avatar

هر سال در هفته آخر اسفند، فرصتی پیش می آید که همزمان با روز ملی شدن صنعت نفت، یعنی تاریخی  عظیم که سرنوشت مردم ما و کشور ما  را تغییر داد و با  حفظ لااقل اندکی از این ثروت  خداداد برای مردم ما و خارج کردن آن از دست کمپانی های بزرگ نفتی غربی صربه ای سنگین به آنها زد که تلافی اش را در کودتای اراذل و اوباش در سال 32 در آوردند،  سیاستمدار بزرگ تاریخ این کشور را هر بار به بهانه ای به باد دشنام بگیرند  و چون دستش از این دنیا کوتاه است، طبعا «آدم »های بیشتری تصور کنند، با ناسزا گفتن به وی، که در راس مبارزه مردم ما با قدرت های بزرگ،  این کشور و مردمش را به پیروزی رساند، برای خود و موجودیت های حقیر خویش تبلیغاتی به پا کنند. اما همانگونه که در انتهای این نوشته کوتاه خواهیم گفت چرا، این «حمامی» ها،  اشتباه می کنند و رسم «حمام داری» این نیست. 

در تاریخ ملت های مدرن که با دولت های ملی به گونه ای ابداع می شوند، نقاط عطفی وجود دارد که می توانند به مثابه اصلی ترین  «وقایع» برای درک فرایند «ملت شدن»  در نظر گرفته شوند. 29 اسفند 1329 چنین روزی بود. و نخست وزیری که به گونه ای توانست با مبارزه سرسختانه اش علیه  استعمار بریتانیا، و همتای امریکایی اش،  ثروت بزرگ و عامل اصلی تامین کننده ساخت «کشور» در معنای امروزین آن را فراهم کند، دکتر محمد مصدق بود. مصدق، سیاستمد اری زبده، تحصیلکرده و میهن دوست بود که طبعا  همچون همه ما و همه کنشگران اجتماعی و به ویژه سیاسی، خالی از کاستی نبود، بنابراین داشتن عقاید گوناگون درباره وی، نقد از زندگی و عملکرد او،  و به خصوص پرهیز از قهرمان  و اسطوره سازی درباره وی  و یا هر  شخصیت و  کنشگری که در تاریخ ما وجود داشته است، کاملا منطقی به نظر می رسد. اما فراموش نکنیم که ملی شدن صنعت نفت که هنوز بعد از گذشت نزدیک به 60 سال ما به عنوان یک روز ملی  حفظ کرده ایم، در خود پیامی ارزشمند دارد و آن اینکه  اگر ایرانیان به یک ملت تبدیل شدند و یا می شوند، اگر امروز هنوز ایران پا برجاست و هنوز زیر تهدید است  ولی مقاوم، این امر حاصل کار و زندگی صدها سیاستمدار و مبارز و هزاران شهیدی، به ویژه در جنگ تحمیلی با عراق، بوده است که جان و مال و زندگی خود را، بدون هیچ چشم داشتی،  برای این «شدن» دادند. بری تمام این  بزرگان که «ما» را ساختند، البته طبیعی ترین پاسخ از جانب بدخواهان، همان بود که دریافت کردند: از دست دادن جان و مال و زندگی مادی، اما آنها،  پاداش بی پایانی نیز از دوستان خود یافتند که همان  ثبت شدن و پایداری ابدی در تاریخ حافظه جمعی یک ملت بزرگ بوده و هست  که هزاران سال  است برغم بزرگترین مشکلات بر سر پا است و امیدواریم هزاران سال دیگر نیز چنین باشد.
بهایی که دکتر مصدق به دشمنان «ما»، برای  فداکاری و مبارزه در راه منافع ملت خود داد، همان گونه که انتظار می رفت درخور کار عظیمی بود که انجام داده بود و نشان می داد  چگونه استعمار بریتانیا و شرکت های نفتی از  فرایند ملی شدن صنعت نفت ضربه خوردند ، زیرا سه سال پس از آنکه دست این شرکت ها کوتاه شد،  کودتای آمریکایی – بریتانیایی 28 مرداد 1332، با همکاری خود فروشان محلی از چپ و راست  و البته با خیانت «طبیعی» حزب توده، مصدق را برکنار کرد و شاه فراری را به کشور بازگرداند تا با سرکوب آزادیخواهان بیش از سی سال دیگر در خدمت بیگانگان  ثروت این کشور را غارت کند و سرانجام با انقلاب اسلامی از این پهنه رانده شود و همچون  تمام شاهان قرن بیستم ایران در تبعید و به دور از ایران در وضعیتی رقت بار از میان برود. اما طنز تاریخ در آن است که گروهی از «روشنفکران» برخاسته از میراث همان «حزب توده» که در آن زمان از بزرگترین دشمنان  حرکت ملی ایران بود، «روشنفکران»ی که در دوره ای نه چندان دور، خود در پایین ترین رده های«چپ افراطی» ِ استبداد اندیش و استبداد منش اروپایی دهه های 1960 و 1970 قرار داشتند، امروز در آشفته بازاری که همه شاهدش هستیم، سری در میان سرها در آورده و « ادعاهای بزرگ» می کنند و درس های اخلاق اقتصادی- سیاسی  درباره آن می دهند که ملی شدن صنعت نفت هرگز نباید اتفاق می افتاد، زیرا عامل همه نگون بختی های ما همین «ملی شدن» بوده است و در این میان البته به هر شکل ممکن، مصدق را نیز در بدیهی ترین مسائلی که همه نسبت به آنها آگاهی دارند، به سادگی و با استفاده از جو مناسب بری این کار، زیر سئوال می برند و به او توهین می کنند . هر چند این مباحث ظاهرا برای آن صورت می گیرد که برخی تصور می کنند باید هر چه زودتر خود را به مثابه جان بر کفان  جدید نولیبرالیسم اروپایی – امریکایی معرفی کنند  تا دیگران از آنها جلو نیافتند و پست های آتی خالی نماند، و هر چند این  گونه دعاوی اصولا ارزش پاسخ ندارد، اما جایی هست که اگر، دستکم تا حدی، بتوانی  وقاحت را بدون پاسخ نگذاری، اما سکوت پیشه کنی ، فردا در برابر وجدان خویش آرام نخواهی بود. از این رو این نوشته را نباید به عنوان پاسخی علمی در نظر گرفت و یا دفاع از دکتر مصدق که اصولا به هیچ وجه در چنین پرونده روشنی،  نیازی به دفاع ندارد. اگر نیاز به پاسخ هایی هم بوده در برابر استدلال های  کسانی دیگر، یعنی  حرف ها و تحلیل های علمی درباره رویکردهای کاراتر در این  مبارزه با استعمار، یا  اصولا در دفاع از استبداد و استعمار بریتانیا بوده است که   تا کنون در صدها اثر تاریخی و معتبر به آنها پاسخ داده شده است تا به حدی که حتی مسئولان رسمی  دولت امریکا، به دلیل  انجام کودتای 28 مرداد 1332 و متوقف کردن روند دموکراسی، رسما از ایران پوزش خواسته اند : کودتایی که تاریخ تحول دموکراسی و  رشد موزون جامعه ایرانی را تغییر داد و برای ما هزینه های بی شماری به وجود آورد. بنابراین پاسخ اقتصادی و سیاسی به این امر بارها و بارها داده شده، اما به عنوان یک جامعه شناس لازم می دانیم، در این نوشتار کوتاه، چند نکته را درباره مسئله نفت و مسائل حاشیه های آن در سطح نظام اجتماعی، امروز در آستانه 29 اسفند  تذکر دهیم:
نخست آنکه شکی نیست که  ورود گسترده سرمایه های نفتی به ایران از دهه های 1330 و 1340،  به دلیل همراه شدن این امر با ضعف مدیریتی و  نظام های استبدای و عدم رشد دموکراسی که عامل اصلی آن همان کودتای آمریکایی- بریتانیایی 1332 بود، ضربات سختی به نظام اجتاعی ما زد.  اما این ضربات به دلیل «ملی شدن» نفت نبوده است. درست برعکس، همان درآمدهای ناچیزی که برغم نظام های استبدادی از نفت حاصل این کشور شد، بود که سبب شد ما بتوانیم تا امروز دوام بیاوریم و  زیر ساخت های یک کشور مدرن با شهرهای میلیونی و نهادی های بی شماری را بسازیم که امروز با سرمایه های بزرگ اجتماعی به ویژه در جوانان خود، آینده ای را برای کشورمان ممکن می کنند، البته اگر در خور آن باشیم.
افزون بر این، باید تاکید کنیم که اگر نفت ملی نمی شد، چنانکه پس از بازگشت محمد رضا شاه ، باز هم دست شرکت های نفتی باز گذاشته شد، فاجعه ای از این هم بزرگتر در انتظار کشور می بود. آیا دولت های غربی  در پی آن بوده یا هستند که چیزی جز منافع خود را در این منطقه تامین کنند؟ این حرف دکتر مصدق بود. اینکه چنین قدرت هایی جز به منافع خود به چیز دیگری نمی اندیشند. پس ما نیز باید چنین کنیم. آیا دولت های اروپایی نبودند که مسئله یهود ستیزی را که قرن ها مشکل بزرگ اروپا بود را با ایجاد یک دولت سنت گرا، نظامی، نژاد پرست و آپارتایدی به نام «اسرائیل» به منطقه خاور میانه منتقل کردند؟ و آیا این دولت در طول حیات خود کاری جز جنایت در حق مردم منطقه و مردم سرزمین فلسطین که آواره شان کرد و حتی بر سر اردوگاه هایشان نیز هر روز بمب می ریزد انجام داد؟ آیا همین دولت های اروپایی و امریکایی  نبودند که از دیکتاتورهای عرب منطقه از ابتدا تا زمانی که جنبش های مردمی چیزی از آنها باقی نگذاشته بود، دفاع کرده وهنوز هم  از دولت های عقب افتاده و کاملا ضد دموکراتیکی چون عربستان سعودی به عنوان متحد اصلی خود نام می برند  و با کشورهای عربی منطقه جنوبی خلیج فارس بهترین روابط را علیه ایران دارند؟ حرف سیاستمداری چون مصدق در آن بود که با فساد اداری و سیاسی نمی توان در برابر چنین قدرت هایی ایستاد و باید بر نیروی مردمی و بر ساختن یک دموکراسی سالم و نظام مند و معتدل و پایدار در دراز مدت تکیه زد، و در دنیای امروز به این امر «دموکراسی از پایین» می گویند و نه «پوپولیسم» که از اساس با دموکراسی و با مردم مخالف است.  البته در برابر این حرف، طرفدران «دموکراسی از بالا»، اگر زمانی از رضا شاه و فرزند او انتظار  «استبداد های روشنگرانه» را داشتند، امروز نیز چشم به راه رسیدن دولت های غربی به دادشان هستند و گویی نمی توانند در چند سوی خود، سرنوشت کشورهایی چون عراق و پاکستان و افغانستان و فساد گسترده و استبداد ریشه ای شده دولت های منطقه قفقاز، که همگی به راه رویایی آنها قدم گذاشتند، را ببینند.
معجزه ای در کار نیست، اگر تمایل به داشتن آینده ای بهتر داریم، تنها راه ممکن، داشتن وجدان کاری و کار کردن و باز هم کار کردن است. توهین های سخیف به سیاستمداران و بزرگانی که این کشور را ساخته اند و اگر نبودند معلوم نبود که چنین دست «روشنفکرانی» از کجا می خواستند سر دربیاورند، هیچ چیز، و دقیقا بر این کلمه پای می فشاریم، هیچ چیز از  قدر و ارزش آنها در حافظه فرهنگی، ملی و تاریخی این کشور کم نمی کند و برای چنین «سخنوران» ی هم هیچ آبروی نداشته ای را به بار نمی آورد هم چنان که هیچ بی آبرویی را نیز از یادها نمی برد: متاسفانه گذشته های افراطی و بی دانشی های مزمن  را نمی توان با پیش گرفتن راه اعتدال و تظاهر به علمی سخن گفتن، به قول بوردیو در قالب «روشنفکر های فوری» و «سرپایی» در روزنامه و مجلات، در اواخر عمر جبران  کرد.

