می رسد.

 
آیا «بازی» امری ذاتی یا دست کم قدیمی و باستانی در انسان است یا باید آن را امری اکتسایی و به خصوص از زمانی قابل تامل دانست که انسان مدرن فرصت‌هایی هرچه بیشتر را برای فراغت خود می‌یابد؟

شاخه جدیدی در مطالعات و کنش آموزش و پرورش و فرهنگ شناسی در سال‌های اخیر به وجود آمده که آن را به ویژه مدیون اندیشمندانی همچون یوهان هویتینگا (Johan Huiznga) و روژه کایوا (Roger Caillois) به مثابه نخستین متفکران و در سال‌های اخیر، اوژنیو باربا (Eugenio Barba) در زمینه بازی، تئاتر و انسان شناسی بوده ایم. این بحث را که امروز در حوزه جامعه شناسی، انسان شناسی و حوزه‌های مربوطه بسیار مطرح روز است، گاه بازی شناسی (ludology) و گاه آموزش بازی محور (در انگلیسی Edutainment و در فرانسه ludo - education) نامیده اند.

در این یادداشت قصد ما شرح کوتاهی بر این شاخه و قابلیت‌های استفاده از آن در نظام‌های فرهنگی مدرن و پیشرفته است. این شاخه همچنین در شرایط تکثر فرهنگی مبتنی بر مهاجرت‌های متعدد (نظیر اروپا با آمریکا) یا در موقعیت‌های مبتنی بر وجود قومیت‌ها و زبان‌های متفاوت تشکیل دهنده یک چنه ملی (نظیر ایران) قابل بهره برداری است.

اما پیش از هر چیز برای رفع امام احتمالی، این بحث را باید از «نظریه بازی» (Garnie theory) که عمدتا دو نظریه پرداز مهم، اسکار مورگنشترن (Oskar Morgenstern) و جان فون نوین (John von Neumann)آن را اواسط دهه چهل میلادی در کتاب مهمشان «نظریه بازی و رفتار اقتصادی» (Theory of Game and Economic Behavior) گسترش دادند و استوار کردند، جدا کرد. نظریه بازی از ریاضیات به اقتصاد و سپس به سایر شاخه ها، از جمله علوم سیاسی و استراتژیک نیز راه یافت.

مطالعات بازی را باید همچنین از حوزه مطالعات بازی‌های رسانه‌ای و رایانه‌ای (Media play Studies) و البته از مطالعات مربوط به حوزه روانشناسی بازی که آن هم در زمینه آموزش ذهنی و مهارت‌های کودک یا درمان برخی از بیمار‌ها قرار می‌گیرد، جدا کنیم.

هر یک از این شاخه‌ها در زمینه کار خود، امروز بسیار مطرح و پژوهش‌های زیادی را هدایت می‌کنند. اما آنچه ما درباره اش سخن خواهیم گفت: به استفاده از قابلیت‌هایی ذاتی یا اکتسابی در انسان مربوط می‌شود که می‌توان برای آموزش و به ویژه در خدمت همسازی، تقویت همبستگی گروهی و همدلی و ارتباطات فرهنگی به کار برد نخستین نکته در این حوزه نیز دقیقا به همین پرسمان آخر بازمی گردد: آیا «بازی» امری ذاتی یا دست کم قدیمی و باستانی در انسان است یا باید آن را امری اکتسایی و به خصوص از زمانی قابل تامل دانست که انسان مدرن فرصت‌هایی هرچه بیشتر را برای فراغت خود می‌یابد؟

اگر پاسخ ما فرض دوم باشد، این مطالعات را باید در بخشی از مطالعه بر اوقات فراغت (Free time studies) طبقه بندی کرد. مشکل آن است که انسان شناسان و باستان شناسان در پرسشی، تاکنون به یک نتیجه قطعی نرسیده اند و ظاهرا انتظار آن که بتوانند به قطعیتی در این زمینه برسند اندک است، زیرا موضوع به چند میلیون سال پیش برمی گردد.

این که آیا نخستین انسان‌ها که حدودا چهار میلیون سال پیش می‌زیسته اند – یعنی هومو‌ها پلیس‌ها - تمام وقت خود را صرف یافتن غذا می‌کرده اند یا برعکس از زمان نسبتا زیادی برای تفریح برخوردار بوده و این زمان را به بازی می‌گذرانده اند؟ دو نظریه در این زمینه وجود داشته؛ نظریه‌ای که رسیدن به نوعی امنیت غذایی را صرفا پس از انقلاب کشاورزی در حدود ده هزار سال پیش می‌پذیرد و آن را هم نسبی کرده و قابل تعمیم به کل انسان‌ها نمی‌داند و نتیجه می‌گیرد که نمی‌توان به بازی و تفریح، پیش از دوران مدرن، اهمیت زیادی از لحاظ تاریخی داد؛ و نظریه دیگری که برعکس، بر آن است که جست و جو برای یافتن معاش، زمان نسبتا محدودی را از انسان‌ها می‌گرفته و در نتیجه فرصت زیادی برای بازی داشته اند.

این بحثی نیست که قصد ورود به آن را داشته باشیم، اما دست کم شواهد تاریخی و قدمت بسیاری از بازی‌ها به دوران پیش از تمدن پا به جوامع غیرمتمدن با شکنندگی بالایی از لحاظ امنیت غذایی می‌رسد و در کنار آن مهارت‌های بازیگونه» (ludique) از جمله در زمینه‌های انسان شناسی نمایش و اجرا که ریچارد شکنر (Richard Schechner) بر آن‌ها مطالعه کرده، گویای آنند که قدمت نظام‌های حسی مرتبط به بازی با آنچه بعد‌ها غربی‌ها به آن‌ها «هنر» می‌گویند، اما برای اغلب فرهنگ‌ها جزئی از زندگی روزمره شان بوده است، به دوره‌هایی بسیار باستانی‌تر از تمدن کشاورزی می‌رسد: رقص ها، نمایش‌های با نقاب، مناسک و آیین‌هایی که بدن را به شدت درگیر خود می‌کرده اند و با آرایش و رنگ آمیزی همراه بوده اند (مثلا میان بومیان امریکای پیشاکلمبی یا در استرالیا برخی از این مواردند.

