avatar

31122-4.jpg

گفتمش زلف به خون که شکستی؟ گفتا / حافظ این قصه دراز است، به قرآن که مپرس
هر سال که نوروز از راه می رسد، همچون همیشه شاداب و شادمان و جوان و سرکش و شاد و بی غم و پرنشاط است. هر سال، اما، که بر ما می گذرد، گویی باید این شادابی و شادمانی و جوانی و سرکشی و شادی و بی غمی و نشاط را برای خود از جایی دیگر بیابیم و از نو بیافرینیم تا از دست نرویم: بدن ها فرسوده می شوند، موها سفید، و دردها به جان می افتند: دوست داری بتوانی امیدوار باشی جوانان دورت را بگیرند و روحت را که شاید هنوز توان های زیادی دارد، روحی را کالبدت کم کم تحمل آن را ندارد، به آنها ببخشی تا در بدن های هنوز شادمانشان گستاخی های فروخورده شان را از نو زنده کنند؛ جستجو می کنی، جوانان کجا هستند؟ دوست داری، از راه رسیدگان تازه نفس، شور و شوقی پر بار در تن هایشان نشان دهند که بتوان به آن امید بست، چشمهایی روشن و شفاف و پر درخشش داشته باشند و بر افق هایی دور دست بنگرند، آرزوهایی بزرگ در سر بپرورانند و در پی رنگ و جان بخشیدن هایی بی پایان به زندگی شان باشند، اما گاه ناامید می شوی زیرا می بینی جوان ها، گاه پیرتر از پیران هستند. ناچار عالم واقعیت واقعی، یا لایه های سطحی جهانی هرچه سطحی تر شده را، رها می کنی و به سراغ ریشه ها می روی، در ذهنت جوانانی خیالین را می جویی آنها که پایه های جهان را گاه به گاه از نو می سازند و به آنها استحکام می بخشند. و چنان است که به یاد شهری کوچک اما زیبا، بهشتی دور دست می افتی در آن سوی عالم، شهری را می بینی که در آن شاعران و سخن سرایان و موسیقی دانان از هر سوی تاریخ گرد آمده اند: وایمار. شهری که در خود بار سنگین میراث ادبی و هنری گوته، شیلر، شکسپیر، باخ، مدرسه معماری باوهاوس را دارد اما نشانی هم از این سوی عالم: حافظ بی پایان را. در بنایی، درست روبروی پارک جنگلی و پهناور و درخشان شهر، دو صندلی از جنس سنگ های جاودان در دوره ای متاخر، هنگامی که روابط فرهنگی ما به نقطه درخشانی رسیده بود، در این شهر به یاد دیوان «شرقی – غربی» گوته ساخته شد، جایی که باید روان ِ دو شاعر بزرگ جهان رو در روی هم بنشینند. و در میانه آن دو بر لوحی سنگی روی زمین، شعری زیبا از حافظ که برای همیشه در این شهر غریب، فرهنگ و زبان ما را ابدی کرده است. حافظ شیراز، چه توانی دارد که تا آن سوی جهان پرو بال های خود را گسترده است. و اینجا است که به قول رند شیراز، هر اندازه هم از دست «مردم نادان» زجر کشیده ای، می توانی آرزوهایت را در خم گیسوان فرهنگ جستجو کنی و آرزویی را در دلت گرم نگه داری که تا نوروز هست، امید هست، و تا امید هست، جوانی و شادی و شادمانی می توانند معنایی داشته باشند، دانش، عقل و ادب و اخلاق و زندگی در ساده ترین و بی آلایش ترین معانی شان می توانند به زیبایی هوا و شیرینی آب و لذت بخشی خاک و گرمای آتش باشند و دست هایت را بر قلبت بگذاری و چشمانت را بگشایی و نفس را تا عمق سینه ات فرو بری و بوی طبیعت را در تمام هستی ات جای دهی و با تمام بدنت زندگی را در تمام احساس هایش لمس کنی.

نوروز این است و جز این نیست.

پس بیاییم این سال را با نفس گرم حافظ آغاز کنیم: نخست با گله مندی اش از زمانه و مردمان نادانش و سپس با شعر جاودانه اش در وایمار.

نوروزتان شاد و پایدار

کام هایتان شیرین

نفس هایتان گرم باد

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس / که چنان زاو شده ام بی سرو سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد / که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر، کاین می لعل / دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود، ولی/ شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از کوی فلک صورت حالی پرسم / گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی؟ گفتا / حافظ این قصه دراز است، به قرآن که مپرس

***

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم / روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم / در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم / هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم

عمری گذشت تا به امید اشارتی / چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم / ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز / بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال / همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

در گوشه امید چو نظارگان ماه / چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم

گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست / در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده ایم