عید است و برای آنکه کام خود و دیگران را تلخ نکنیم، سخن خود را با دو طنز به پایان می بریم، یکی به قول دوستان «فرنگی» و یکی هم باز به قول همان دوستان، «وطنی» است و این دومی اشاره به همان «حمامی» های اول نوشته دارد.

از فرنگی ها شروع کنیم که ظاهرا امروز بیشتر مورد «علاقه» هستند:  معروف است از برنارد شاو پرسیدند: چرا برخلاف جوانان هم دوره خودتان هرگز در جوانی، دست «چپی» نشدید، و او پاسخ داد: «برای اینکه همیشه از اینکه یک پیرمرد خرفت و  ارتجاعی دست راستی بشوم، وحشت داشتم!».  

و اما بخش «وطنی» را از یکی از «قوانین»ی که در تهران قدیم به «تنظیمات کنت» معروف بوده، از کتاب «اولین های تهران، اثر سیروس سعدوندیان،(تهران: نگارستان کتاب، 1389: 340) می آوریم و قضاوت  درباره «نکات ظریف» و «نمادینش» را که فقط از ایرانیان بر می آید را، به خود شما وا می گذاریم:


«نزاع در حمام ممنوع : کسی که به حمام رفته در آن جا نزاع و عربده کند، از بیست و چهار ساعت الی  یک ماه حبس خواهد شد. اگر صاحب حمام دخیل نزاع باشد، از یک تومان الی ده  تومان جریمه داده،  پانزده روز حمام بسته خواهد شد.»

نورزتان مبارک و کامتان شاد.   
        