حتی پیوند خوردن آیین ها، مناسک، بازی ها، هنر و باور‌های اعتقادی از یک سو و زندگی روزمره و معاشی از سوی دیگر که در بسیاری از فرهنگ‌های حاشیه‌ای کشاورزی و غیر کشاورز با آن‌ها سر و کار داشته ام - مثلا در تمدن‌های مایایی و اینکایی در امریکای مرکزی و جنوبی پیش از ورود اروپاییان - گویای این امرند.

همان گونه که وجود یک سنت شفاهی گسترده، اسطوره شناسی‌های بی خایت غنی و روایت‌های بی پایانی که در قصه ها، اشعار، مثال‌ها و زبانزدها، ترانه‌ها و باور‌ها و کنش‌های حاصل از آن‌ها داشته ایم.

گویای همین ریشه‌ها هستند. همه این موارد با ورود انسان‌ها به دوران تمدن، از هفت هزار سال پیش به شدت افزایش یافته و بازی‌های بی شماری به وجود آمدند که امروز آن‌ها را می‌شناسیم.

برخی از این بازی‌ها (نظیر فوتبال) چنان گسترشی یافته اند که تمام عرصه‌های دیگر زندگی انسان‌ها را به صورت مثبت و منفی به خود وصل کرده اند و حتی محوریت برخی از مهم‌ترین مسائل زندگی انسان‌ها نظیر اقتصاد و امور سیاسی و ملیت و ... را به شدت زیر تاثیر خود گرفته اند.

برخی دیگر به شکل گسترده‌ای عاملی بوده و هستند که آموزش غیررسمی پیش و پس از شروع آموزش رسمی (مدرسه) در خانواده و در خیابان، بتواند کودکان را برای ورود به دوران بلوغ و سپس ورودشان را به جامعه امکان پذیر کند. اما نکته اساسی در همه این موارد آن بوده که این بازی‌ها و استفاده از آن‌ها با خودانگیخته بوده اند یا به سرعت مورد سوء استفاده و دستکاری قدرت‌های سیاسی قرار گرفته اند که از آن طریق بتوانند به ثروت و نفوذ بالایی برسند، در این زمینه، مثال فوتبال باز هم در رأس همه بازی‌های دیگر قرار دارد.

اما پرسش اساسی این است: آیا می‌توان ساختار دیگری برای بازی‌ها در نظر گرفت که از قابلیت ذاتی و اکتسابی انسان‌ها استفاده کرده و آموزش کمتری را برای آن‌ها فراهم کند و فراتر از آموزش، زمینه‌های نزدیکی فرهنگ‌ها را ایجاد کند؟ پاسخ انسان شناسان و متخصصان مدرن آموزش و پرورش و مدیران سیاست گذاری فرهنگی به این پرسش کاملا مثبت بوده است.

اساسی بازی‌ها بر اصل لذت و گرایشی لیبیدویی متمرکز است؛ انسان‌ها در شرایط خوشبختی و معصومیت (کودکی) بیشترین تمایل را به بازی دارند. سبکی و لذت بازی، انسان را در موقعیت مناسب و حداکثری برای پذیرش آموزشی فرهنگی خود و حتی فرهنگی دیگری قرار می‌دهد.

از این رو، استفاده از بازی می‌تواند بهترین وسیله برای آموزش به حساب بیاید. حال اگر خواسته باشیم مسئله را بهتر درک کنیم، لازم است این بحث نظری را به عرصه عملی ببریم و با مصداق سخن بگوییم آموزش نظام‌های ریاضی یعنی درک انتزاعی مفهوم «رقم» و روابط رقومی و سپس معادلات پیچیده‌تر ریاضی از یک سو، و قابلیت‌های رمزگذاری و رمزگشایی (Coding/Decoding) و اصولا درک مفاهیم نماد و نشانه شناسی از سوی دیگر، دو محور اصلی ایجاد قابلیت‌های آموزشی و فرهنگی برای ورود به تعامل رسمی و غیررسمی و درک و به کارگیری ابزار‌های اولیه برای استفاده از شناخت در همه اشکالش هستند.

اما دقیقا این مهارت‌های در انسان برخلاف جانوران، بیشتر از آن که به شکل حسی (از خلال پنج حس) اتفاق بیفتد، باید از طریق انتزاعی، نمادین و در منطقی ریاضی به کار برده شود.

اگر به چگونگی آموزش زبان در مدرسه یعنی توانایی خواندن و نوشتن و توانایی حساب کردن نگاهی بیندازیم، می‌بینیم این توانایی‌ها که اصول اولیه هر نظام آموزشی به حساب می‌آیند، عمدتا تا سال‌های اخیر بر پایه فرایند‌های انتزاعی - نمادین - قراردادی، استوار بوده اند.

مثال بیاوریم؛ ما منطق ریاضی را از طریق پذیرش قراردادی زبان شناختی - منطقی می‌پذیریم که در آن مفاهیم «عدن»، «شکل عدد» چهار عمل اصلی در ریاضی» و حفظ کردن جدول ضرب‌ها پایه‌های اولیه و اساسی در ریاضی را برای ما مشخص کرده اند. با در آموزش خواندن و نوشتن، مفاهیم انتزاعی و نمادین «واژه» رابطه معنی و واژه»، ساختار جمله»، فعل و فاعل و ضمیرو قید و أمیم و البته شکل این کلمات و روابط نحوی، پایه و امامی را برای ما تشکیل می‌داده اند.

اما به گونه دیگری نیز می‌توان منطق ریاضی یا منطق زبانی را به کودکان آموخت و آن از طریق بازی است. در این جا برای مثال «عاد» و «شکل عدد» چای خود را به یک شیء مورد بازی و شکل آن شیء می‌دهند. همان گونه که در مورد زبان، ما واژه، جمله و ساختار دستوری را موضوع بازی‌های مختلف درباره اشکال و معانی با پدیده‌های گوناگون قرار می‌دهیم.

نتیجه آن است که فرایند آموزشی خود به یک بازی تبدیل می‌شود، و باید توجه داشت که رشد این منطق در چند دهه اخیر بوده است که سبب پیدایش تعداد بیشماری بازی‌های آموزشی و اسباب بازی‌ها در همه رده‌های سنی شده و توانسته است هوش را به طور متوسط و به شکل حیرت آوری در کودکان سنین پایین بالا ببرد.

