avatar

13916


خواندن متنی که از آن چیزی نمی فهمید چه لذتی دارد؟
آیا خواندن متنی که چیزی از آن نمی فهمید، ترجیحا یک متن فلسفی،  به شما لذتی خلسه وار می دهد؟  آیا دوست دارید حرف هایی بزنید که نه خود ، نه دیگران چیزی از آن نفهمند، و در عین حال  باوری عمیق بدان داشته باشید که این «شما» و «آنها» هستید که «چیزی» نمی فهمید، اما گفتار و متن «شما»  عناصری معجزه آسا دارد که  «باید»  آنها را «کشف» کرد؟ آیا دوست دارید متن هایی تولید کنید که به ازای هر صد کلمه در آن حداقل  ده تایشان اسامی خاص مربوط به اندیشمندان کلاسیک،  مدرن، پسا مدرن و  پساپسا مدرن باشد و روانکاوی در آنها با  فلسفه و  علوم اجتماعی چنان پیوند خورده باشد، که هیچ کس  جرات آن را نکند که تقاضای  جدایی این هم آغوشی های عاشقانه را بکند؟  آیا زندگی در هوای مه آلود (ذهنی)را دوست دارید، جایی که  نزدیکترین آدم ها را هم تشخیص ندهید و ممکن باشد «هرکسی» را با «هر کسی» اشتباه بگیرید و «شما» را با «هر کسی» اشتباه بگیرند: حتی اندیشمندان فرهیخته و  صاحب نام جهانی به ویژه از جنس ناب فرانسوی ای اش: چه گفتید؟ لاکان؟ کریستوا؟ بارت؟ یا باز هم همان فوکو و دریدای لعنتی؟ آیا دوست دارید ناگهان صبح از خواب برخیزید و مثل «مسخ» کافکا، خود را حشره ای «پسا مدرن »، «روشنفکری مطرح»، «متفکری فرهیخته»، «استادی به نام» بیابید که در همه جا انکار می کند «مدرن» یا «پسا مدرن» هستید، یا حتی «استاد» و «فرهیخته»  و ترجیح بدهید خود را  غیر قابل «طبقه بندی» بدانید، و اصولا به طبقه بندی ها اعتقاد نداشته باشید؟ آیا احساس می کنید که در حق شما بی انصافی شده است که به جای «آن سوی جهان»، در «این سوی جهان» به دنیا آمده اید و به جای سخن گفتن به زبان «آنها» به زبان «اینها» حرف می زنید؟ آیا حس می کنید که هوشمندی از نوع مدرن آن از عمق وجودتان  می جوشد و باید «چیزی» بنویسید، اما نمی خواهید «هر چیزی» بنویسید؟ آیا از آدم های عامی بدتان می آید، از همان ها که اسم لاکان و ژیژک  را هرگز نشنیده اند و از این بابت  هیچ احساس گناهی و معذب بودنی هم نمی کنند؟ اصلا آیا با وجود آنکه هرگز در فرانسه نبوده اید، حس بدی به شما دست می دهد که برخی آدم ها «لکن» را «لاکان» تلفظ می کنند؟  آیا از  دانشگاهی های «وابسته» که هیج حرفی برای زدن ندارند،  حوصله تان سر می رود و فکر می کنید که دانشگاه فقط جای «کارمندان فکری» است که مهم ترین صفتشان «بی سوادی و قلم به مزدی» است که عرضه ای جز تدریس از روی جزوه های تکراری و کهنه ندارند؟  آیا برایتان قابل تصور است که کسی نخواهد  به بحث های عمیق شما  گوش بدهد و بخواهد فقط در «سطح» بحث های «سطحی» و «همه فهم» باقی بماند؟ آیا  عامه گرایی و پوپولیسم در شما ایجاد نفرت می کند و احساس می کنید که  مردمان ابله «جهان سومی» و «جهان اولی» فقط قربانی  بلاهت های خودشان  هستند؟ آیا دلتان نمی خواست شما هم می توانستید شهرتی در جهان انگلیسی یا فرانسوی زبان جهان داشتید  و کتاب و مقالاتی به زبان «آنها» که همه جهانیان  معتبر می دانندش، بنویسید و نه به زبان «اینها» که هیچکس آن را نمی فهمد؟ و در عین حال آیا دلتان نمی خواست که این کتاب های به زبان «آنها» را یکی از «اینها» به زبان «اینها» ترجمه کند تا «اینها» بفهمند که شما وقت نوشتن به زبان «اینها» را ندارید و فقط وقت دارید به زبان «آنها» بنویسید؟  آیا دلتان نمی خواست همه دانشگاهی های «بی سواد» را از دانشگاه بیرون می ریختید و به جای آنها روشنفکران «با سواد»( که پیدا نمی شوند) را جانشین می کردید؟ و آیا فکر نمی کنید که بعد از این کار  روشنفکرهای «باسواد» به دانشگاهی های «بی سواد» تبدیل می شدند  و شاید شما مجبور می شدید  کار را دوباره از نو آغاز کنید و آنقدر این کار را تکرار کنید که خسته و فرسوده شوید؟  آیا تصور نمی کنید که در جهان چیزی کم است و آن همان «کشف» افکار ناب شما  و تفسیر های هوشمندانه و عمیق شما از متفکران غربی است که حتی خودشان هم به خوبی شما نفهمیده بودند چه می گویند و به خصوص اغلب به زبانی می گفتند که  همه می فهمیدند و هیچ جذابیت روشنفکرانه ای برای هم زبان هایشان نداشت؟  آیا احساس می کنید که جهان هنوز هم که هنوز  است برغم  این همه جوایز، این همه فرش های قرمز و  جشنواره ها و  درخشش استعداد  امثال ما، فتح یک به یک بزرگترین نهادهای علمی و هنری جهان،  فتح زمین و فضا  و مدیریت برنامه های زمینی و فضایی، برغم آنکه چند زبان را بدون لهجه صحبت می کنیم و فقط در زبان خودمان کمی لهجه داریم،  برغم آنکه گاه به گاه  در دانشگاه ها و بزرگترین و معتبرترین نهادهای  این کشور و آن کشور توسعه یافته «دور» می افتیم که  ارزش فرهنگ و دانشمان را نشان دهیم،  و می توانیم  حوزه هایی با فاصله  های عظیم را با اندیشه خود به یکدیگر وصل کنیم، آسمان و ریسمان را به هم ببافیم و همه تحسینمان کنند، باز هم آن طور که باید و شاید  ما را درک نکرده است و نمی تواند بفهمد که با چه بزرگانی در عرصه گونه انسانی، از آغاز آفرینش تا امروز،  طرف است؟ آیا دوست نداشتید می توانستید به کسانی که خود را «روشنفکر» می پندارند، می فهماندید که ابدا روشنفکر نیستند و به آنها که بی سوادند ولی فکر می کنند باسوادند می فهماندید که بی سوادند؟ آیا از اینکه هیچ کس جز «هواداران» شما که برای انتشار اندیشه های ناب شما، «سایت» ساخته اند چون شما فرصت چنین کارهایی را ندارید و باید فقط فکر کنید،  و گروهی آدم های بی سواد و انگشت به دهان،  نتوانسته است ارزش اندیشه های شما را در تحلیل  دلایل تاریخی و چند هزار ساله عقب ماندگی فکری و عملی  «اینها» و پیشرفت فکری و عملی  «آنها» را بفهمد، عصبانی می شوید؟ آیا  از این مردم و از این بی سوادی عمومی و این  سطحی نگری ها که شما چنین به روشنی  آنها را می بینید، سرخورده و مایوس شده اید؟ آیا دوست داشتید به آنها که کارهای سطحی می کنند  می فهماندید که باید کارهای عمیق بکنند ولی چون نمی توانند کارهای عمیق بکنند، بهتر است همان کارهای سطحی را ادامه دهند، احساس یاس در شما بالا نمی گیرد؟ آیا فکر می کنید که چرا هیچ کس نمی فهمد که شما می توانید ، این فیلسوف های لعنتی غربی را بی آنکه یک کلمه از زبان اصلی شان بدانید، در زبانی دیگر کاملا بفهمید و از اینکه به شما ایراد می گیرند چرا  بدون آنکه خودتان زبان  یک اندیشه را بدانید آن را برای دیگران «ترجمه» و «تفسیر» می کنید، و بی آنکه درسی در رشته ای خوانده باشید، طبیعتا به دلیل مخالفتتان با آنها که آن رشته را «اداره» می کنند، خود را استاد آن رشته می دانید،  کاسه صبرتان لبریز شده است؟ آیا  نمی توانید  تحمل کنید که موفقیت های جهانی و ملی شما را تنها به دلیل آنکه در حد بالقوه بافی مانده و به فعل در نیامده اند و یا با شرایط  و  چارچوب های سیاسی و اقتصادی  مقطعی جهان همسو هستند ،  از سر حسادت  مورد بی مهری قرار  می دهند،  احساس یک بی عدالتی مطلق در شما پدیدار می شود؟ آیا احساس می کنید که وظیفه دارید قلم به دست بگیرید و برای مهم ترین اندیشمندان جهان به زبان خودشان  نامه بنویسید و آنها را از بی خبری در بیاورید و از «وجود» خودتان مطلعشان  کنید و نسبت به کژرفتاری های ذهنی شان به آنها  هشدار بدهید؟ آیا احساس می کنید که اندیشه های شما در حال جهانی شدن و ابدی شدن است و ده ها سال بعد،  هر بار تاریخ تولد و مرگتان فرا برسد، عکس هایتان صفحات  نشریات  کاغذی و الکترونیک و اسم شما صفحات موتورهای جستجو را پر می کند و همه درباره شما، درباره چگونگی شکل گیری شخصیت و افکار شما و تاثیرات  ملی و جهانی شما، خواهند نوشت و  بحث ها به تنش و  مناقشه های بی پایانی میان  همه  شرکت کنندگان تبدیل می شود و «هواداران» هر گروه نیز با هر ابزاری در دست داشته باشند به میدان خواهند آمد و بازار را داغ تر می کنند و همین گویای عمق و گستره اندیشه شما بوده است که در زمان خود کمتر شناخته شده و احتمالا خودتان هم از آن خبر نداشته اید و فقط «هوادارانتان» از آن خبر داشته اند، و طبعا شما نیز در عمر کوتاه خود نتوانسته اید از آن بهره کافی را ببرید؟ آیا کفرتان از سرمایه داری جهانی در نیامده است و راه حل هایی بی بدیل برای جایگزینی آن در کوتاه ترین زمان دارید، اما توطئه همین سرمایه داران نمی گذارد که صدای شما به گوش مردم جهان برسد؟ آیا  برعکس از چپ گرایان بی آبرو که برغم  کشتار میلیون ها آدم در طول سال های پیشین، باز هم جرات می کنند از چیزی به نام «سرمایه داری» نام ببرند و نمی فهمند که لیبرالیسم ناب و «بازار دارای اخلاق» چه پدیده ای است، اعصابتان هر روز خرد می شود؟  
اگر پاسخ همه این پرسش ها، یا اکثریت آن ها،  مثبت است، شما در این مسابقه «بیست و چند سئوالی پرت و پلا» برنده شده اید. جایزه شما یک ساندویچ مخصوص لاکان با سس ژیژک است. آن را بدون ملاحظه و بی هیچ احتیاطی گاز بزنید، حتما لذت می برید.     

این یادداشت در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ با روزنامه اعتماد منتشر می شود و روز دوشنبه 5 تیر 1391 منتشر شده است.

لینک مطلب در روزنامه

http://www.etemaad.ir/Released/91-04-05/226.htm#205115

ساندویچ لاکان با سس ژیژک یا خودکشی اندیشه در زبان