5133ad0.jpg

ظاهراً گروهی از عالمان اقتصاد ما باز هم همچون همیشه موفق شده‌اند شعار «هنر نزد ایرانیان است و بس» را ثابت کرده و کشف کرده‌اند که روشنفکران نه فقط از نوع ایرانی‌اش، بلکه به خصوص از نوع فرانسوی‌اش، «کافه‌نشین» و «بی‌سواد» هستند و هیچ چیز از اقتصاد سرشان نمی‌شود و همه در حسرت پول‌هایی که جز از کاسة دولت نمی‌تواند نصیب‌شان شود می‌سوزند و به خود می‌پیچند، بلکه حتی اقتصاددانانی در سطح بین‌المللی و با مشروعیت از هر نوعش که بخواهید (از شکل‌دادن به نظام اقتصاد پس از جنگ جهانی دوم و تنظیم سیستم‌های مالی و پولی دنیای بر‌هم‌ریخته بازمانده از آن، از نوع کینز، تا برنده جایزه نوبل اقتصاد و نایب رئیس بانک جهانی و استاد اقتصاد کلمبیا، از نوع استیگلیتز) هم وضع بهتری از آن روشنفکران دست‌به‌دهان و بیکاره و بی‌سواد ندارند. ظاهراً نولیبرال‌هایی از نوع وطنی که رانت‌خواری از خلال شرکت‌های «خصولتی» (در ترکیب حیرت‌انگیز و ابتکاری خصوصی و دولتی) و شعار دادن برای خصوصی‌سازی‌هایی که همه می‌دانند جز با کنترل‌های شدید و مقررات ویژه کوچک‌ترین شرایط اولیه هم برای آنها در بازاری آشفته و سوداگرانه آماده نیست، کار امروز و هر روزشان بوده و هست؛ دیگر تمایل ندارند باورها و اعتقادات‌شان را در سطحی معادل «فیلمفارسی» در مرزهای ملی حفظ کنند و هوس کرده‌اند در فستیوال‌های بین المللی جوایز بین المللی‌تر را از آن خود کنند و بنابراین تلاش می‌کنند که سخنان خود را با درشت‌ترین کلمات و پر طمطراق‌ترین گزاره‌ها به بیان در آورند: بنابراین دیگر تمایل ندارند خود را به این محدود کنند که همچون دلقکان درجه سه شب عید و جایگزین‌های بی‌ارزش حاجی‌فیروزهای پر ارزش سنتی ما، روشنفکران وطنی را هدف بگیرند بلکه کل روشنفکران جهان را هدف گرفته‌اند که کم‌ترین‌شان سارتر است و لابد سارتر بیچاره هم امروز در قبرش به خود می‌لرزد که در کشور ما برایش تره هم خرد نمی‌کنند و حکم ارتداد پس از مرگش را در کشور گل‌و‌بلبل صادر کرده‌اند و دیگر نباید چشم امید به ابدیت ببندد، آن هم با تحصیلات ناچیزی در حد اکول نورمال و چند رمان و چند اثر فلسفی و مقادیر زیاد دیگری چرندوپرند که به ده‌ها زبان در تمام دنیا ترجمه شده‌اند و صدها فیلم و نمایش بر همه صحنه‌های جهان از آنها هر روز برپاست، بیچاره سارتر که اگر دولت فخیمه فرانسه (که وجود نولیبرال «بافرهنگ»ی همچون «سارکو» در راسش امروز بیش از هر زمانی سواد و برجستگی نولیبرالیسم را نشان می‌دهد) نبود حتما از گرسنگی می‌مرد و یا مجبور بود گیتاری بر گردنش بیاندازد با آن چشم های «چپ» و آن پیپ بی‌معنی‌اش، در کافه‌های سن‌ژرمن با آوازه‌خوانی و دوره‌گردی روزگار بگذراند و پول بخور و نمیری دربیاورد، اما دولت از راه رسید و او را یک شبه به همه چیز رساند و او هم به تلافی این کار هر چه فحش بود نثار لیبرالیسم و «سرمایه‌داری» کرد (واقعا که چقدر دیدن چیزها از نگاه اقتصاد وطنی زیبا و دلپذیر است).
ظاهرا شبح نوعی «چپ» مارکسیستی و کمونیستی که نولیبرال‌ها برای خودشان ساخته‌اند باید مثل لولوخورخوره‌ای دائم (یا به‌اصطلاح «روشنفکران منحط» مثل یک شمشیر داموکلس) بالای سر همه منتقدان نظام جهانی باشد و هر چقدر هم این روشنفکران سیاه‌روی سفید بنویسند و به همه مقدسات‌شان (پرسش پروبلماتیک: آیا اصلا کسی که طرفدار اقتصاد آزاد نباشد می‌تواند مقدساتی هم داشته باشد؟) سوگند بخورند که نه تنها علاقه ای به چنین اشباحی ندارند بلکه معتقدند رژیم های توتالیتاریستی و روندهای روشنفکرانه و ضدروشنفکرانه از نوع مارکسیستی، لنینیستی، شوروی، کوبایی، چینی ، و ... را نظام‌هایی بی‌رحم، فاقد انسانیت و محکوم به فنا می‌دانسته و می‌دانند و هیچ کس بیشتر از آنها از فروپاشی کمونیسم و دیوارهایی از نوع دیوار برلین خوشحال نیست، تاثیری ندارد و طبق معادله «هوا تار است پس هوا یک آلت موسیقی است»، هرکس امروز با نظامی‌گری آمریکا و اشغال عملی جهان به وسیله این دولت، با آپارتاید و تروریسم دولتی رژیم اسرائیل، با تبدیل جهان به یک سوپرمارکت بزرگ که همه چیز و همه کس را بدل به کالا کرده، با بی‌رحمانه‌ترین و خشونت‌بارترین فرایندهای سوءاستفاده از ضعیف‌ترین انسان‌ها ( زنان، کودکان، فقرا، بیکاران و ..) و با آوارگی و گرسنگی و نگونبختی میلیونها نفر در سراسر جهان مخالف باشد، معادل آن است که از آن ایدئولوژی های از کار افتاده یعنی از رویکرد اقتصادی مارکس، یا از رژیم های ورشکسته و دیکتاتوری‌ای که از روز اول تاسیس‌شان نه بر پایه یک انقلاب اجتماعی بلکه بر پایه کودتاهای مختلف سازمان داده شده بودند دفاع کرده باشد.
