avatar

 

به نام خدای قلعه ی قلعه ها. از چه خدا را انکار میکنید؟ ای که مرده بودید و زنده تان کرد و باز بمیراند و زنده کند، تا شما را نزد خودش باز برد (بقره – آیه 28)

روز پنجم زمستان ده سال پیش است. سه هزار سال تاریخ، سه هزار سالِ پیش است. تاریخ از جنس خشت است و در قلعه ای منجمد شده. قلعه ای خشتی با زلزله ای از پیش معلوم، فرو میریزد. تاریخ به گرد و خاکی بدل میشود که به آسمان میرود یا بر زمین مینشیند. قلعه، قلعه ی ماست؛ قلعه ی قلعه ها. جایی که دیروز، امروز و شاید فردا، خانه مان باشد. قلعه باید دری داشته باشد که ندارد، باید محفوظ باشد که نیست؛ باید فرونپاشد که میپاشد.

 

همیشه ناردانه‌ای هست و کنیزکی و یورشهای گرانی که از راه میرسند و قلعه را غارت میکنند و فرو میپاشند. همیشه باید سنگ صبوری بود و هفت شب و هفت ماه و هفت سال و  هفت هزار سال در انتظار نشست. ما در قلعه زاده شده ایم و در قلعه خواهیم مرد.

همیشه سنگ صبوری هست که برایش قصه ات را بگویی و گوشه‌ای که قصه را بشنوند و سپس برای همیشه فراموش کنند. مهم نیست که از دیروزی دور صحبت میکنیم یا از فردایی آنقدر ناپیدا که بی معنا میشود و یا از دمی که هر دم از ما میگریزد. حدیث ما، حدیث «آتش سبز» است و آتش سبز در هفت حدیث، هفتاد میلیون حدیث را در دل خویش دارد. شاید از همین روست که اصلانی فیلم خود را به این ارگِ سه هزار ساله تقدیم کرد؛ شاهدی بر سه هزار سال زندگی در این مرز و بوم؛ شاهدی فروتن از جنس خاک و خشت؛ شاهدی شکننده شاید به شکنندگیِ عمرش؛ شاهدی ساکت و مغرور که میدانست آن روز زمستانی، سرانجام از راه میرسد و حدیثی می‌میرد و حدیث دیگری باز زاده میشود.

 استادی که منتقدانش می گویند:«دیگر نباید فیلم بسازد». کاخ و قلعه و حصارها و برجها همه از یک جنساند. آیینه ها و لباسها و آدمها و تاریخ همه از یک جنس اند؛ افسانه ای در کار نیست؛ فیلمی هم آنجا نیست. بینندگان بیهوده به تماشای فیلم آمده اند که فیلم نیست بل خود تاریخ است، در تمام فهم ناپذیری و دست نایافتنی بودنش. تاریخ دانان در پی تاریخ اند، فیلمسازان در پی فیلم، افسانه پژوهان و اسطوره شناسان نیز افسانه و اسطوره میجویند، اما هیچ کدامِ اینها، آنجا نیست. جستجو بیهوده است، آنجا فقط خود تاریخ است، در تجسم یافتنی که هر بار به درونش میرویم، تغییر میکند و تغییر میکنیم. آدمی مینویسد: «واقعا نمیدانم چرا اساتید بزرگی نظیر محمدرضا اصلانی، اصرار دارند فیلم بسازند؟ شاید اگر این اساتید تنها در کسوت استادی باقی میماندند، برای کشور و جوانان مفیدتر بودند. ای کاش استاد اصلانی همان استاد همیشگی برای تمام علاقمندان سینما باقی بماند.» (بخشی از «نقدی» پیش پا افتاده از آتش سبز).