اما فراتر از پایه‌های روند آموزشی و در همان حال که کودکان به سنین بالاتری می‌رسند، در یک جامعه سالم باید آن‌ها را باز هم از طریق بازی - و البته در کنار آن استفاده از سایر ساز و کار‌های آموزشی - با روابط پیچیده تری نیز آشنا کرد، یکی از مهم‌ترین این مفاهیم و روابط، مفهوم «دیگر بودگی» و تفاوت» و چگونگی ایجاد رابطه با «دیگری» است که البته باید از خلال شناخت خود با روابط «هویت ساز» بگذرد، در این جا «خود بودن» و «دیگری بودن» نه از طریق نفی تفاوت به صورت مصنوعی و در حوزه‌های اشتراکی که هرچند درست باشند، اما به دلیل انتزاعی بودن بیش از اندازه معنای خود را از دست می‌دهند.

شاید بهتر باشد بگوییم «نه صرفا از طریق اشتراک، بلکه از طریق اتصال بازیگونه میان حوزه اشتراک و حوزه تفاوت می‌تواند در قالبی مطبوع به بیان در بیاید. مثلا اگر ما برای بچه‌ها بگوییم: «الف» و «ب» و «ج» و «د»، ما همه ایرانی هستیم؛ این گزاره درست است، اما مفهوم اشتراک در آن تنها مفهوم موجود است که همراه با حذف مفهوم تفاوت مطرح شده.

در حالی که اگر گزاره را به این صورت برای در نظر گرفتن تفاوت شهری یا قومی تغییر دهیم و بگویم: «الف» اصفهانی است، به تهرانی است، «ج» گرد است و «د» بلوچ است، ما همه ایرانی هستیم. دو عنصر شباهت و تفاوت را به صورت همزمان در نظر گرفته ایم.

حال اگر این امر را با یک بازی هویتی همراه کنیم، مثلا از کودکان بخواهیم هر کدام در روز خاصی با لباس منطقه خود به مدرسه بیایند یا غذای منطقه خود را همراه مادرشان به مدرسه بیاورند، گزاره پذیرش دیگری را با یک تمرین دموکراتیک این پذیرش و درک بازیگونه آن همراه کرده ایم. امروز در مدارس اروپایی به صورت گسترده‌ای از این روش‌ها با برگزاری روز‌هایی با لباس‌های بچه‌های هر کشور، غذا، بازی‌های محلی وغیره انجام می‌شود.

این تمرین اگر درست انجام شود، می‌توان آن را در یک ورزش واقعی و نه ورزشی که با ساز و کار‌های فاسد اقتصادی وسیاسی، نه اسباب نزدیکی فرهنگ‌ها بلکه اسباب تخریب آن‌ها به دست یکدیگر است. تکمیل کرد.
نگاهی به سرنوشت بازی‌هایی مثل فوتبال و بسکتبال گویای این امر است.

روحیه المپیادی در آن بوده که بتواند از خلال ورزشی به صلح و آرامش و درک فرهنگ‌ها برسد، چنان که در رسم باستانی المپیک یونانی نیز همین امر اصل بود، یعنی المپیک جشنی بود که اقوام متعدد - که عموما همیشه در جنگ با یکدیگر بودند – به جای جنگ به میدان ورزشی می‌آمدند و در آن جا به رقابت با یکدیگر می‌پرداختند و برد و باخت در این رقابت‌ها به سبب کشتار بلکه سبب نزدیکی فرهنگ‌ها می‌شد؛ و باید پذیرفت که انحرافی امپراتوری رم بود که میدان المپیاد را به میدان کولیزیوم تبدیل کرد یعنی جایی که در سه سده نخست میلادی مسیحیان دستگیر شده را قربانی جانوران وحشی می‌کردند و مردم رم از تماشای این صحنه‌های وحشیانه لذت می‌بردند و سپس گلادیاتور‌ها را به جان یکدیگر می‌انداختند تا در حد مرگ با یکدیگر مبارزه کنند و باز میدانی خونین و پررنج و درد به وجود بیاورند و نمایشی وحشیانه و بدترین گرایش‌های خشونت طلبانه انسان‌ها را سیراب کنند.

در طول تاریخ این دو مفهوم از بازی دائما در برابر یکدیگر بودند: بازی برای هم افزایی و پذیرش دیگری و به حداکثر رساندن لذت و دوجانبه و بازی برای برتری جویی، تخریب دیگری و لذت بردن از درد دیگری.

امروز نیز انتخاب ما اگر خواسته باشیم فردا در جهانی بهتر از امروز زندگی کنیم، اگر خواسته باشیم از سقوط محتوم انسانیت و اخلاق جلوگیری کنیم آن است که بازی پذیرش تفاوت و لذت دوجانبه را پیش بگیریم ونه بازی حذف تفاوت و لذت از تحمیل یک «خود» زورگو را ولو به قیمت درد دیگری.

کرگدن اردیبهشت 1397

 

 

مفهوم فضا در علوم اجتماعی زایشی نسبتا متاخر دارد که عمدتا به نیمه قرن نوزده و  نیمه اول قرن بیستم برمی گردد. البته ما در ادبیات باستانی  تفکر اجتماعی با مفاهیم مشابهی روبرو هستیم که بیشتر به  «زمین» ، «خاک» ، «سرزمین» و اشکال  سامان یابی حکومتی و  آمایشی آنها مثل «بنا»، «دولت»، «شهر» و ... بر می گردند. اما خود مفهوم فضا امری جدید است. پیش از قرن بیستم، بحث فضا بیشتر در حوزه فیزیک مطرح بود و با حرکت از سنت یونانی (و پیش از آن بین النهرینی) فضا را در دیالکتیک  فیزیک/ متافیزیک  قرار می داد که ترجمان خود را در الهیات  در  ماده / روح ، در حوزه اسطوره در زمین / آسمان و  دو گانه های مشابه می یافت. اما در علوم اجتماعی، به نوعی می توان گفت مفهوم «فضا»  با مفهوم «شهر صنعتی» زایش می یابد. هم از این رو است که نام گئورگ زیمل به عنوان یکی از نخستین کسانی که فضا را نه در قالب های فیزیکی پیشین بلکه در قالب  سرزمینیتی که با نظام های شهری مدرن پیوند خورده است، می دید، مطرح می شود. همانگونه که می توان  به صورت موازی همین امر را در رابطه با مفهوم «زمان» و سرنوشتی که این مفهوم از  علم فیزیک و علوم طبیعی و الهیات  تا علوم اجتماعی داشت، دید و اینکه، سرانجام  ماکس وبر بود که توانست به سنتزی برسد که در آن مفاهیم «زمان»، «تاریخ» و «تحول» و «شهر» به یکدیگر پیوند بخورند.  

