avatar

24845e724.jpg

روز اول ماه مهر، سوای مناسک و تشریفات گاه کسالت آورش، برای همه ما به گونه ای خاطره انگیز است: سالیان سال است که این روز شاهد حضور میلیونی دانش آموزان در سراسر کشور در مدارس است. حضوری که هر چند بیشترین لذت گاه در آن، برای همه کنشگرانش، روزهای تعطیل و نبودش است، اما بهر حال گویای آغازی جدید و امیدی تازه در سال نیز هست. آغازی تازه زیرا هیچ وقت برای از نو شروع کردن و تغییر در زندگی، در اندیشه و در عمل به ویژه در حوزه فرهنگ دیر نیست و اگر انگیزه و اراده و انرژی لازم را داشته باشیم، دگرگونی برای بهتر شدن هر حوزه ای ولو در حدی اندک، همیشه وجود دارد. امید نیز از همین جا ریشه می گیرد: امید به اینکه شاید کودکان و نوجوانانی که امسال برای نخستین بار پا در محیط مدرسه می گذارند، یا آنها که رتبه ای را با موفقیت پشت سرگذاشته و بالاتر می روند، بتوانند بهتر از پیشینیان خود باشند و پدید آمدن فرهنگ و ذهنیت ها و رفتارهایی انسانی تر و شایسته تر را برای همه ما فراهم کنند.

اما این آغاز و امید را نمی توان بر «هیچ» استوار ساخت و باید همه مسئولان و نخبگان و هر کسی توانی در این زمینه دارد، تلاش کند با شناسایی ضعف ها و آسیب های موجود در این حوزه به تحلیل و یافتن راه حل هایی مناسب برای آنها و ایجاد شرایط شکوفایی نظام آموزش و پرورش اقدام کند این یادداشت کوتاه در همین جهت نوشته شده است. هم از این رو پرسش اصلی ما، پرسشی آسیب شناسانه در حوزه آموزش به ویژه آموزش ابتدایی و متوسط است؟

در این زمینه ، دو تهدید بزرگ ، به باور ما، باید در مد نظر قرار بگیرند: کیفیت و محتوای آموزش و نیاز به نوآوری در آن از یک سو، و پرهیز و جلوگیری از حرکت نولیبرالی برای پولی و کالایی شدن آموزش و در نتیجه پایین آمدن کیفیت مدارس غیر دولتی یا ارزان قیمت تر به بهانه بالا بردن کیفیت کل مدارس. در مورد تهدید نخست، باید گفت که این امر تا اندازه زیادی جنبه جهانشمول دارد، بدین معنا که پس از خروج تدریحی جهان از دهه 1980 از چارچوب های صنعتی و ورود آن در عصر انقلاب اطلاعاتی، یکی از میراث بازمانده از قرن نوزدهم و بیستم نظام های آموزش و پرورشی بودند که دولت های ملی با روی کار آمدن خود از قرن نوزده با اجباری کردن آموزش و ایجاد محتوای ثابت و طبقه بندی شده و تقسیم بندی های دقیق، دانش آموزان ایجاد کرده بودند. در این تقسیم بندی ها، با هدف ایجاد «مردم» و «ملت» ی که بتواند بر سرنوشت خود حاکم باشد، فرض بر آن گرفته می شد که همه کودکان را می توان براساس گروهی از مشخصات کلی از جمله مهم ترین آنها، سن و جنسیت ایشان، و در درجه بعدی بر اساس استعداد هایشان (در تشخیصی بسیار دلبخواهانه از طرف مسئولان) در گروه های بزرگی تقسیم کرد و آموزشی یکسان به آنها داد تا از آنها شهروندان دلخواه را ساخت و شرایط موفقیت آنها را در جامعه به ایشان داد. فرض بر این بود که کودک پیش و بیش از هر کجا در مدرسه تربیت می شود و بنابراین باید سهم خانواده را در تربیت کودک به حداقل و سهم مدرسه را به حداکثر رساند. اما امروز نزدیک به دو قرن پس از ایجاد نظام های آموزش همگانی، اجباری و رایگان، تجربه نشان می دهد که فرض اصلی اشتباه بوده است و هر روز بیشتر بر میزان عدم دقت آن افزوده می شود: امروز کودکان و نوجوانان بیشترین اطلاعات خود را نه از مدرسه بلکه از تعداد بی شماری منابع اطلاعاتی اینترنتی، تلفن های همراه، کنش اجتماعی و کوچه و خیابان ، تلویزیون و رادیو و شرکت در شبکه های اجتماعی و غیره می گیرند. افزون بر این، آنها دیگر قابل طبقه بندی بر اساس معیارهای ساده ای همچون سن و جنسیت نیستنند و علاقمندی ها و قابلیت های آنها بسیار متفاوت است و بنابراین در نظام آموزش مدرن باید به تمام این موارد توجه و بر آن اساس برنامه ریزی دقیق تر و مناسبی که با وضعیت جدید جهان و نظام های اجتماعی، خوانایی داشته باشد، انجام داد.

اما دومین آسیب جدی که برخی از کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه از آن مصون مانده اند، تمایل و انگیزه به خصوصی کردن و کالایی کردن نظام های آموزش است که ضربه مهلکی به آنها می زند. تجربه اکثریت کشورهای جهان از توسعه یافته و در حال توسعه نشان می دهد که هر گاه دولت ها توانسته اند یا وادار شده اند کیفیت خدمات و حقوقی مثل بهداشت و درمان، آموزش، مسکن و غذا را برای همه یا اکثریت مردم خود حفظ کنند و بالا ببرند، پیشرفت و سود حاصل از این امر به همه افراد جامعه و نه فقط به نیازمندان رسیده است و برعکس هر کجا این خدمات به زیر سئوال رفته اند و اغلب با بهانه بهتر شدن کیفی، پولی شده اند، در کل جامعه ضربه خورده اند. اما متاسفانه امروز در کشور ما نیزاین تمایل به وجود آمده و در آموزش و پرورش با کالایی و خصوصی شدن، حتی در بخش دولتی، که گاه به بهانه های مختلف از مردم پول می خواهند، کیفیت نظام اخیر (دولتی و رایگان) هر چه بیشتر ضربه خورده و ما را با خطری بزرگ روبرو می کند که می توان در عرض چند دهه بیبشتری ضربات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را به کل نظام توسعه وارد کند. فراموش نکنیم که کشوری به توسعه یافتگی آمریکا با کاهش کیفیت بخش دولتی آموزش خود و کالایی کردن هر چه بیشتر آن سبب شد که امروز بیش از سی درصد از مردم این کشور در حد بی سواد یا کم سواد و شاید به همین میزان برغم داشتن سواد، فاقد توانایی درک و تحلیل نوشته های ساده هستند، اتفاقی که شدت آن در اروپای غربی بسیار کمتر بوده است. برای جلوگیری از این چشم انداز کشور ما باید حق آموزش، بهداشت، مسکن، غذا و حمل ونقل را جزو طبیعی ترین و ابتدایی ترین حقوق انسانی همه اعضایشان بداند تا بدین ترتیب بتواند به آینده خود امیدوار باشد.

از این زمان خواهد بود که دیگر همچون رمان همینگوی نخواهیم گفت: «ناقوس ها برای مرگ چه کسی به صدا در می آیند؟» و خواهیم دانست که زنگ ها برای سالی با امید و انرژی هر چه بالاتری به صدا در می آیند که شاید بتواند برای همه ما آکند از آینده ای بهتر باشد.

این مطلب در چارچوب همکاری مشترک انسان شناسی و فرهنگ و روزنامه شرق منتشر می شود و سرمقاله این روزنامه در اول مهر 1393 بوده است.