ظاهرا زمانی که جان مینارد کینز پس از جنگ جهانی دوم پیش‌بینی می‌کرد که ورود جهان در یک سیستم پولی افسار گسیخته آن را با خطر مجدد جنگ های گسترده و نابسامانی هایی از نوع بحران 1930 روبرو خواهد کرد و بنابراین بهتر است این بخش مالی - پولی کنترل شود و نوعی افسار بر آن زده شود و موسساتی چون بانک جهانی و صندوق بین المللی پول برای تنظیم حداقلی بازار به وجود بیایند، حدس نمی‌زد که این طرف عالم ما مغزهای اقتصادی کشف ناشده‌ای داریم که نیم‌قرن بعد بر اقتدار اجرایی او در بالاترین سطوح یکی از بالاترین قدرت های اقتصادی جهان (بریتانیا) لبخند عاقل اندر سفیهی خواهند زد و با تولید «آثار برجسته علمی» نظیر ترجمه فیلسوفان اقتصادی، خارج از زمینه و بالا و پایین موضوع و با گروهی از گفتگوهای روزنامه‌ای و با تاسیس «اتاق های فکری» باز هم از نوع وطنی اش، به این نتیجه می رسند که کینز بیچاره هم، از لحاظ سواد اقتصادی در حد سارتر بخت برگشته و از هر دوی اینها بیچاره‌تر، در حد روشنفکر تولید داخل بی‌سواد و جوان و جویای نام بوده است. و البته اینکه کینز بیچاره در خطا بوده است را نمی‌توان با واقعیات بی‌اهمیتی مثل اینکه همین کینز رئیس هیئت نمایندگی بریتانیا در کنفرانس برتن وودز بود و از طراحان اصلی سیستم جدید اقتصادی جهان با بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بود، یا اینکه امروز با زدن واژه «جان مینارد کینز» (داخل گیومه) روی اینترنت بعد از پنجاه سال که از مرگ وی گذشته هنوز بیش از یک میلیون صفحه اینترنتی به او ارجاع می‌دهند و یا اینکه برتراند راسل فیلسوف بزرگ بریتانیایی درباره او می گوید که وی «هوشمندترین انسانی است که در تمام عمر دیده است» نمی‌تواند و نباید حتی برای لحظه‌ای هم که شده ما را نسبت به تیزبینی و نکته‌سنجی اقتصاددانان وطنی‌مان به شک و تردید وادارد.
ظاهرا جرج استیگلیتز، استاد کلمبیا، مشاور ارشد اقتصادی ریاست جمهور آمریکا در دوره کلینتون؛ نایب‌رئیس بانک جهانی از 1997 تا 2000 و برنده جایزه نوبل 2001 اقتصاد برای «نظریه تحلیل بازارها بر اساس اطلاعات نامتقارن» از فرط نادانی اصلا اقتصاددانان وطنی ما را نمی شناسد وگرنه حتما در دیدگاه های ضد نولیبرالی‌اش و ضدسرمایه‌داری اش تجدیدنظر می کرد و چنین فرایند کنونی جهانی‌شدن را زیر حمله نمی گرفت و ظاهرا دستگاه اطلاعاتی عریض و طویل آمریکا نتوانسته بودند در گذشته استیگلیتز گرایش های مارکسیستی و چپی و طرفداری ناپیدایش را از رژیم‌های مارکسیستی کشف کنند وگرنه به جای استخدام او را روانه فرانسه‌اش می‌کردند که در کافه های شلوغ و پلوغ پاریس با سارتر قهوه بخورند و سیگار دود کنند و بعد هم پس از گدایی بی‌حاصل از مشتریان لیبرال کافه مزبور به سراغ گداخانه شهرداری بروند تا کمکی برای سیر شدن شکمشان از صدقه سر اقتصاد لیبرالی دریافت کنند.
ظاهرا هیچ کس هنوز قدر هوش ما ایرانیان را به طور کلی و هوش اقتصاددانان‌مان را به طور خاص در دنیا کشف نکرده است که چطور توانسته اند با نفتی که به مرزهای 150 دلار در بشکه و شاید بالاتر می رسد هنوز گرفتار به قول معروف «دو سیر نون تافتون» باشند.
در پایان یک پیشنهاد نه برای بیرون آوردن از ناآگاهی ما روشنفکران بیچاره و بی‌سواد و دست به دهان وطنی در زمینه اقتصاد (که می توانیم تضمین بدهیم کاری شدنی نیست) بلکه برای خروج جهان از اشتباهات مهلکش در تشخیص و تمیز دادن اقتصاددانان واقعی و هوشمند از اقتصاددانان الکی و الکی‌خوش: آیا واقعا خدا را خوش می آید که کسانی مثل استیگلیتز که برخلاف اقتصاد دانان وطنی ما هیچ چیز از جهانی‌شدن و نظام «هرروز بهتر از دیروز» ی که این فرایند در دنیا به وجود آورده سر در نمی‌آورند، مثلا یکی از دو اقتصاددانی باشند که تا سال 2008 بنا بر بارومتر گروه اقتصاد دانشگاه کانکتیکت بیشترین استناد های علمی به او شده باشد و به همین دلیل نیز پررو شده و روزی نباشد که مطلبی جدید علیه نظام «اقتصاد آزاد» (و نه سرمایه داری) بنویسد؟ بنابراین برگردیم به پیشنهاد عملی: آنکه این گونه نوشته‌های اقتصاددانان وطنی به سرعت به وسیله خودشان و یا تیمی از مترجمان کارکشته کلمه به کلمه به زبان آن اقتصاددان های زبان نفهم ترجمه شده و برای ژورنال‌های علمی و مطبوعات و رسانه‌های عمومی بزرگ و معتبر جهان ارسال شود تا آنها بدانند که سوراخ دعا را گم کرده‌اند و درست نیست که هزاران هزار استاد دانشگاه در آمریکا و اروپا و صدها گروه دانشگاهی و موسسه تحقیقاتی که آنقدر پول خرج‌شان می‌شود و حتی کسانی همچون فوکویاما که لااقل در دوره ای عقلش رسید و جنگ عراق را مشروع دانست ولی حالا زیر حرفش زده است، آنقدر نادانی درباره اقتصاد نولیبرالی از خودشان نشان دهند؛ و یا لااقل همتی کنند و گروهی را به اینجا بفرستند تا در کلاس‌های اساتید ما شرکت کنند و بفهمند که پاسخ مشکلات اقتصادی‌شان نه در تحلیل شکست‌های سی‌ساله اخیر اجرای مبالغه آمیز سیاست‌های نولیبرالی در همه ابعاد سیاسی و اقتصادی، بلکه در فلسفه اقتصادی اطریش و در برنامه اقتصادی – سیاسی مکتب شیکاگو در طراحی کودتاهای نظامی آمریکای لاتین در دهه 70 نهفته است.
سرانجام آنکه منصف باشیم و قبول کنیم که ما روشنفکران واقعا هیچ چیز از اقتصاد، و به طور کلی هیچ چیز از هیچ چیز، سرمان نمی‌شود.
راستی نرخ سود یعنی چی ؟