این مقاله شاید پاسخی نیز به همین باشد که چرا استاد آرام نمیگیرد؟ چرا فیلم میسازد؟ چرا فیلم نامفهوم میسازد؟ چرا باز زبان الکنش، قصد دارد روایتی افسانه ای را بازنمایی کند؟ استاد! چرا در خانه نمی نشینی و آرام نمیگیری؟ مگر نمیبینی که همه جا، هر آدمکی بساطی پهن کرده؟ مگر نمیبینی دورِ قلعه شلوغ است و «خنزرپنزریها» مشغول فروش اجناس خود هستند و چه خریدارانی که ندارند! مگر نه آنکه بهتر بود قصه را همانگونه که بود میساختی؛ دخترکی زیبا اما نفرین‌شده، همسری نجیب زاده اما مرده، قصری سرافراشته اما در بسته؛ دخترکی در تنهایی قصر و روزهایی که میگذرد و حدیثهایی که میخواند و سوزنهایی که از تن مرده بیرون میکشد و سرانجام در بختی شوم، کنیزکی از راه میرسد و همه چیز را به نام خود تمام میکند و خود را به جای دخترک بخت‌برگشته مینشاند و سر و رویاش را با جواهرات و جامه های زیبا میپوشاند، اما سرانجام همان آینه های حقیقت گو، دروغش را فاش میکنند؛ مرده زنده شده و دخترک را باز مییابد و همه چیز به خوبی و خوشی پایان مییابد.

استاد براستی چرا فیلم میسازی؟ چرا قصه ای چنین ساده و لذتبخش را به هزارتویی بدل میکنی که خود نیز در آن گم میشوی؟ تازه سخنی از متخصصان دوربین و حرکت و صدا و دیالوگ و ... نمیگوییم که به خشم خواهیم آوردشان. این چگونه تاریخی است؟ چرا خاموش در گوشه ای نمی نشینی و دَرسَت را نمیدهی و زبان را غلاف نمیکنی و همه چیز را پیچیده میکنی و این همه جستجوگر تاریخ و افسانه و فیلم و پژوهش را به حیرت در میآوری؟ استاد! چرا فیلم میسازی؟ مگر نمیدانی که قلعه به هر روی فتح خواهد شد و فرو خواهد ریخت و خنزرپنزرفروشهای اطرافش هم پیِ کارشان خواهند رفت تا بساط خود را گرد قلعه ای دیگر پهن کنند.

فرشته ی چشم بسته ی خاموش

فرشته ی سنگیِ «عدالت» بر دیوار کاخ دادگستری، چه عظمتی دارد و دوربینی که از کالبد آن به بالا میخیزد، چه ناتوان است در پشت سر گذاشتنِ سنگها. ما ابتدای فیلمی هستیم که استاد نباید میساخت و صدای زنی که از همسر خود گله میکند که همهی آینههای خانه را شکسته است و همسری که گله میکند که آیا باید در آینه زندگی کرد و یا بیرون آینه؟ و قاضیِ همهجا حاضری که از اعماق تاریخ تا امروز روز، باید حکم صادر کند و هیچ حکمی صادر نمیکند و دائم در پی پرونده ی بعدی است.

 استادی که نمیدانم چرا نباید فیلم بسازد، فیلمی ساخته است. اما این یک فیلم نیست. او قلعه ای ساخته است و بهتر بگویم؛ قلعه ا ی یافته است به وسعت همه تاریخ و همه جهان؛ تنها با یک تفاوت که اگر کمی از نزدیکتر به آن بنگریم، به آن پی خواهیم برد؛ قلعه ی اصلانی تاریخ ماست؛ تاریخ این سرزمین. ناردانه همه ی ما هستیم که حیران به سرنوشتمان خیره مانده ایم و دیگری همه ی کنیزکانی هستند که کولیان به ارمغانشان آورده اند و خودمان آنها را بالا کشیده ایم و به قلعه ی نفوذناپذیر خود راهشان داده ایم. کولیانی که سرانجام جایگاه ما را میگیرند و یا گرفته ا ند و اگر آیینه ای نبود، هرگز دستشان رو نمیشد. قلعه ی اصلانی هیچ کجا نیست اما همه جا هست، در کاخ دادگستری تهران است، در زمین گرم کرمان است، در میان سرزمینهای مغول است. قلعه ی اصلانی در هیچ زمانی نیست و در همه زمانها هست. همین امروز که با قاضی در جلسه ی دادگاه قرار بود محاکمه مان کنند، آنروزها که در کرمان کوهی از سرها بر پا میشد و چشمها را از حدقه بیرون می آوردند؛ آن زمان که تشنه در میان بیابانها در پی قطره ای آب، قلعه ای می یافتیم، جایی که جز ناردانه، جز ما، کسی نمیتوانست درونش راه یابد و آن شاهزاده ی مرده ماییم که خود هفت سال و هفت ماه و هفت شب بر سر خود روزه میگیریم و حدیث میخوانیم. اما به ناگهان همه چیز را به دست کنیزکی از راه رسیده میدهیم، کنیزکی که بهتر از ما، ما را میشناسد، بهتر از ما استدلال میکند و میداند که باید ما را، ناردانه را به سراغ چیزی بفرستد تا سوزن آخر را بیرون بیاورد. سوزن را بیرون میآورد، جای ناردانه را ، جای ما را، میگیرد و از شاهزاده‌ی بیخبر همه چیز میخواهد و شاهزاده از ما میپرسد: پس تو چه میخواهی؟ و ناردانه میگوید: من هیچ چیز؛ جز یک سنگ صبور و یک آیینه ی دق.

