avatar

22069c351.jpg

انسان امروز به تعبیر رولان بارت زیر بمباران میلیاردها «نشانه» و آنچه وی «نشانه سالاری » (semiocracy) می نامد زندگی می کند. این نشانه ها در آن واحد هم از حوزه زبان به معنای متعارف کلمه ریشه می گیرند - که در حد چند هزار واژه در هر زبان محدود می شوند- و هم از حوزه های دیگری همچون زبان کالبدی، نماد ها و نشانه ها، حافظه های کوتاه و دراز مدت تاریخی، نظام های استنادی فضایی و تصویری و استنادی گوناگون ... که باید به این مجموعه بیافزاییم. در این حالت است که معنای بمباران شدن نشانه ای یا تصویری را بهتر درک می کنیم. انسان هایی که بخش بزرگی از زمان خود را پشت مونیتور های رایانه ای می گذرانند و در شبکه های مجازی از خلال عمدتا دو حس بینایی و شنوایی به گردش در می آیند و وقتی از خانه قدم بیرون می گذارند، شهر در هر گوشه وکنارش، هزاران نشانه به آنها می نمایاند که بدون آنها کوچکترین قدمی نمی توانند بردارند. در نهایت چندان شگفت انگیز نیست که «فرانمودها» به تعبیر بودریار، جایگزین نمود ها می شوند و ما به سوی فراواقعیت هایی حرکت می کنیم که خود، واقع بودگی خود را دائما به چالش می کشند.

با این مقدمه زمانی که از مفهوم «برج» (tour/tower) سخن گفته می شود در نظام باستانی «برج بابل» و معماری «زیگورات ها» (یا زیغورات ها) به ذهن می آید و در نظام های مدرن، «آسمان خراش » های (skyscraper) نیویورکی و فرو پاشی آنها (21 سپتامبر 2001) که از گذشته تا امروز ابداع های بشری برای دست یافتن به موقعیت هایی «خدایی» بوده اند اما با ابداع های بشری دیگری نابودی می شوند. برج، در مفهوم معمارانه آن در زبان لاتین از توریس (turris) در ابتدای قرن سیزدهم میلادی ، می آید که به معنی ساختمانی بلند و ثابت بود که همچون بسیاری دیگر از ساختمان های باستانی «عظیم» (monumental) به یکی از دو نهاد بزرگ قدرت یعنی اشرافیت یا کلیسا تعلق داشتند. از این رو ، مفهوم برج را باید از مفهوم خانه های چند طبقه که شکلی از بنای قدیمی است جدا کرد، شکلی که بحثی جداگانه را می طلبد.

از لحاظ نظری بهترین نظریه پردازی که مفهوم برج را مفهوم سازی کرده ، فیلسوف مجار ، میرچیا الیاده (Micea Eliade) است که در نظریه تحلیلی خود درباره نظام های «کیهان پیدایش» (cosmogony) آن را توضیح می دهد. در حقیقت اکثریت فرهنگ های جهانی دارای نظریه ای دو تایی(Binary system) در معنی ای هستند که لوی استروس(Cl. Levy- Strauss) به این واژه می داد، یعنی تقلیل جهان بیرونی به جهانی شناختی در ذهن که همه چیز در آن در معناهای متقابل درک می شوند: دو مفهومی که معنی هر کدام دیگری را مفهوم می کند: نظیر سیاه و سفید، بالا و پایین، زشت و زیبا و ... (نگاه کنید به «انسان شناسی ساختاری» استروس). این نظریه در نزد الیاده به صورتی دیگر با نظریه فرجام شناسی(soteriology) تکمیل می شود. به عبارت دیگر هر فرهنگی برای خود یک زمان/مکان(time/space) پیدایش و یک زمان/ مکان نابود شدن در نظر می گیرد. الیاده در بحث خود این نظریه ها را در فضا با مفهوم «محور جهان» (axis mundi) توضیح می دهد. محور جهان یک خط عمود نمادین است که از آسمان تا زیر زمین تداوم دارد. در نظریه الیاده در تحلیلش از نظام های اسطوره ای در این نظام ها، خطی خیالین آسمان (خداوند / بهشت) را به زمین (انسان) و زیر زمین( دوزخ / شیطان) متصل می کند و همین خط عمودی در سطح زمین به خطی افقی تبدیل می شود که حیات مادی را می سازد و این اندیشه را پدید می آورد که بدن بر دوگانه روح/ جسمی استوار است که پس از مرگ روح سبک به پرواز در آمده و به سوی آسمان می رود تا به خداوند بپیوندد و جسم سنگین، به عنصری شیطانی بدل می شود که به زیر زمین منتقل می شود. البته این اندیشه به صورت گسترده ای در نظام های اسطوره ای و فلسفی از دوران باستان تا دوران مدرن وجود داشته اند. روز پیدایش جهان و روز پایان جهان یا به صورت خطی (مثلا در ادیان ابراهیمی) و یا به صورت چرخه ای (مثلا در ادیان مایایی امریکای پیش از کلمب) گویای حوادث بزرگی هستند که یا تکرار ناپذیرند(نظام خطی) یا تکرار پذیر(چرخه ای) ، اما همواره در اندیشه ها، یک تمایل وسواس آمیز بر هم زدن آفرینش و باز تعریف آن به ویژه در موقعیت انسانی وجود داشته است که یکی از بهترین مثال های آن در مفهوم برج یا زیگورات طبقه طبقه ( تمثیل کوه) است.