22099ff9.jpg

همبرگر» غذایی است آمریکایی و همچون اکثر محصولات این فرهنگ، معجونی از ترکیب هایی که با واسطه و بی واسطه با یکدیگر آمیخته اند تا چیزی به ظاهر جذاب و در اصل مخرب پدید آورند. همبرگر را با «گوشت چرخ کرده»، پیاز و ادویه هایی برای از میان بردن طعم واقعی گوشت، تهیه می کنند و در روغن سرخ می کنند، سپس با بخشی از طبیعت، در قالب سبزی و سالاد «تزئین» اش می کنند و کنارش، سیب زمینی های بازهم سرخ شده می گذارند و لای دو تکه نان معصوم در روی یک سینی همراه نوشابه ای که باید نقش کاتالیزور را در «پایین دادن » این معجون بر عهده داده باشد، به ما تحویل می دهند تا به «سرعت» آن را «ببلعیم» و گرسنگی مان را با پرکردن معده مان فرو نشانیم. «همبرگر» غذای زیان باری است، هم به دلیل مواد خامی که برای ساختنش به کار می رود، هم به دلیل آنکه «چرخ کرده » بودنش سبب می شود، بسیار مواد به جز گوشت را هم درونش، به جای گوشت «جا» بزنند، هم به دلیل آنکه معمولا بارها و بارها در روغن ناسالمی سرخ می شود( و اصولا سرخ کردن فرایند زیان باری است) ، هم به دلیل آنکه ظاهر زیبایی دارد و تزئین بخشی و بسته بندی آن نقش عمده ای در ترغیب به مصرفش را تشکیل می دهد، و سرانجام هم به دلیل آنکه ما آن را با سرعت می «بلعیم» و «پر شدن معده» را با «تغذیه» در آن اشتباه می گیریم. اما بزرگترین «سود» همبرگر در آن است که می توان برای تهیه اش از ناشی ترین آشپزها و حتی «آشپزها» ی «خود ساخته» استفاده کرد، کمترین دستمزد را به آنها داد، در سریع ترین زمان آن را آماده سرو کرد و به قیمت یک «غذای واقعی» ( و گاه کمی ارزان تر) به مشتریانی که دلشان برای آن لک می زند، و به همین دلیل گاه حاضرند مدتی طویل صف های بلند را برای رسیدن به این «آرمان سرخ شده در روغنی مسموم» تحمل کنند، فروخت و آنها را پس از آنکه در ردیف های شلوغ و به هم چسبیده و در شرایط دشوار، پر سر وصدا و دود آلود، غذایشان را خوردند، راضی از آنچه در کوتاه مدت به خوردشان داده اند و بی خیال نسبت به بلایی که در دراز مدت بر سرشان آورده اند، روانه خانه شان کرد.
البته بیماری ها هم از راه می رسند: چربی خون، چاقی مفرط، از کار افتادن اندام های ضروری بدن که باید آن را از سموم خالی کنند و در نهایت سکته قلبی و مغزی و تخریب کامل بدن، اما کمتر کسی در لحظه نهایی به نقش این همبرگر های بی گناه در این جنایت سازمان یافته می اندیشد.
«همبرگرفکری» نیز نوعی غذاست ( و باز هم احتمالا از نوع آمریکایی اش)، ترکیبی از اندیشه ها و افکار و نقل قول ها و استنادها و استدلال های «دم دستی» که ادویه فراوان ( از جنس تاریخی، جغرافیایی و به خصوص فلسفی که به کار هر غذایی می آید) به آن زده باشند، تا مزه و طعم بعضا گس و ناخوشایند یا حتی فساد و گندیدگی احتمالی اندیشه های مزبور پوشانده شود و جای آنها به نوعی «خوش مزگی» به ظاهر «طبیعی» داده شود و آن گاه باید آن را در قابلمه ای مناسب «سرخ کرد». دقت داشته باشیم که «قابلمه» و «روغن» به کار رفته در سرنوشت «همبرگر فکری» بسیار موثر هستند: قابلمه ترجیحا باید در دیدگاه مصرف کنندگان قرار بگیرد برای مثال یک روزنامه یا یک مجله «شیک» با «کاغذ گلاسه» شبیه به «بهترین مجلات خارجی» با رنگ ها و صفحه بندی زیبا می تواند بسیار موثر باشد. فرایند شیک شدن می تواند با فرایند سرخ شدن به نحو مناسب ترکیب شود به گونه ای که عکس آدم ها را می توان بزرگ و کوچک کرد و از ژست های آنها به وفور استفاده