بدین ترتیب اگر به دو موضوعی که در این یادداشت  تمایل به مطرح شدن آنها بوده است یعنی  «فضا» از یک سو و «زندگی روزمره» از سوی دیگر، نگاه کنیم، می توانیم بگوییم که از یک سو ما ریشه ای  زیملی را برای مفهوم  فضا می یابیم و از سوی دیگر ریشه ای  وبری را برای زمان: دو ریشه ای که در نهایت به یک  نتیجه می رسند و آن «شهر مدرن» است که قالب فضایی اش، تولیدو توزیع زمین شهری و قالب زمانی اش، تولیدو توزیع  زندگی روزمره است.

اما اگر از نسل نخستین نظریه پردازان که زیمل و وبر را در آنها برجسته کردیم، بگذریم جای اشاره به سهم مهمی وجود دارد که ایروینگ گافمن(1922-1982) در آمریکا و  هانری لوفبور(1901-1991) در فرانسه در تحول بخشیدن به این  مفاهیم داشتند . گافمن ( و البته کل جامعه شناسان مکتب شیکاگو که نقشی اساسی در پایه گزاری مفهوم مطالعه بر فرهنگ مردمی، سبک زندگی  و زندگی روزمره داشتند) کتاب معروف خود  یعنی «بازنمایی خویشتن در زندگی روزمره» را در سال 1959 منتشر کرد. لوفبور نیز  که به جریانی قدرتمند در  جامعه شناسی نومارکسی و جغرافیای فرهنگی دامن زد و مهم ترین نماینده آن امروز دیوید هاروی است، دو کتاب اساسی خود  یعنی جلد اول «نقد زندگی روزمره» (1947) و جلد دوم آن را (1961) در همین سال ها منتشر کرد، یعنی در همان دورانی که گافمن پرسمان خود را بر روی  موضوع فضا و زمان در چارچوب روزمرگی شهری و  بازنمایی های  بدن و حرکات انسان در این زندگی مطرح می کرد. و البته فراموش نکنیم که لوفبور مجله معروف «فضا ها وو جوامع» (Espaces et sociétés) را که تا امروز منتشر می شود را نیز نیز از ابتدای دهه 1970  به همراه آناتول کوپ که او نیز از  جریان مارکسیسم جدید و از  حوزه معماری و  جغرافیا آمده بود، آغاز کرد. از این رو ما  در ظاهر شدن موضوع فضا  موقعیتی را داریم  که جهان جدید پس از جنگ جهانی دوم  یعنی دهه 1950، رفته رفته، از نیمه دهه 1960 اوج  پیروزی های دولت رفاه و سال های طلایی آن را ترک می کند تا به واقعیت سرمایه داری در  زندگی سخت روزمره، در خشونت  پنهان بورژوازی در قلب خود (اروپای غربی) و خشونت آشکار و جنگی اش  در پیرامون (جهان سوم) برسد. در نتیجه کاملا منطقی است که در فاصله این دو ما جنبش «ضد فرهنگ» (counter-culture) و تظاهرات گسترده دانشجویان علیه جنگ ویتنام را در آمریکا و  انقلاب مه 1968 و حوادث مربوط به آزادی الجزایر را در فرانسه  داشتیم.  زمان و مکان سرمایه داری بدین ترتیب  در شکل  کمتر رادیکالی در  مکتب شیکاگو و در شکل بسیار رادیکال تری  در  نومارکسیسم اروپایی و سپس در مکتب بیرمنگام (مطالعات فرهنگی  هوگارت و هال) ظاهر می شوند. زمان و مکان به گونه ای تلخ در خانه (خود کشورهای مرکزی سرمایه داری)،  زمان و مکان ِ روزمرگی استعمار سرمایه داری است که زندگی انسان ها را هر چه بیشتر تبدیل به  ماده ای برای  افزیش سود می کند و از انسان ها ابزاری برای  تولید و بازتولید نظام می سازد، و  در بیرون از خانه( کشورهای جهان سوم)  تداومی  از زمان و مکانی دیگری (دوران استعمار) که با قوی ترین، بی رحم ترین و باور نکردنی ترین اشکال،   دستاوردهای دموکراتیک را به زیر سئوال می برند. امروز بیش از نیم قرن بعد از  گفتمان های گافمنی و  لوفبوری می بینیم که واقعیت ها به گونه ای که آنها تعریف می کردند همچنان  پا برجا هستند؛  با این تفاوت که فرایند جهانی شدن،  بسیاری از  رویدادهای پیرامونی را درون خانه غربی ها آورده و بسیاری از مشکلات آنها را به پیرامون کشیده است.

اما اگر از این رویکرد  نسبت به فضا و زمان که  بخش زیادی از آن را مدیون اداوار هال و کتاب خارق العاده او «بعد پنهان»(1966) هستیم،  که به نوعی بنیانگزار دیدگاه های انسان شناختی در این زمینه است، بگذریم،  می توانیم  تداوم  مبحث  فضا و زندگی روزمره و به  نوعی زمان را در دو جهت متفاوت مشاهده کنیم.  یکی در جهت مطالعات  پسا استعماری (post colonial studies) و دیگری در جهت  مطالعات  روزمرگی  مدرنیته شهری. که در اینجا چهره هایی تازه و بسیار درخشان به میان می آیند چون  اریک هابسباوم، فرنان برودل (و مکتب آنال به طور کلی) ، پیتر برگر (و مکتب  تاریخ فرهنگی به طور کلی) میشل فوکو،  پیر بوردیو، ژان بودریار، ژاک دریدا، طلال اسد، اریک ولف،  جودیت باتلر،  اداوارد سعید، دیوید هاروی، مارک اوژه()،و... که هر یک به صورتی این مفاهیم را باز کرده و  تحول می بخشند.  هر یک از نظریه ها  به گونه ای تلاش می کنند ابعاد بحرانی و گاه تراژیکی که امروز ما  از خلال آنها در حال تجربه فضا، زمان و روزمرگی هستیم را روشن و تحلیل کنند. و حتی خود این تحلیل نیز  نیاز به روش های هر چه پشرفته تر داشته است که  برخی از مهم ترین اندیشمندان  معاصر به ویژه ادگار مورنبا «نظریه پیچیدگی» تلاش کرده اند آنها را  تبیین کنند.   