بخشی از سخنرانی در در جلسه نمایش فیلم «آتش سبز» در موسسه فضا، 17 بهمن 1394، متن کامل در کتابی از طرف این موسسه منتشر می شود.

 

ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند. و گمان دارم خوشحال‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ى باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند (اصغر فرهادی - اسکار 2012)

واکنش نخست:  مراسم مناسک وار اسکار، با پیشینه ای که در ذهن ما  و در حافظه جهانی دارد، سوای هر دیدی که نسبت به سینما ، به فیلم فرهادی و به حواشی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و غیره این موضوع داشته باشیم و به ویژه با سخنانی که وی، با فروتنی و صداقت در این مراسم بر زبان آورد، نمی تواند در نزد ما، همچون در نزد اکثریت قریب به اتفاق  ایرانیان  واکنش اولیه ای جز تحسین و افتخار را بر انگیزد. چگونه می توان خوشحال نبود از اینکه نام ایران ِ فرهنگی ، تصاویر ایرانِ فرهنگی و خانواده بزرگ آن از هنرمندان و اندیشمندان گرفته تا فیلمسازان و  نویسندگان، بر صفحه نخست بزرگ ترین  رسانه های جهان جای بگیرد و از آن به نیکی و تحسین یاد شود؟ چگونه می توان شادمان نبود که با وارد کردن نام ایران در موتورهای جستجوی اینترنتی،  به جای تصاویری که در بسیاری موارد با واقعیت انطباق ندارند و تنها تعمیم کنش و رفتار افرادی اندک در جامعه ما بیش نیستند  به کل جامعه ، یعنی تصاویری از خشونت، اندوه و زشتی، با تصاویری از شادمانی  و جشن تحسین و زیبایی فرهنگی غنی روبرو شویم؟  بنابراین صراحت داشته باشیم و بگوئیم که افتخار فرهادی، افتخاری واقعی و پایدار برای همه ایرانیان بوده و خواهد بود و شک نکنیم که نادیده انگاشتن این موفقیت، همچون موفقیت های دیگر این فیلم در سال گذشته، باز هم تکرار می کنم برغم نظرات شخصی و سینمایی هر یک از ما درباره خود فیلم، کمتر ممکن است دلیلی وجودی جز در  حسادت و تنگ چشمی و یا جبهه گیری های سیاسی و عقیدتی داشته باشد.