کرد و با تیتر ها و عناوین، سخنان آنها را دارای اهمیت ویژه در چارچوب ملی یا بین المللی معرفی کرد و گاه حتی برخی از ترکیب های ویژه نظیر «جوایز بین المللی» هم می تواند فرایند سرخ کردن را باز هم بهتر کند. و سرانجام در بخش آخر، موضوع آرایش و تزئین را نباید از یاد برد، در کنار گوشت اصلی که خودش ترکیبی از مواد ( تا حدودی ناشناس) بوده است، گذاشتن برخی از موارد دیگر همچون سالاد و سبزی و حتی استفاده از بسته بندی های شیک و جذاب، تاثیر خود را خواهد داشت. در این زمان است که بالاخره مصرف کننده گرسنه می تواند گرسنگی خود را با گاز های بزرگی که بر این همبرگر فکری می زند، فرو نشاند و احساس کند که گوشت ها و سبزیجات سرخ شده مستقیما، نه رو به پایین و معده او، بلکه رو به بالا و مغز وی جریان می یابند.
اما متاسفانه در اینجا هم، بیماری ها البته از این توهم ذهنی تبعیت نمی کنند، بلکه همچون مورد بالا، شخص به تدریج دچار عوارضی کالبدی می شود چیزهایی نظیر «خود بزرگ بینی» ، «حرکت آرام و مطمئن به سوی مرکز عالم»، «حرفی برای گفتن داشتن»، «روشنفکر متعهد بودن»، «داشتن رسالت های تاریخی»، «در رنج بودن از بلاهت مردم» و ... که معادل های فکری چربی خون، چاقی مفرط، از دست دادن قابلیت های فکری نقادانه و در نهایت سکته و فلج مغزی و مرگ است.
اما اگر در زیان های «همبرگر فکری» گفتیم از «فواید» ش نیز بگوئیم که اغلب با همبرگر عادی مشابه اند: قیمت نسبتا ارزان مواد خام با کیفیت پایین ولی کاملا قابل استفاده، امکان آمیختن تقریبا «هر چیز» درون «مایه» ، امکان استفاده از ارزان ترین روغن های موجود در بازار و به بی نهایت بار ، امکان استفاده از ناشی ترین آشپزها، که می توان در چند ساعت آنها را با روش پخت و پز غداهای فوری آشنا کرد و بخشی از آشپزخانه را به دستشان سپرد، هیچ نیازی به کار دراز مدت، تحصیلات دانشگاهی یا غیر دانشگاهی وجود ندارد، «علاقه»، «تعهد»، «دردمند بودن» و «حرفی برای گفتن داشتن»(البته با چاشنی پررویی) و «اراده»، شرایط اصلی یک آشپز غذاهای فوری هستند و با تاکید بر اینکه چنین آشپزی نباید به هیچ رو خود را پایین تر از آشپزهای حرفه ای بداند و همواره آماده باشد آنها را به صفاتی همچون «عقب مانده» و «سنتی» ، «در حاشیه» و «سترون» و «خود فروخته»، «بر برج عاج نشسته» و غیره... محکوم کند. بدین ترتیب آشپزهایی را می توان تربیت کرد که در پایین ترین سنین «معجزه های فکری» بیافرینند و «قلم هایی طلایی» به دست داشته باشند، بدین معنی که «همبرگر» هایی تهیه کنند، که دیگر حتی شبیه به همبرگر نیز نباشد، و به غذاهایی پر شکوه شباهت داشته باشد و طبعا بتوان آنها را به بهایی بسیار گزاف تر به فروش رساند: یک همبرگر در نقش شاتوبریان.
ظاهرا تا چند سال پیش چندان علاقه ای به تاسیس رستوران های موسوم به «فست فود» در کشور ما نبود، اما امروز در هر گوشه کوچه و خیابان هایمان، «دکه» هایی باز شده اند که از این نوع غذاها می فروشند، و مردم نیز با ولع هر چه تمام تر و با شادی و شعفی توصیف ناپذیر به سراغ آنها می روند تا انواع و اقسام ...برگر ها را صرف کنند. شاید بد نباشد، در همان نزدیکی به سراغ «دکه» های روزنامه فروشی و یا کمی دورتر در خانه ها یا دانشگاه هایشان به سراغ «شبکه های بی سر وته اینترنتی» یا «رسانه های ارتباط جمعی» خانگی نیز بروند و مسمومیت بیولوژیک خود را با مسمویت فکری خویش تکمیل کنند.


این یادداشت در خبرآنلاین 2 خرداد 1388 به انتشار رسیده است.