نظریه های پسااستعماری در طول سال های اخیر بیش از هر چیز به رابطه جدیدی  اندیشیده اند که باید بین دو  پهنه فضایی «شمال» و «جنوب» بر قرار کرد و  اینکه چگونه  می توان یا باید این دو را با یکدیگر سازش داد به ویژه آنکه در این میان مساله جهانی شدن مطرح شده است  که اندیشمندانی چون گیدنز، آپادورای،  ریتزر و والرشتاین   به آن پرداخته اند و نشان داده اند که  جهان در حال حرکت به سوی چند قطبی شدن است، اما در این میان،  خطری که آن را تهدید می کند، شکاف های هر چه بزرگتری است که از یک سو میان  کشورهای ثروتمند (فضاهای امن برای زندگی) از یک سو و  کشورهای در حال توسعه (فضاهای نا امن و خطرناک) به وجود می آید. موضوعی که بحران مهاجرت ها در سال های اخیر آن را نشان داد.  و ا زطرف دیگر اینکه، حتی  در پهنه هایی که ما از فضای امن سخن می گوییم باز هم  سرمایه داری نولیبرالی موقعیت شکاف های طبقاتی را ایجاد کرده است که  سبب به وجود آمدن «جهان چهارم» یعنی فقرا و طرد شدگان کشورهای توسعه یافته و  برخورد میان  طردشدگان و اقلیت های هر چه کوچکتر ثروتمند و برخوردار در این کشورها، فضاهای عمومی را هر چه بیشتر خطرناک می کند. در این میان  نظریه پردازانی چون  کانل موضوع «نظریه های جنوب» را مطرح کرده اند، یعنی نیاز علوم اجتماعی و به ویژه انسان شناسی را برای  بیرون کشیدن خود از منطق سلطه ای که میان این دو فضای  متضاد و تقابل خطرناک آنها وجود دارد.  و در نهایت نظریه «جهان محلیت» ( glocalization) است که بیشترین  بازتاب را  در انسان شناسی داشته است و خود را در شعار  جهانی اندیشیدن و محلی عمل کردن نشان می دهد.

گروه دیگری از  اندیشمندان نیز ، به دنبال نظریه های فوکویی، بوردیویی و لوفبوری، بوده اند که موقعیت های فضایی درون  مدرنیته پیشرفته را تحلیل کنند و نسبت به خطرات  بالفعل یا بالقوه آنها هشدار بدهند و معمولا این گروه ها را در نام  اندیشه های پسا مدرن  طبقه بندی کرده اند هر چند خود آنها  این نام را نمی پذیرند و  رویکرد نظری انتقادی را  برای خود ارجح می دانند در این نظریات از جمله برای مثال در نزد مارک اوژه  در نظریه نامکان ها، به  قابلیت های  هویت زدایی مکان های جدید و فضاهایی که از هویت خالی شده و صرفا با مقاصد سودجویانه سرمایه داری به وجود می آیند، تاکید شده است. نظریه پردازی چون ساسکیا ساسن ، در حوزه شهرسازی  به همین موضوع می رسد و اینکه چگونه  غالب شدن  سودجویی های اقتصادی بر  انسان محور بودن شهر سبب حرکت شهرها به طرف نوعی آشفتگی و بی هویتی می شود.  این در حالی است که سال ها است  دیوید هاروی به عنوان  ادامه دهنده راه لوفبور در عملی  و کاربردی کردن نظریه «حق شهر» او،  تلاش می کند نشان دهد شهروندی یک حق است و  نه یک وظیفه. و این حق  بیش و پیش از هر کجا از طریق فضا قابل تعریف است.  فضا البته در اینجا در طیفی قرار می گیرد که به شدت  انعطاف پذیر است و از بدن به مثابه یک فضای فردی و شخصی و خصوصی  تا شهر و کشور و دولت  تداوم پیدا می کند. اما در همه جا مساله بر سر یک چیز است : اینکه آیا  منافع شخصی گروه اقلیت می تواند توجیه کننده  زیر فشار قرار گرفتن  اکثریت مطلق مردم از یک سو، و  طبیعت و محیط زیست از سوی دیگر باشد؟ پاسخ برای انسا شناسان و جامعه شناسان روشن است.  ما نیاز به بازتعریف کاملی از رابطه مان با فضا  به ویژه برای رسیدن به دو فرایند توسعه پایدار و مصرف پایدار داریم. اما برای این کار باید نگاهمان به مشکلاتی که با آنها روبرو هستیم هر چه بیشتر به سمت سیاره ای شدن و بتوانیم در مقام نخست بار دیگر غلبه سیاست بر اقتصاد، یعنی سود جمعی بر سود فردی را ایجاد کنیم و در درجه بعدی بازتعریفی از سیاست را ارائه دهیم که در آن اصل «حق بر شهر»  باشد، حقی که در نهایت حق بر  سبک زندگی، بر زندگی روزمره و بر بدن تعریف می شود.  و یا در کلامی باز هم خلاصه تر برای تعریف و رسیدن به حق به زمان و فضا در تعریف مدرن آنها چه در واقعیت فیزیکی و چه در  شبکه های مجازی.