رابطه با مفهوم زبان، را از این دریچه باید در اسطوره کتاب مقدس جست (سفر پیدایش، 11: 1-9)، یهوه، خدای بزرگ بر زمین می آید و می بیند که انسان ها که یک زبان داشتند قصد دارند با ساختن برج سر به آسمان بسایند (نگاه کنید به مفهوم «آسمان خراش») یعنی با او رقابت کنند، هم از این رو زبان واحد آنها را به زبان های متعدد و بی شمار تبدیل می کند و سبب می شود که آنها دیگر نتوانند یکدیگر را بفهمند. واژه «بابل» در اصطلاح «برج بابل» در زبان اکدی به معنای «دروازه خداوند» است و و ریشه آن به واژه Bll می رسد که به معنی «درک نکردن» و «آشفتگی و ابهام» می رسد. انسان هایی که می خواهند با فرایند معمارانه ساخت، موقعیت انسانی خود، عدم توانایی به بلند شدن از زمین با جسم مادی خود را پشت سر بگذارند، سازه ای بر پا می کنند و تصورشان در آن است که هر اندازه این سازه بلند تر و محکم تر باشد، و هر اندازه آنها در این سازه بالا تر بروند، در رقابتی سهل تر با اصل خدایی (اصل طبیعی در تعبیر روسویی کلمه و در تقابل فرهنگ در برابر طبیعت) قرار خواهند گرفت.

از این رو به گمان ما، یازده سپتامبر و فروپاشی دو برج ساختمان مرکز تجارت جهانی که نمادی از قدرت و ثروت انسانی بود، در یک حمله تروریستی با یک ابداع دیگر انسانی برای فرار از سرنوشت انسانی اش (هواپیماهایی که به سوی برخورد با برج ها کشیده شدند) صرف نظر از ابعاد دردناک و بی شک قابل محکومیت آن، نمادی است، از یک فرو پاشی، یا با نگاهی نمادین تر، نمادی از فرو رفتن برج ها در زیر زمین. اگر خواسته باشیم از زبان و مفاهیم فرویدی و روانکاوانه استفاده کنیم که در این باره، به کرات به کار رفته اند، در اینجا با تمثیل بازگشت نماد فالیک برج به نقطه صفر یا بازگشت به زهدانی سر وکار داریم، که در عین حال گویای بازگشت بومرنگ خشونت به نقطه مرکزی آن: بازگشت خشونت در حرکت پر سرو صدای مردانه به عدم خشونت ساکن و سکوت زنانه است (نگاه کنید به گفتگوی نگارنده با عنوان: زنانه شدن جهان ، بدیلی برای ساختار مردانه خشونت در انسان شناسی و فرهنگ).

درک صرفا فناورانه از معماری برج، برای مثال از نمونه تاریخی برج بزرگ آهنین (ایفل) در نمایشگاه بین المللی پاریس(1889) به گونه ای که در نخستین برج های اداری و مسکونی مثلا در آسمان خراش های نیویورک و شیکاگو در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم ( Monadcock Building 1890 ، Woolworth Building 1913) یا در درک کوربوزیه ای که خود با یک واژگونی معنایی برج ها را «آسمان خراش های خدا» می نامید و در اثر خود با عنوان «زمانی که کاتدرال های سفید بودند» (1937)، از رقابتی تجاری میان برج های انسانی و کاتدرال ها سخن می گفت و با این دیدگاه طرح غول آسایی برای پاریس به مثابه برج بزرگی که زیر آن پارک عظیمی برای گردش آدم ها وجود دارد، تصور کرده بود، دیدگاهی ناقص است، زیرا ابعاد گسترده بیولوژیک، فرهنگی، تاریخی، حسی را در یک رویکرد تقلیل گرایانه – کارکردی قرار می دهد. با وجود این، در یک معماری انسانی قابل دفاع از لحاظ فرهنگی، بی شک می توان برج و برج نشینی داشت، اما باید تمام اشکال و فضاهای معمارانه در پهنه های پیچیده انسانی و در رابطه ای پایدار با طبیعت و با آینده آن همچون آینده انسان ارزیابی شوند. کاری که تاکنون، به دلایل اقتصادی و سودجویانه، به ندرت انجام شده است و از این رو، فاجعه ای «بابل وار» شاید برای ما و برای دیگران در راه بوده و یا تا هم اکنون هم از راه رسیده باشد و امروز در جهانی به سر بریم که همچون روایت زیبایی که الخاندرو گونزالس ایناریتو در فیلم «بابل» (2006) از جهانی شدن می دهد، عدم درک پسا بابلی، مهم ترین خصیصه آن به شمار می آید.

این مطلب در چهارچوب همکاری رسمی انسان شناسی و فرهنگ و مجله نمایه تهران منتشر می شود.