26724.jpg

لومپنیسم، واژه ای شاید بیش از اندازه «شیک» برای گروهی از آدم هایی باشد که این روزها در جنگل  فضای مجازی  و بربعضی «سایت های روشنفکرانه» در رقابت با یکدیگر، ادبیاتی جاهلانه را برای «تجزیه و تحلیل» و اظهار نظر برگزیده اند. در ماه های پیش از انقلاب 1357، وقتی در خیابان های اطراف دانشگاه راه می رفتی، برخی از این جاهل ها را می دیدی، که خود را نماینده این و آن  فکر و رویکرد ، مطرح می کردند، گاه چهارپایه ای زیر پا می گذاشتند و داد سخن می دادند و گاه همچون هذیان زده ها در کوچه و خیابان  فحش های رکیک نثار مخالفان «فکری» خود می کردند. تمایل جامعه ما به جاهل منشی (که در دوره دهه 1340، پروژه ای امنیتی و متعلق به ساواک بود که با گروهی از رسانه ها نظیر تلویزیون، سینما، روزنامه ها و مجلات زرد به اجرا در آمد) در سال های بعد  برغم انقلابی  اجتماعی که اخلاق را شعار مرکزی خود قرار داده بود، ادامه یافت. در ماه های اول انقلاب ، روزنامه ها در بسیاری موارد، در مقالات و نوشتارهای خود از لحنی «جاهل منشانه» که خود آن را «مردمی» می نامیدند، استفاده می کردند. در این میان گروهی از «روشنفکران» که عمدتا در دو جناح  مخالف قرار می گرفتند و تلاش داشتند با حکومت فاصله بگیرند، با ریشه ای که از جاهلیسم  حزب توده از یک سو و جاهلیسم  احزاب فاشیستی (نظیر سومکا) از سوی دیگر داشتند، بار دیگر سنت جاهلیسم «قلمی» را آغاز کردند که همگی بزودی در شور و فشارهای سال های نخستین انقلاب و جنگ تحمیلی تخریب شدند. اما پس از دوران جنگ، از نیمه دهه 1370، سنت «جاهلیسم» که حال گروه تازه نفسی از جوانان جویای نام به آن پیوسته بودند، آغاز شد. جاهلان جدید، بهترین بهانه را در دوران عامه گرایی دولت های نهم و دهم یافتند که  دولتمردان  باز هم  با همان اصرار به استفاده از زبان مردم، بر آن بودند حتی در مجامع بین المللی از  اصطلاحات «جاهلی» استفاده کنند که  گاه حتی غیر قابل ترجمه بودند. اما با روی کار آمدن دولت یازدهم انتظار آن بود که شاید جاهلیسم رو به کاهش بگذارد ، اما متاسفانه شاهد آن هستیم که از پیوند نامقدسی که میان  اینترنت، شبکه های اجتماعی و پدیده کامنت گزاری  در رسانه های الکترونیک به وجود آمده است، نسل جدیدی از جاهل ها ظاهر شده اند که  نوعی از جاهلیسم روشنفکرانه و گاه عقیدتی را باب کرده اند که قهرمانان خودش را نیز دارد: کسانی که در جمع روشنفکران شهرت بدان دارند که «صراحت لهجه» دارند و «مستقیم هدف را نشانه می گیرند»: «فرانکفورتی های میدان اعدام و ساکن فرشته».  این جاهل های نوین، که اغلب جوان هستند و  اطلاعات اندکی به صورت شفاهی از جلسات روشنفکرانه جمع آوری می کنند و در کامنت های رسانه ای  به صورت گسترده ای با  اظهار نظرهای کوتاه اما «کوبنده» و «شهامت آمیز» به نویسندگان و  کسانی که از آنها نظری نخواسته اند، تحمیل می کنند، در دو مشخصه بی نظیرند: نخست در شهامت و تبحری  که در استفاده از کلمات به مثابه «چاقو» و «پنجه بکس» دارند. و سپس در  بی توجهی و ندادن کوچکترین اهمیتی به آینده خود،  بدین معنا که کم ترین تصوری از آن ندارند که روزی به موقعیتی برسند که ناچار باشند پاسخی دربرابر این جاهل بازی های دوران جوانی بدهند. آنچه جاهل بازی را در دوره ما  ساده تر کرده است آنکه: در شرایطی که مسئولان فیلترینگ به صورت خودکار و باشتابی وسواس انگیز، اکثر سایت هایی که کم ترین  اثری از این یا آن کلمه «تابو» در آنها  وجود داشته باشد، را  مسدود می کنند، وبلاگ هایی که این جاهل بازی ها و فحش های رکیک و مستقیم و با ذکر نام و نشانی  به افراد داده می شود با ازادی به کار خود ادامه می  دهند: بهترین نمونه ها، وبلاگ های جاهل های «ملی گرا» یا «شوینیست های قومی» هستند.  دومین دلیل اینکه جاهل ها خیالشان آسوده است، اینکه مطمئن هستند رفتار آنها به دو واکنش  بیشتر نمی تواند منجر شود که هر دو به نفعشان است: یا طرف مقابل که معمولا آدم معروفی است یا دستکم بی آبرو نیست، شکایتی نمی کند اما هر بار کسی اسم او را جستجو کند، اسم آن جاهل ها هم، از گوگل در می آید و دوم اینکه، اگر  شکایتی هم  از آنها بشود، به شهرتی غیر منتظره و آرمانی دست می یابند: احضار به دادگاه برای آنها آرزویی اتوپیایی است. در این شرایط است که جاهل بازی در محیط روشنفکرانه از نوع رسانه ای و به ویژه اینترنتی آن، بدل به قاعده و اصلی می شود که راه های  سریع به شهرت را فراهم می کند.

جاهل ها  بشتابند!

   این یادداشت در همکاری رسمی میان  انسان شناسی و فرهنگ و روزنامه اعتماد منتشر می شود.