در این میان، مفاهیمی که با عنوان بازگشت به سنت و یا گذشته های طلایی مطرح می شود و آنها را می توان در نزد گروه های جدید معنویت گرا یا  اشکال مختلف  جماعت گرایان  سنت گرا یافت، در واقع کاری نمی کنند جز بازی سرمایه داری جدید را.  داعش در واقع بیشتر از آنکه  شبحی بیرون آمده از گذشته ای موهوم باشد،  حاصل یک فضا/ زمان مدرن  و حتی پسا مدرن است: بیرون آمده از قلب  نولیبرالیسم سرمایه داری. همانگونه که شبکه های  جهانی نظامی گرا،  جنگ طلب، بنیادگرایان جدید، همگی  بر آن هستند که با ظاهری مشروعیت یافته در دفاع از یک سنت گرایی فضا – زمانی  در حقیقت از  آخرین  اشکال سرمایه داری  نولیبرالی  دفاع کنند.  شعارهای جنگ طلبانه و رادیکالی که از اینجا و آنجای جهان شنیده می شود  با رنگ و لعاب ایدئولوژیک در واقع  در پی  به تحقق رساندن  سود های  سرمایه دارانه ای هستند که  موقعیت جهان را باز هم بحرانی تر و  شکاف ها بین  کشورهای ثروتمند و فقیر و درون هر گروه از این دو دسته را بیشتر و بیشتر کرده و آنها را به طرف انفجارهای هر چه غیر قابل کنترل تر ببرند. از این رو،  توهم روزمرگی به مثابه قالبی که بتواند در قرن  پیش رو،  کنترل اجتماعی  زمان و فضا را به صورتی که در قرن بیستم شاهدش بودیم به تحقق برساند،  یک توهم خطرناک است که هر چه زودتر از آن فاصله بگیریم به سود همگان است.

منابع در نزد نویسنده محفوظ است

 

شهرهای ساحلی، به گونه ای معجزه آسا همه ساکنان و بناها و نگاه ها و قدم ها و  احساس ها و کنش های را به سوی دریا می کشانند. رمز و رازی آنجاست: رازی در آن سوی دریاها که انتظار ما را می کشد. هم از این رو، خیابان های شهری، کوچه ها، آدم ها، عطری که در هوا پراکنده ، هوا و آفتاب و حتی حافظه و خاطراتی که در میان انسان ها  چون امواجی  ناپیدا  در جریان است، همه در خود دریا و دریایی بودن را دارند. این احساسی است که  گردشگر، در بالای  «بوستان ادوارد هفتم»،  بر فراز «میدان مارکی دو پومبال»،  در منظره ای  بی نهایت  خیالین و وهم انگیز، می تواند دریابد.  از آنجا،  شهر زیر پای ما است. اما پشتش را به ما کرده ؛ در ابهام و سایه – روشنی رویایی و غبار آلود فرو رفته. و تنها در دوردست ها، در  تکه های  به هم پیوسته یک نقاشی تاریخی ِ به هم پیوسته در نگاه ما، خیابان و بناها و ساختمان ها و مجسمه ها به پایان می رسند: اینجا فضایی رنگارنگ، رنگین کمانی میان آبی و سبز و طلایی، میان خاکستری و نارنجی و قرمز، دریایی فراواقعی  را به ما نشان می دهند و ساحل هایی ناپیدا در آن سویش را که خیال را با خود می برند. از این نقطه است که می توان درک کرد دریانوردان ماجراجویی که پنج قرن پیش راهی یافتن سرزمین ها و آبراه هایی تازه در دریاها شدند و سرانجام در سرزمینی بهشتی و پهناور و بزرگ که آمریکا نام گرفت، سردرآوردند، چه در سر داشتند: راز  ناگشودنی دریاها و افقی که تنها  کلید دار سرزمین های ناپیدایی است که  پنهانشان کرده است.

برای کسانی که به پرتغال سفر می کنند اما  لزوما مقصد خود را با موشکافی انتخاب نکرده اند، لیسبون به یک  معجزه شباهت دارد: جایی میان زمین و آسمان،  گویی به گوشه ای کوچک از باغی بهشتی قدم گذاشته باشیم که مردمانش به دور از دغدغه های زمینی زندگی می کنند. آفتاب سوزان است، اما بادهای دریایی آن را به یک لطافت اقلیمی تبدیل می کنند،  و سایه و سبزی  درختان همه جا حضور دارد، سایه هایی که در میان  «خیابان بزرگ آزادی»، اینجا و آنجا به کافه هایی روباز، پرنشاط و آکنده از زیبایی و جوانی و سادگی  حیات بخشیده؛ کافه هایی که هر زمان  از صبح تا دیرترین ساعات شبانه می توان در آنها با آسایشی باور نکردنی  نشست، نوشابه های سرد یا گرم و مزه های گوناگون را چشید و از محیطی انسانی و طبیعی و فرهنگی که همه اطرافمان را فرا گرفته لذت برد. همه چیز اینجا  برای آن است که  نشستن ساده  در یک کافه خیابانی را به لذتی باور نکردنی  تبدیل کند: بهای ناچیزی  که  خاسته می شود تصور هر گونه اشرافی گری را  در  گردشگر از میان می برد، جوانان و پیرانی که همه جا  دور برمان نشسته اند ، با یکدیگر  با صدایی آرامی و بی مزاحمت برای دیگران گفتگو می کنند، می خندند و یا کتاب می خوانند، تلفن های همراهشان به اینترنت کافه وصل است و با دوستانشان پپ می زنند یا  نوشته های مورد علاقه شان را می خوانند و فیلم هایی را که دوست دارند می بینند. گردشگرانی که از میان خیابان بزرگ می گذرند تا به سوی  دریا  روانه شوند، درختان کهنسالی که مجسمه بزرگان از دست رفته را در آغوش گرفته اند، ترکیبی حیرت انگیز از طبیعت و فرهنگ ساخته اند و  ساختمان ها و کف پوش هایی که هوش از سر می برند، هر لحظه چشم ها  می نوازند و خستگی را از پاها بیرون می کشند.  