واکنش دوم: اینکه فیلم های ایرانی،  کتاب های راجع به ایران، هنرمندان  و نویسندگان و حتی دانشمندان ایرانی امروز در سراسر جهان با موفقیت هایی روبرو می شوند، پدیده ای است نه خاص ما و نه خاص  فرهنگ ایران و نه لزوما به ایرانی بودن و به ویژگی های فرهنگی  ما و خصوصیات تاریخی و اجتماعی آن ربطی دارد. در سال های اخیر در سراسر جهان ، نویسندگان، هنرمندان، اندیشمندان  و فیلمسازانی از  بسیاری دیگر از کشورها از جمله کشورهای عربی،  هندوستان، چین، کشورهای افریقایی و ... در کشورهای  مختلف جهان به موفقیت رسیده اند. امری که ما، به دلیل جدا افتادنمان و عدم درک مان از جهان جدید، کمتر به آن توجه داشته ایم و داریم  اما یکی از اثرات جهانی شدن فرهنگ و وابستگی هر چه بیشتر فرهنگ ها به یکدیگر است.  مثالی ساده آنکه، آکادمی اسکار سال های سال است که به فیلم های خارجی جایزه می دهد و در میان این فیلم ها  با نام بسیاری از کشورهای جهان سومی روبرو می شویم. بنابراین واکنش ما نسبت به این امر نباید نوعی از خود باختگی و خودشیفتگی باشد  ؛ همانگونه که هوشمندی، دغدغه نسبت به فرهنگ و هنر در این کشور و سرنوشت آتی  هزاران هزار  هنرمند و نویسنده و فیلمسازی که لزوما شانس های فرهادی را نداشته اند اما ممکن است بسیاری از آنها از استعدادهایی همچون او برخوردار باشند،  و نگاه عمیق به مسائل جهانی و موقعیت خودمان در آنها در مقطع کنونی،  باید ما را وادارد که درک کنیم  در این جایزه و در بسیاری جوایز دیگری که نصیب  ایرانیان شده است،  باید چارچوب های سیاسی – بین المللی موقعیت ایران، و بازی های گوناگون سیاسی  و استفاده های ابزاری مختلفی که کنشگران قدرت از اشراف خود بر بازی ها، می کنند  را در نظر گرفت و  بنابراین،  یک اندیشمند نباید  به نوعی سطحی نگری برسد که   دلایل «افتخارات» را یا صرفا حاصل «توطئه» دیگران علیه ما بپندارد و یا برعکس صرفا در «شاهکار» بودن خود اثر   بجوید،  بلکه باید  حواشی سیاسی و استفاده های بی شک با سوءنیت  که به آنها انجامیده است را در کنار ارزش کار  هنرمند یا متفکر نیز در نظر داشته باشد. اگر موفقیت فرهنگ ایرانی با جایزه اسکار فرهادی به قیمت افزایش  «خود شیفتگی» ها و «خود بزرگ بینی » ها و  اسطوره ای اندیشیدن ما، به قیمت افزایش افکار خیالین برای هنرمندان جوان، از جمله خود فرهادی،  بیانجامد که سال های سال نیاز به کار دارند تا به  چهره هایی تاثیر گزار در جهان هنر و اندیشه،  تبدیل شوند،   متاسفانه  باید این امر را  بخشی از «آثار جانبی» ای دانست که البته نه ربطی مستقیم به فرهادی دارد و نه ربطی مستقیم به فیلمسازان و هنرمندان ما، بلکه حاصل موقعیت بیمار فرهنگی – اجتماعی ما   است که سبب شده  از جهان جدا بیافتیم، نتوانیم و به همین دلیل، نخواهیم در چارچوب های «اینجا و اکنون» بیاندیشیم و همواره ساختارهای  اسطوره ای را به ساختارهای واقعی ترجیح دهیم.    

واکنش سوم: نگاه ما به سرنوشت فیلم فرهادی در طول یک سال گذشته،  همچون نگاه ما به سرنوشت آثار فرهنگی  کشورمان ، آثار هنرمندان  و اندیشه هایمان در بیرون از ایران؛ نگاهی که به دست دیگران  داشته ایم؛ نوعی تلاش برای به رسمیت شناخته شدن و اینکه دیگران  ما را بپذیرند تا بتوانیم خود، خود را بپذیریم؛ اینکه  معیار ارزشیابی ما از کار خودمان، از اندیشه ها و کنش های فرهنگی مان هر روز بیش از پیش وابسته به بازشناسی آنها در این و آن کشور شده است، هر چند دلایل آن برای بسیاری از همه کسانی که در فرهنگ دست دارند، روشن است، اما بهر حال گرایشی آسیب شناختی است که اثرات میان و دراز مدت نامطلوبی برای فرهنگ و کنش گران فرهنگی در این کشور داشته و خواهد داشت، که کمترین آنها ، غالب شدن نوعی رویکرد «بیگانه گرا» یا اگزوتیکی یعنی دیدن خود از نگاه دیگران است ، اینکه ما به جای آنکه به خود  به مثابه خود اهمیت بدهیم به خود به مثابه  آنچه دیگری می پسنددند در ما ببیند اهمیت بدهیم. این آسیب نه فقط متوجه  فرهنگ و دست اندرکاران آن است، حتی خود کسانی را که به موفقیت های بین المللی  دست می یابند را تهدید می کند.

