avatar

541

 جهان اسطوره ای جهان شگفت انگیزی است، جهانی که در آن تنها و تنها زبان و اشکال پیچیده تری از آن همچون تمثیل ها و دهنیات و ناخود آگاه ها در لایه های درونی مغز و حافظه های جمعی و فردی، دارای هژمونی و قدرت هستند؛ جهانی که ذهنیت به اوج خود می رسد و می توان هر چیزی را «تصور» کرد، هر «توهمی» را «واقعیت» پنداشت و هر ترکیبی از اجزاء فکری را در ساخت های فکری به ظاهر بزرگ و پایدار در اندیشه خود بر پا کرد. جهان اسطوره ، جهانی است که در آن می توان، واقعیت را نه در مفهوم دورکیمی آن به مثابه، آنچه وجود و تداومش ربطی به دستگاه حسی ما ندارد و می تواند بدون ما «باشد»، «بماند» و «تاثیر بگذارد»، بلکه حتی در معنی جدید و پسا مدرنش، یعنی تفسیری که هر سوژه ای می تواند بر اساس بازنمودهای خویش از وقایع بیرونی داشته باشد و در حد «خود» آنها را به رسمیت بشناسد، کنار گذاشت، و برای «خود» «واقعیتی» آفرید که واقعا ربطی به هیچ واقعیتی نه محسوس و نه تفسیری نداشته باشد و تنها برساخته ای از ذهنیات در قالب های زبانی، حتی و اغلب قالب های زبانی تخریب و شکنجه شده باشد.اما همین زبان تخریب و شکنجه شده را می توان در مرحله ای بعدی در رودررویی اجباری اش با واقعیات محسوسی که نه ربطی به آنها دارد و نه به هیچ رو و با هیچ معجزه ای جز با معجزات زبانی نمی توان ارتباطی با آنها را برایش «تراشید» قرار داد و بدین ترتیب، بازنمود آن واقعیات محسوس را نیز در ذهن خود و در ذهن مخاطب بار دیگر شکنجه داد. حاصل کار بیشتر چیزی است شبیه به آنچه گاه آن را هذیان(delusion) نامیده اند و ما در حوزه کاری خود شاید بتوانیم آن را نوعی «فلسفه زدگی» در علوم اجتماعی نام دهیم. و اگر از چنین واژه ای استفاده می کنیم، دقیقا به دلیل اهمیت و احترامی است که برای فلسفه به مثابه «مادر اندیشه» و ساقه تناور درختی قائلیم که شاخه هایش ( علوم) اغلب در معرض بادها و جریان های گذرا، شانس تداوم یافتن خود را تنها می توانند در نسبی کردن هر چه بیشتر خویش بیابند، در اصرار ورزیدن بر بی ثباتی و در شک نظام مند به تمام گزاره هایی که حتی در قالب هایی تقریبی به بیان در می آیند و به ناچار گریز از هر گونه گفتمان و سخن و ادعایی که رنگ و بویی از مطلق گرایی داشته باشد.
حکایت مد های فکری در ایران امروز، شاید همچون ایران دیروز، از جمله همین مد فلسفه زدگی، یعنی پناه بردن به آنچه گروهی آن را به خیال خود فلسفه و ژرف اندیشی و گریز از سطحی پنداری و سطحی گویی می پندارند، به مثابه ابزاری برای گریز از نگریستن رودر رو و درگیر شدن از نزدیک با واقعیات و عدم دخالت در آنهاست؛ گریز از نوشتن به مثابه روشی برای پرهیز از باقی ماندن در لایه های بیرونی اندیشه و گریز حتی از سخن گفتن به بهانه اتلاف وقتی که باید صرف «تامل های عمیق» کرد. فلسفه در این معنای کاملا متنافض با اصل و اساسش، امروز در کشور ما در حال تبدیل شدن به اسلحه ای مخرب علیه علوم اجتماعی به مثابه فرایندی از اندیشه و گفتمانی برای تغییر است؛به گونه ای که گاه ادعا شود که هر شکل از اندیشیدن و دیدن واقعیت ها با ابزاری طبیعی برای همه انسان ها یعنی دستگاه حسی آنها، به مثابه نوعی انحراف از «واقعیت واقعی» به حساب می آید و همه باید راه حل دردها و مشکلات جامعه خود را نه در خود جامعه و امکانات و واقعیان و ظرفیت های خود آن جامعه، بلکه هر چه بیشتر در اتوپیاهایی ساختگی و رویایی و بنا بر سلیقه، در متونی بجوید که در اینجا و آنجای جهان، در این یا آن دوره تاریخی نوشته شده اند و سپس این نوشته ها را با زبانی فروکاسته و شبیه به سخن گفتن با دهانی اسیب خورده و با تلاشی خستگی ناپذیر در قالب کلمات و جملات و ساخت های دستوری و واژگانی تخریب شده باز آفرید و به خیال خود، ناممکن را ممکن کرد یعنی به زور چنین ساخت های شکننده و بی رمق اما پر زرق و برقی که لباس بلاهت در آنها همچون فضیلتی اشراف گونه از نخبگی و اندیشمندی خودجوش نمایانده شود، بتوان از هر گونه اندیشه اجتماعی مبتنی بر شناخت کنش ها و تحلیل آنها به صورتی نظام مند، پرهیز کرده و راهروهای تاریک و گرد و خاک گرفته تاریخ اندیشه را به مثابه تنها راه های رهایی از چاه «توهم امر اجتماعی» به همکان معرفی کرد.
قصه و سرنوشت غم انگیز تشریح و توصیف و گسترش «اندیشه های پسا مدرن» و به ویژه لااقل بخشی از ریشه های عمیق این اندیشه ها که در قالب اندیشه های مارکسی فرانکفورت و اندیشه های نومارکسی جامعه شناختی در ایران در سال های اخیر شاهدش بوده ایم، بخشی از این سناریوی اندوه بار و در عین حال کسالت بار است. زبان تخریب شده ای که نه آنکه می نویسدش، چیزی از آن سر در می آورد ، نه آنکه می خواندش یا بر زبان می راندش. اما همه این ها به مثابه نوعی مناسک بازخوانی، نوعی شبیه سازی معجزه اسای کیمیا گران قرون وسطایی، یا نوعی آیین نظیر زمزمه اوراد کاهنان معابد باستان بین النهرینی، یا جادوگران وودویی کارائیب، گروه های انسانی را در اطراف کانون های آتش برافروخته، گرد می آورند تا در مناسک پاگشایی و رمز آموزی مشارکت کرده و دعاهایی عجیب بر زبان رانده و دشمنان خود را لعن و نفرین کرده و نوشته های عجیب خود را با زبان های رمزی و باطن گرا، بپراکنند.؛ نوشته هایی که از فرط هذیان گویی های هولناک، ضاحبانشان تصور می کنند قاعدتا باید دل ها را خالی کرده و عرق سرد وحشت از دانش نهفته و بر زبان نرانده شده آنها را بر پیشانی شنوندگان و خوانندگانشان بنشاند و آنها را از اندک انگیزه ای که شاید هنوز برای شناخت جامعه به مثابه جامعه و در واقعیت های روزمره و مشهود و محسوسش داشته یا دارند، منصرف کند. جادوگران این شعبده بازی ها، ارواحی برون آمده از دل سیاه تاریخ اند: هگل، مارکس، هایدگر، آدورنو و... و یا کسانی که در صف پیوستن به این ارواح در اتاق انتظار مرگ ایستاده اند.
بی شک کار احمقانه ای خواهد بود که نقش و تاثیر چنین اندیشمندان بزرگی را در تاریخ شکل گیری افکار انسانی و جایگاه اندیشه های آنها را به مثابه ابزارهایی ضروری برای اندیشیدن درباره همه مسائل و مشکلات و دغدغه های کنونی و آتی خود و دیگران، نادیده بنگاریم؛ اما کار احمقانه تر از این، آن است که تصور کنیم، چنین اندیشه هایی را می توان مستقیما از فرانکفورت تا نازی آباد، در تداوم و پیوستاری عقلانی و قابل دفاع بر زمین نشاند.

این یادداشت نخستین بار در وبگاه خبرآنلاین به انتشار رسیده است.