لیسبون شهر رنگ ها، کوچه ها، ساختمان ها و سنگ فرش ها است؛ همچون شهر  تئاترهای موزیکال و  ترانه خوانان فادو، آواز غریب و غم انگیزی که گویی تمام تاریخ این فرهنگ را در خود جای داده است. و همه این ها را می توان چشم ها و پاها و همه حس های خود درونی کرد. زیر پای ِ ما سنگفرش های چند صد ساله، با طرح هایی ساده اما  دلنشین، راه رفتن را به ورزشی آسان و باور نکردنی از فرط لذتی که بدن منتقل می شود، تبدیل می کند، احساس اینکه  چه قدم هایی،  چه شخصیت هایی در طول صدها سال بر این سنگ فرش ها  پا گذاشته اند و همین  مسیر ها را پیموده اند، از سنگ های زیر پایمان فرشی مجلل و پرشکوه و زیبا می سازند و ما همچون بزرگان این شهر می توانیم با گام هایی آرام  که پیوسته  با زیبایی های محیط بازز می ایسند، بر آن پیش می رویم. فرشی زیبا و خاکستری رنگ که  در همه جای  شهر همراهی مان می کند و احساس تداوم زمانی و مکانی و تاریخی و فرهنگی را به ما منتقل می کند. ساختمان ها، معجزه ای شهری هستند، رنگ هایی زیبا و زنده: زرد هایی دل انگیز، قرمز و نارنجی و سبز و آبی،  که نماهایی ساده و بی تکلف و در عین حال پر احساس و  شرافتمندانه را در شهر به وجود آورده اند. هر بار چشم از ساختمانی به ساختمان مجاور گذر می کند، نمی توان گذاری معجزه آسا میان رنگ ها را شاهد نبود و معجزه در این میان آنکه این گذار و این  رنگ های زنده و پرتوان چنان در هماهنگی با یکدیگر قرار گرفته اند که گویی  شهر، یک بوم نقاشی بوده  و دست توانای استاد توانایی در نگارگری  آنرا  ترسیم کرده است و این پهنه های رنگارنگ را بر آن  گسترده است. اما حیرت ما از بناها، نه فقط بناهای بی پایان تاریخی ، بلکه ساده ترین و ختی  مخروبه های بازمانده از دوران های سیاه این کشور، اینجا خاتمه نمی یابد: وقتی به آنها نزدیک می شوی، رفته رفته  ودر بسیاری از آنها،  شکل هایی شروع به پدید آمدن و رخ نمایاندن می کنند: کاشی کاری های ِ نما ها که  یکی از بارزترین  خصوصیات لیسبون و پرتغال است. کاشی هایی با طرح هایی که از گل کاری ها و  گرافیک های ساده شروع می شود اما می تواند، به نقاشی هایی از مناظر طبیعی و چهرهای انسانی روی کاشی های کوچکی که در ترکیب  با یکدیگر نما را می سازند، پایان بگیرد.

قدم زدن در کوچه ها، حتی زمانی که  سربالایی نفس را تنگ می کند،  وسوسه انگیز است.  نمای  ساختمان هایی قدیمی ، خانه های حقیر و کوچک ِ قدیمی و نیمه مخروبه در کنار  بناهایی که بی شک روزی  جایگاه بزرگان شهر بوده،  و در زیر آنها مغازه های کوچک و رنگارنگی که همه چیز می فروشند، منظره ای هایی  ویژه ایجاد می کنند که  کمتر می توان در شهر هایی پر شکوه و باستانی دید. وقتی در این کوچه ها قدم می زنی، هر آن باید انتظار معجزه ای را داشه باشی، مثل کلیسای کوچکی که روبه خیابان باز شده، می توانی درونش بروی با زیبایی و در عین حال سادگی  ذهنیت های روحانی روبرو شوی و روی نیمکت هایی ساده با  زنان و مردانی اندک ، که سر در گریبان فرو کرده و در آرامشی  باور نکردنی  با خدای خود سخن می گویند، را ببینی. اینجا کلیساها می توانند  در فاصله ای نجومی با  کاتدرال های  عظیم و  پر شکوه و جلال و ثروتمند  رم و پاریس  قرار داشته باشند،  گاه ستون های  شکسته اند که باید تعمیر شوند،  گاه  محراب ها، نقاشی هایی رنگ و رو رفته را بر پیشانی خود دارند، گاه شمع ها،  جانی برای روشن کردن فضا ندارند، اما بی آنکه  صدای ناقوس یا  ارغنونی در کلیسا  بپیچد و بی آنکه عظمت و بزرگی فضا ما را در چنگ خود بگیرد ،  شدت احساس های انسانی است که روحمان را تسخیر می کند ، سادگی و  صداقتی که در این فضاهای کوچک وجود دارد، احساس هایی  کشف ناشده را در ما زنده می کند که فراتر از حس دینی و  کلیسایی می رود که نام خود را بر این فضای  عاطفی گذاشته است.

در خیابان آزادی به سوی «میدان تجارت»،  پیش می رویم و به دریا نزدیک می شویم. و ناگهان فضایی باور نکردنی در برابر ما گشوده می شود. فضایی پهناور که میدان بزرگ برایمان به ارمغان می آورد. درست در کنار ساحل. جایی که چند قرن قصر سلطنتی را در خود جای داده است و در میانه اش مجسمه «ژوزف اول» بر فراز سکویی مرتفع نصب شده. ممکن است تصور کنیم که پشت این میدان، کشتی های بی شماری ایستاده اند تا بارگیری کنند ویا  مسافران را درون خود جای دهند، اما دریا امروز خالی است و  افق ها گشوده.  همان قدر خالی که خود میدان، احساس ایستادن در این میدان خارق العاده  که تنها مجسمه میانی هندسی ِ تهی را در آن شکسته، و دورتا دورش در فضاهایی دهلیز مانند رستواران های بی شمار و پرمتانت  فضای باستانی باستانی را در  میان خود گرفته اند . احساسی تکرار ناشدندی که  شاید جز لیسبون نتوان در هیچ شهری به دست آورد. شب هنگام، شهرداری گاه برنامه هایی بر روی  دیواری که در یکی از ضلع های میدان و درست روبروی دریا ، قرار دارد و یک طاق نصرت و بر فرازش مجسمه ای زیبا ساخته شده است، با  پروژکتورهای  قوی می اندازد.  مردم در میدان جمع می شوند و  به نورها خیره می مانند تصویر نورها و  حرکات و  رنگ ها و  روایت های مدرن بر  دیوارهایی چند صد ساله  تضادی  ایجاد می کند که به خودی خود  چشم را محسور می کند.