سرانجام آنکه بحث و تامل بر چنین مسائلی، به اصطلاحی که بین ما رایج است «تلخ کردن کام، در این موقعیت جشن شور و هیجان و شادمانی» نیست، تلخ کامی های بزرگ، هنگامی از راه می رسند که  مردمانی متوجه آن نباشند که کنش و رفتارها و  و اندیشه های عمومی و رسمی و غیر رسمی غیر عقلانی شان، عدم توانایی شان در ایجاد ارتباط با جهان واقعی، اسطوره ای فکر کردن و زیستن در خواب و رویا و بی توجهی شان به  جهانی که نه بر اساس آرزوها و رویا های آنها بلکه بر اساس واقعیت های اغلب تلخ، دستکاری ها و سیاست بازی های گوناگون تداوم دارد، می تواند برغم تمام این شادکامی های کوتاه مدت، نتایج بسیار تلخ  کوتاه و  دراز مدتی را برایشان به ارمغان آورد. آرزو کنیم، اما بیشتر از آن تلاش کنیم، چنین نباشد.    
 

تصویر: رومیسا مفیدی

امسال، جلال ستاری هشتاد ساله شد، امسال نیز نودمین کتاب او به انتشار رسید؛ و برای ما این دو تداوم زمانی، این دو وفاداری به یک زندگی اخلاقی و به یک حیات علمی، حکم یک عمر واحد را دارند و هم از این روست که شاید جای آن باشد که عمری به توان دو را به جلال تبریک بگوئیم!
هشتاد سال گذشت و جلال ستاری همچون همه ما، اصر این سال ها، رنج زیستن و رنج هیولاهایی را که در این عمر تحمل کرد، بر بدن و روح خود دارد، بدنی نحیف و فرسوده که امروز جز با توان عصایی بر سر پا نمی ایستد؛ بدنی که برایش طبیعتا شادابی و سلامت جوانی، عشق لحظه های محسوس و رنگارنگ زندگی، لذت سلامت جوانی، جز لحظاتی دورادور که باید در خاطرات ذهنی جستجویشان کند، نیستند. اما این هشتاد سال و آن نود کتاب، نه تنها نتوانسته اند کوچکترین خللی به ذهن و هوش و هوشیاری او وارد کنند که برعکس، نگاهش را تیزتر، سلایقش را ظریف تر، شخصیتش را فروتن تر، حافظه اش را ژرف تر و در یک کلام، روحش را جذاب تر کرده اند.
امروز هم جلال چون شمعی است که گروهی از دوستانش را به گرد خود فراخوانده است؛ دوستانی که همه با اشتیاق و شادمانی این فراخوان را پذیرفته اند، نه چون استادی بزرگ و بزرگوار، که جلال بی شک هست، چنین خواسته باشد: این ملک پر است از «اساتید خود خواسته» و همچون پیراهنی کم وزن، پاره پاره و پیش پا افتاده «آویخته بر بندی در مسیر باد»؛ «اساتیدی» همان قدر همه جا حاضر و همه جا سخنور، که بی فایده و حتی زیان بار. گرد آمدن دوستان جلال برای او، برای آن نیز نبوده است که تحفه های کم ارزش خود را نثار او کنند، تحفه هایی هر چند آکنده از عشق اند، اما در برابر عمری از کار و مشقت به سرعت رنگ می بازند.
گردآمدن ما، اینجا و امروز و تحفه های کم ارزش و پر محبتمان اما، بازگشتی «طبیعی» و «بدیهی» و به زبانی آشنا تر برای جلال «بازگشتی ابدی» هستند، به جریانی آغازین از حیات و آفرینش و خلاقیت ذهنی که او نقطه ای درخشان را بر فرایندش نقش زده است. ما امروز با این شادباش ها، می خواهیم شکوفه هایی رنگارنگ، با شکل و شمایل ها و عطرهایی بی نهایت متفاوت را به او عرضه کنیم، آنچه، هر چند اندک، در دست داریم و آنچه شاید بتوانیم به نمایندگی از چندین نسل از اندیشمندان و متفکران و جوانان این پهنه به او نثار کنیم؛ به نمایندگی از خاکی سخت و سرد و گاه کم جان، اما همواره زایا و آبستن میوه هایی تازه، خاکی که فدر زحمات دست های پرکار و رنج دیده یکی از پرکارترین باغبانان خود را می شناسد و نیک می داند که این باغبان در این صد و هفتاد ساله چه جان ها که نکند، چه ضربه ها که بر پیکر خود پذیرا نشد، چه بی مهری ها ، نامردمی ها و بی اخلاقی ها که ندید، اما نگذاشت ریشه اش از این خاک بیرون کشیده شود؛ و لحظه ای تردید به خود راه نداد که تا جان دارد باید از خود مایه بگذارد و عصاره وجود و هستی خود را برای افزودن بر جان آن خاک سرد به کار بگیرد؛ خاکی که دوست دارد از امروز تا شاید ابدیت، به هر بهانه ای قدردان او باشد.
جلال عزیز نمی گوئیم پایدار باشی، که پایداری اسطوره ای بیش نیست!
بلکه می گوئیم پاینده خواهی ماند که واقعیتی به روشنی آفتاب است!

این هشتاد سال و آن نود اثر مبارکت باد!
آذر 1390

این یادداشت به مناسبت انتشار نودمین کتاب ترجمه جلال ستاری : پژوهش در کیش و اسرار میترا، نوشته آمده گاسکه، تهران: نشر میترا، 1390 نوشته و به مثابه تحفه ای به او تقدیم شده است.

آدرس سایت رومیسا مفیدی : http://www.romisamofidi.com

 

«درد، پدیده ای است که ادراک و عاطفه را به یکدیگر در می آمیزد: معنا و ارزش را. آنچه رنج می برد، نه تنها کالبد فرد، بلکه تمام وجود او در  تمام معنا و ارزشی است که زندگی اش در بر دارد. درد ِ بیمار، رنجی است که در آغوشش کشیده است، ورطه ای که تمام توانش را فرو می بلعد و هیچ چیز برای تداوم زندگانی روزمره  برایش بر جای نمی گذارد. درد، ضربه ای کشنده است بر هویت فرد، یورشی که تمامی بندهای تعلق میان فرد ، دوستان و اعضای خانواده اش را محو می کند و هیچ انگیزه ای برای زیستن باقی نمی گذارد. فکر، از کار می افتد، زندگی، زمین می خورد، فرد، اعتماد خود را به خویش و به جهان از دست می دهد؛ بدن او،  برایش به دشمنی حیله گر و هولناک بدل می شود که لحظه به لحظه حیات وی را تهدید و او را شکنجه می دهد. » (داوید لوبروتون، تجربه درد)    

زیستن و مشاهده شرایط دردناک و بحران های انسانی و «بی رحمی» های طبیعی که گاه کالبدی «ببمار» را چنان در هم می پیچند که به سختی می توان به آن نگریست و در وجود خود دچار بحران نشد، اغلب دردی مشابه را در کالبد «سالم» بر می انگیزد. و به خصوص این پرسش  شاید بیش از اندازه سطحی و پیش پا افتاده،  ولی  گستاخانه را که: آیا نگریستن مستقیم و به ظاهر «به دور از عاطفه» هایی محسوس، انداختن نگاهی «خنثی» و «کار کردن» در شرایطی که «دیگری» درد می کشد و پژوهشگر درد او را به  محصولی  زیباشناسانه همچون یک «فیلم مستند» تبدیل می کند، آیا می تواند با انسان دوستی و حساسیت های شخصی و انسانیتی که از انسان ها «انسان» می سازد،  همساز و هماهنگ باشند؟
پرسش به عبارت دیگر آن است که چگونه فیلمسازی چون « بیزارگیتی» با حساسیت هایی که بی شک از سر جوانی و زنانگی و عواطف خود داشته و دارد، توانسته است با خود کنار بیاید  تا شکنجه های روزمره کالبدی به هم پیچیده از رنج و شکنجه را به «تصویر» بکشد؟ چگونه تواسته است در لحظات بی رحمانه درد بیمار، دوربین را در دستان خود حفظ کند، به دورش نیاندازد و فیلم خود را به دست فراموشی نسپارد و در این راه توان فرسا، آن را تا به آخر- که بی شک نمی توانسته «رهایی» نهایی در آن را حدس بزند - دنبال کند:  دختری جوان کلیه های خود را از دست می دهد؛  کالبد ویران شده او به یکباره از موضوعی برای جذابیت و زیبایی، برای عشق و محبتی که بر باد می رود، به وزنه ای ترسناک  تبدیل می شود که روز و شب او را به زیستن در دوزخی  کابوس وار محکوم می کند. و او بی آنکه بداند، چرا، باید در این جهنم بسوزد و  تنها شاهد شکنجه خویشتن باشد: زندگی کردن بدون نوشیدن قطره ای آب،  دست هایی که به صورتی هیولایی ورم کرده اند، چهره ای زرد و فرتوت،  چشمانی که در گودال هایی از مرگ فرو رفته اند، پوستی به زردی تلخ زشت ترین درختان پاییزی، بدنی که وزنی از آن باقی نمانده، و آنچه مانده جز ماهیچه هایی نیستند که دائما حضور خود را با انقباض ها و ضرباتی که بر فکر و روان می زنند، اعلام می کنند و گویی به جانورانی بدل شده اند که بر فکر و هوش و انسانیت در همه ابعادش چنگ می زنند و آنها را  زیر دندان های تیزشان می بلعند، و.... این دستگاه نیمه شیطانی و نیمه خدایی، دستگاه دیالیزی که خود همچون هیولایی با شاخک های ترسناکش، با صدها سوزن های تیز و دردناک جای جای  این بدن آشفته و دردمند را نشانه می گیرد و در آن فرو می رود تا خونش را بمکد و شاید هیولاهای دیگر را از آن بیرون بکشد، و در نهایت  جیزی به نام «بدن» که هنوز  آنجا است، «چیزی»  که دائم پیج و تاب می خورد، دوزخی زنده و بی پایان،  بدنی که همه را به وحشت می اندازد، همه رهایش کرده اند تا مبادا به دامش بیافتند، بدنی  پرت افتاده،  گویی در بیابانی خشک، جایی که هیچ کس نیست: هیچ کس جز فرشته ای، میان سال و انسان دوست، که گویی از سر حادثه از آنجا می گذشته است تا بر سر این شانه فروپاشیده و ویران شده بنشیند و و آن را با سبکی باور نکردنی خود آرامش ببخشد. و سرانجام معجزه ای که از راه می رسد، برادری که کلیه خود را به او اهدا می کند و بازگشتی باور نکردنی به زندگی، چهره ای که خون در آن به جریان می افتد، کالبدی که آب درونش روان می شود و شادی بی پاینی که فرشته را اسوده خاطر می کند تا از سر این شانه برخیزد و برسر شانه های دیگری بنشیند.
جامعه مدرن، چنان گفتمان پزشکی سودجویانه را بر زندگی و روح ما حاکم کرده است که اغلب از یاد می بریم، زندگی هرگز بر الگویی واحد در کالبدهایی واحد وجود نداشته است. درد بخشی تفکیک ناپذیر از حیات است و  کالبدهای در هم پیچیده و ویران شده آنچه می توان هر روز شاهدشان بود و آنچه در سرتاسر گوشه های این حیات  ناچار به پنهان شدن خود کرده اند تا انسان ها شکی به وجودشان نبرند. انسان های مدرن دوست دارند، درد و بیماری و مرگ و فرو پاشی کالبد ها و زندگی ها را، ولو با ایجاد بهانه هایی انسان دوستانه و به تعبیر فوکو در چارچوب هایی انفراد دهنده، همچون بیمارستان و آسایشگاه و ... از جلوی چشمان خود دور کنند، تا آنها را به فراموش خانه حیات محکوم کرده و شاید بتوانند برای همیشه در تصور در بهشتی به دور از این جنبه های هولناک  زندگی، در شادی توصیف ناپذیری از بهشتی بدون درد، تجربه زیستی را بیازمایند.
و همه هنر ِ یک هنرمند فیلمساز در آن است که چشمان دوربینی فرشته وار را در دستان خود می گیرد و با جسارتی حیرت انگیز، رو در روی این هیولای هراسناک نمی ایستد، دوربینی فرشته وار زیرا، می تواند آنقدر با ما صمیمی باشد که شبه هر گونه بهر برداری از درد و رنج دیگری را با تصویر سازی زیباشنایانه از آن در ما ایجاد نکند: فکر آن را که آیا هنرمند فیلسماز آیا در پی آن نبوده است که «سوژه» ای  بیابد تا تماشاچیان خود را به دلسوزی و آه و گریه بکشاند. فیلمسازی که در عین حال ، دوربینی فرشته وارش در هر لحظه ای، انسان گرایی و عاطفه و احساسی را که در آن موج می زند را به ما می نمایاند بی آنکه با احساساتی گری روبرویمان کند: فیلم آکنده از پنداره های زیبای انسان و عشق به زندگی است، بی آنکه نه شکل  نمایشی هولناک را به خود بگیرد، نه سیمای نصیحتی اخلاقی و نه حتی شکل یک ادعای بشر دوستانه را.
تنها فیلم است که کار خود را در رسالتی که باید یک فیلم مستند در بالاترین و زیباترین قدرت خود داشته باشد، انجام می دهد، اما نه فیلمی خنثی و به دور از مسئولیتی انسانی و بازتابنده ای که فیلمساز باید داشته باشد، دوربین «مگسی[نیست که] روی دیوار نشته است»، برعکس فرایند تصویر سازی و باز سازی این زندگی ویران شده، فرایند بازگرداندن آن لحظات و آن نقش ها و  نشان ها  است که همه ما از دیدنشان ابا داریم. دوربین  دست ما را می گیرد و همراه با بال هایی فرشته گونش، وادارمان می مند در همه جای این زندگی بجرخیم و پلک هایمان را به سدی برای ندیدن واقعیت ها تبدیل نکنیم؛ در این میان  تدوین و فیلمبرداری قدرتمند به یاری مشارکتی سرسختانه و به سختی انسانی، در فیلمساز می آیند،  تا بال های این دوربین را توانمند تر کنند و بتواند تمام گوشه و کنارهای این دوزخ -  که تا آخرین لحظه نمی دانیم پایانی نیز برای آن متصور است-  را به ما نمایش دهد. شاید با کمی مبالغه  و به تعبیری از دولوز بتوان گفت دوربین به شکلی معجزه آسا نه فقط روی کالبد بلکه درون آن راه می یابد: از صحنه هایی که با آرامشی بی رحمانه و کند، بر دستی که درد و بیماری به هیولایی تبدیلش کرده اند  و به پستی و بلندی های دوزخی مفروض می ماند، حرکت می کند تا صحنه هایی که بیمار بدن خود را با رنگ ها  می آراید و به درد و مرگ پاسخی زیباشناسانه می دهد. و باز حرکت دوربین فرشته وار، به درون کالبد،  آنگاه که جراحان آن را می گشایند و اجزای خونین، هیولاهای درد را در زنده ترین اشکالش به ما نمی نمایانند، با آرامش به حیات فیلم وار خود ادامه می دهد.
انتخاب چنین موضوعی سخت، و کاری که باید نه بهانه ای برای دلسوزی های ترحم انگیز باشد و نه اثری از نگاه سرد کارشناسان بدن در آن برجسته شود، و در عین حال کاری که باید بتواند در سنتی هنری و زیباشنایانه قرار بگیرد، حرکتی تحسین ابرنگیز و جسورانه است:  حرکتی  همچون راه رفتن  بر لبه تیغ ، همچون قدم زدنی شبانه و با چشمانی بسته( که جای خود را به دوربینی فرشته وار داده اند)،  در گورستانی بزرگ و تاریک که در آن قبرهای بی شماری دهان گشوده و باز،  آمده پذیرفتن نه فقط اجساد  مردگان تازه، بلکه بدن گرم زندگانی گستاخ  و  بی پروا باشند که چنین جسارتی داشته اند که مرز های تخطی را پشت سر بگذارند و  شبانه به پهنه این دیار، این دوزخ زمینی بیایند و آن را به تصویر بکشند. و در این میان، بی شک تنها اعتماد فیلمساز به بال های فرشته وار دوربینش بوده است که او را از سقوطی  بسیار محتمل و دردناک درون این خاک های سرد و نمناک این زمین تلخ و پر عذاب  نجات داده است.   

خلاصه داستان: این فیلم مستند  درباره زندگی یک بیمار کلیوی ،  دختری 28  ساله  است و رنج ها، امیدها و آرزوهای او را در زمانی شش ماهه دنبال می کند. فیلم مبارزه روزمره دختری به سختی  بیمار نشان می دهد و تلاش هایی که سرانجام با اهدای کلیه به وسیله برادر او، به نتیجه ای مطلوب برایش می رسد. خانم رضایی، «فرشته » فیلم است،  خانمی میان سال که عمر خود را در خدمت کمک به بیاران کلیوی نیازمند گذاشته است.


نمونه نخست این یادداشت در ضمیمه پنجشنبه 10 آدر 1390 روزنامه شرق منتشر شده است.