avatar

18307.jpg

این امری اساسی است که فرایندهای باستان شناسی، تاریخی و کنشگران آنها را با یک نگاه و به صورتی کلیشه ای نه به مثابه افرادی به دور از هر گونه اندیشه سوء تلقی کنیم و آنها «فرشتگانی معصوم» بپنداریم که دغدغه ای جز کمک به حفظ آثار باستانی ما نداشته اند و نه آنکه آنها را غارت گرانی بدانیم که این اثار را به تاراج برده اند. بحث میراث فرهنگی و اینکه این میراث به چه کسانی تعلق دارد و در چه مکان یا مکان هایی باید حفظ شود، بحثی طولانی است که در جایی دیگر به آن خواهیم پرداخت.

در این حال باور و درک نظام های مردمی ما (به جز گروهی از نخبگان که آنها نیز اغلب دچار نوعی خود شیفتگی و شویبنیسم می شوند) از ارزش آثار تاریخی و باستانی تا دوره ای بسیار متاخر یعنی در واقع تا پس از انقلاب 1357 اندک بود. و پس از آن نیز لزوما چندان نتوانست تا امروز به قدرت بالایی برسد و عناصری به شدت متناقض در آن به چشم می خورد . برای نمونه یورش و تخریبی که در آثار باستانی جیرفت به وسیله گروهی از افراد محلی انجام شد ( به خصوص در غارت گورها) و تخریب دائمی که به وسیله گروه های مختلفی از بازدید کنندگان در مهم ترین آثار تاریخی ایران (از تخت جمشید گرفته تا بنا های تاریخی اصفهان و شیراز و غیره) دیده می شود و در بسیاری موارد شکل دیوار نوشته یا ترسیم «یادگاری» بر این آثار را دارد، هنوز گویای شکل نگرفتن واقعی و به خصوص درونی نشدن باور به «گذشته» ملی است. باستان شناسی در نهایت هنوز با مفهوم «زیر خاکی» و نگاهی سودجویانه همراه است تا با باور و درکی عمیق نسبت به مکان های حافظه تاریخی برای ساختن وجدانی جمعی و اجتماعی.

باستان شناسی از همین رو، پس از سیر نخستینی که در تاریخ ایران داشت و به دلایلی که به تشکیل دولت ملی منجر شد، به تدریج سلطه دولت های استعماری بر آن کاهش یافت، و برغم شکل گیری گروهی از نهادها به ویژه موسسه باستان شناسی دانشگاه تهران(1338/ 1920) ، سازمان میراث فرهنگی(1382/2004)( که در ابتدای قرن با عنوان سازمان جلب سیاحان خارجی و تبلیغات در 1314/1936 تاسیس و بارها تغییر نام داده بود) و پژوهشکده باستان شناسی آن و ظاهر شدن نسل جدیدی از باستان شناسان ایرانی که باید آنها را نسل سوم دانست که امروز مشغول به کار و تحقیق هستند نظیر فریدون بیگلری (متولد 1348/1970)، لیلا پاپلی یزدی(متولد 1357/ 1979)، سامان حیدری، کورش روستایی، عمران گاراژیان(متولد 1349/ 1971)، کامیار عبدی(متولد1347/ 1969) و بسیاری دیگر است، در کنار این گروه، «دیرینه شناسی» و «انسان شناسی باستان شناختی» نیز به همت دانشگاهیان جوانی چون حامد وحدی نسب (متولد1351/ 1973) در دانشگاه تربیت مدرس و گروهی از دانشجویان دکترای جوان در آزمایشگاه انسان شناسی زیستی مرکز مطالعات و تحقیقات اجتماعی دنشگاه تهران ، راه هایی بسیار متفاوت را پیش گرفته اند و از گذشته هایی که از یک سو در سنت پیش از تاریخ دیرینه شناسی قرار می گیرد تا سنت های کلاسیک باستان شناسی تاریخی و موزه گرایانه در نوسان هستند بدون آنکه لزوما ابزارهای این کار در اختیارشان قرار گرفته براهی برای خود گشوده است.

نزدیک شدن مفهم باستان شناسی به مفهوم باستان گرایی در دوره پهلوی اول و دوم، گرایشی به شدت ضد باستان گرایانه را با انقلاب 1357 به وجود آورد که در نخستین روزهای انقلاب واکنش هایی را علیه آثار باستانی به وسیله گروه های غیر قابل کنترل ایجاد کرد. البته این گرایش ها به سرعت از میان برداشته شدند و نظام جدید به ویژه پس از پایان جنگ با پیش گرفتن، گفتمانی اسلامی – ایرانی، بیش از هر چیز تاکید خود را بر وجود یک میراث مشترک در هر دو حوزه قرار داد که باید به یک گونه نگریسته شوند و با یکدیگر پیوند بخورند. در سال های پس از انقلاب و تا امروز عملا نیز چنین شد و گرایش های افراطی به نوعی کنار گذاشته شدند. برای مثال تقویم شمسی که یادگار دوران پیش از اسلام است و مناسبت های مهم آن به ویژه جشن نوروز حفظ شد و همچون گذشته مورد احترام بالایی قرار گرفت،در حالی که تقویم قمری و مناسبت های آن که برخی از آنها در دوران پهلوی اول و دوم تضعیف شده بودند، احیا و تا حد زیادی تقویت و پر رنگ شدند.

تجربه سیاسی سال های پس از انقلاب به طور کلی گویای آن بود که باورها و رفتارهای ایرانیان چه در مرکز پیدایش این تمدن در خاندان های بزرگ باستانی و چه در حاشیه های آن که در ابتدا نه حاشیه بلکه بخشی اصلی از این تمدن بوده اند، نظیر منطقه غربی و شرقی کشور، ریشه هایی بسیار عمیق تر از نظام های سیاسی ای دارند که اغلب از میراث باستانی به سود خود یا دیگران استفاده و بهتر است بگوئیم سودء استفاده کرده اند . بنابراین هر چه بیشتر روشن شد که اصولا در تقابل قرار دادن میراث اسلامی و میراث ایرانی چندان نمی تواند راه به جایی ببرد و اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان در نسل حاصر با چنین رویکردی موافق نیستنند. همین رو بود که روند و نگاه به سوی باستان شناسی به کلی تغییر کرد. سیاستگزاران از این پس درک می کردند که هویت تازه ای را می توان از میان ویرانه هایی که اغلب در کنار هم بر روی این پهنه گویای حیات مردمان این بوم در پیش و پس از اسلام هستند، تعریف کرد و بر همین پایه نیز گفتمان های تاریخی و سیاسی را سامان داد. و این شاید یکی از مهم ترین دستاورده که انقلاب، دو یا سه دهه پس از آغاز آن برای ما در برداشت. دستاوردی که در عین حال با تحولی در ذهنیت اکثریت ایرانیان و افزایش سرمایه فرهنگی ایران که نیازی هر چه بیشتر به میراث فرهنگی را طلب می کرد همراه بود. رسیدن به چنین موقعیتی، هم مطلوب بود چون زمینه را برای برنامه ریزی های جدیدی در حوزه باستان شناسی و میراث فرهنگی فراهم می کرد ؛ و هم مخاطره انگیز زیرا به دلیل موقعیت زبانی – قومی ایران، لایه های حافظه تاریخی در این کشور لزوما شکل یکپارچه نداشته و ندارد. از این رو یک سیاست باستان شناختی بدون شک باید با یک سیاست مدیریت تفاوت های زبان شناختی و قوم شناختی همراه شود که در مجموع سیاست فرهنگی بسیار پیچیده ای را تشکیل می دهد که در عین حال نمی توان سیاستی از لحاظ سرزمینی یک سان باشد و با بر مردم و منطقه ای که از آن سخن می گوئیم می تواند و باید متفاوت بوده و میان میراث باستانی محلی و میراث باستانی ملی همسازی ایجاد کند.