اما پیش از آنکه به این میدان برسیم،  کوچه ها و خیابان های  زیادی را در مرکز شهر پشت سرگذاشته ایم؛ جایی  که جمعیت های زیادی  با نژادهایی از سراسر جهان و به خصوص  سیاه تبارهای دورگه ای که رابطه و زبان پرتغالی میان این سو و آن سوی اقیانوس اطلس، کیان پرتعال و برزیل،  را به یاد می آورد،  در حرکت و قدم زدن هستند، بی آنکه مزاحمتی برای هم فراهم کنند، مردمی که برغم همه مشکلات اقتصادی شان  گویی با رضایت از زندگی  برای خود مرهمی معجزه آسا ساخته اند. درختانی که در همه جا سر به آسمان کشیده اند و بناهای تاریخی ، گویی به همه این اطمینان خاطر را می دهد که می توان امید به آینده رابرای خود نگه داشت. کیوسک های خیابانی، تاکسی های کوچک موتوری و نیمه باز و از همه بیشتر، تراموا های معروف  زرد رنگ لیسبون که به نمادی از این شهر در تمام جهان  تبدیل شده اند، همه اینها، چنان گذشته و آینده را به یکدیگر پیوند می دهند که ما را در حیرت فرو می برند. خیابان ها تمیزند و مردم مهربان، وقتی به رستورانی محلی می روی، مثل یک مهمان خانگی از تو پذیرایی می شود و به خصوص به دور از هیاهوی مرکز شهر،  این رستوران ها و کافه ها در همه جا وجود دارند. پرتغالی هایی که در این رستوران ها کار می کنند و بیشتر  مواقع از اعضای یک خانواده هستند و یا  همان اندازه به یکدیگر نزدیکند، از مشتریان  هم وطن خود در کنار  گردشگرانی که تعدادشان هر روز بیشتر می شود، پذیرایی می کنند. کارکنان این رستوران ها، عموما انگلیسی و به خصوص فرانسه را در حدی که بتوانند به نیازهای مشتری پاسخ دهند به خوبی می دانند. و آنچه از هر چیز مهم تر است، مهربانی و پذیرا بودن و  انتقال احساس  قدردانی از اینکه کشور آنها را برای گردش انتخاب کرده ای را در صداقتی کاملا محسوس به  گردشگر  منتقل می کنند.

وقتی  در یک کافه کوچک در مرکز شهر نشسته ایم و نهار می خوریم،  زندگی ، جوانی،  گردشگران،  مردم محلی،  جنب و جوش  حرف زدن های آرام و خنده های ملایم و شادی و نشاطی که  هرگز  قطع نمی شود، به ما ثابت می کنند که زندگی می تواند چه آرام و جه زیبا و بی تکلف باشد.  می توان شهری  چون لیسبون داشت، شهری که آثار باستانی و  موزه ها و  بناهای تاریخی اش اندک نیستند، اما  شهر به خود در آن یک اثر هنری است که باید با راه رفتن در آن،  با بوییدن و چشیدن و  لمس کردن و دیدن و شنیدن به کشف لحظه به لحظه ش رفت. کشفی که بی شک در یک سفر ممکن نیست، و باید بارها و بارها  به سراغش رفت.   

شب هنگام، شهرهمچنان زنده است. نورهایی ملایم  ساختان ها را  در نمایی شبانه و  یک رنگ آمیزی فوق العاد ده فرو می برند.  نورهایی که هدفشان نه تغییر  رنگ و فرم های اصلی ساختمان ها، در یک خودنمایی تازه به دوران رسیده،  بلکه تنها جبران نبود  نور روزانه و تقدیم نمونه شبانه و پرافتخار از شهر که هرگز شب را از یاد تماشاچی نمی برند. هنر نورپردازی که  در شهرهایی چون رم و فلورانس  به اوج خود می رسد، در  شهرهای ساحلی کاری  چندان ساده نیست. اما، فرایندی است که لیسبون توانسته است با سربلندی  شورانگیزی از آن بیرون بیاید. نزدیک به نیمه شب، رستوران هایی که میز و صندلی های خود را  در وسط خیابان های بزرگ پهن کرده اند و انواع غذاهای محلی و به خصوص  ماهی های تازه را سرو می کنند، به آخرین مشتریان خود می رسند.  مشتریانی که بعد،  شاید به سراغ یکی از ده ها بستنی یا شیرینی فروشهایی بروند که همه جا پراکنده اند و طعم شهر را  برای همیشه در ذائقه مسافران ثبت می کنند.  شهر شب،  با آزادی و زندگی و شور و انسانیت خود می درخشد.  کنار برخی از کافه ها، هنرمندان خیابانی،  برنامه های  عروسک بازی و اجرای موسیقی دارند. مردم عکس می گیرند و هنرمندان را تشویق می کنند و  هنرمندان گویی آنقدر از کار خود لذت می برند که  لحظه ای به سکه هایی که درون کلاهشان می افتند،  فکر نمی کنند.  لذت در دست ها و چشم ها و  حرکاتشان مشخص است . وقتی میان دو برنامه، مردم به سراغشان می روند، گفتگوهایی صمیمانه میانشان شکل می گیرد که  در آن نه اثری از تکبر و اشرافی گری  گردشگران یا  مردم بومی  و خوش گذران های شبانه دیده می شود، نه  نشانی از احساس خستگی این هنرمندان که  اجرایشان در خیابان به شکوه و شرافت ِ  اجرای بزرگترین هنرمندان در مشهورترین تالارهای اشرافی جهان شباهت  دارد.

خسته، اما سرشار از یک روز  استثنایی به هتل باز می گردی؛ با خود می گویی که بهشت باید نامی دیگر هم داشته باشد، نامی که شاید تنها گوشه ای ، تنها قطره ای از اقیانوسش را توانسته باشی ببینی و بچشی، با خود می گویی که رویای چند روزه و برای گردشگرانی که به این گوشه راه یافته اند، معنایی عمیق در بردارد که شاید برای مردم بومی و زندگی روزمره شان بی معنا باشد،  دستکم در همان حد و  اندازه ای که برای تو این تجربه جند روزه داشته است؛ اما بهر رو  این فکر رهایت نمی کند که بهشت می تواند نامی دیگر هم داشته باشد نامی به سادگی ِ «لیسبون».   

 

 

این یادداشت نخستین بار در مجله گیلگمش شماره 4 فروردین 1396 منتشر شده است    

instagram.com/igilgamesh.magazine

 

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید