avatar

134738f7b.jpg

(1928-2012)
کارلوس فوئنتس، نویسنده، روزنامه نگار و سیاستمدار مکریکی که در کنار یوسا و مارکز یکی از بزرگترین نویسندگان ادبی زنده آمریکای لاتین به شمار می آمد، روز سه شنبه 15 مه 2012 (26 اردیبهشت 1391) در 83 سالگی درگذشت.
فوئنتس در زمانی سرزمین و زبان خود را ترک کرد که مکزیک یکی از سهمگین ترین موقعیت های خشونت آمیز را در تاریخ خود را در درگیری دولت این کشور با قاچاقچیان مواد مخدر می گذراند.اعلام جنگی تمام عیار از طرف رئیس جمهور مکریک علیه این جنایتکاران، هفته های متعددی است که آن را درون کابوسی از هولناک ترین و بی رحمانه ترین وحشیگری ها فرو برده است که صحنه های باورنکردنی کشتار را به تصاویری روزمره برای مردمی وحشت زده تبدیل کرده است.
مکزیک در این روزها، سرنوشتی را که بارها و بارها در تاریخ خود تجربه کرده و اگر امروز در حوزه پیوند میان سیاست و مواد مخدر قابل تعریف است از اواخر قرن گذشته با نظام های دیکتاتوری هولناک و در طول انقلاب مکزیک در چند دهه ابتدای قرن بیستم، صحنه هایی مشابه را به وجود آورده بود، بار دیگر تجربه می کند. هم از این رو است که نویسندگانی چون کارلوس فوئنتس و اوکتاویاز ، دوستانی قدیمی که هر دو به جناج سیاسی چپ تعلق داشتند و هر دو در کنار فعالیت گسترده ادبی خود زندگی حرفه ای سیاسی نیز داشتند ، به طرح بحثی در رابطه خشونت تاریخی و معاصر در این کشور کشانده بود. پاز البته پس از خشونت های پلیس مکزیک در تظاهرات علیه دانشجویان از سفارت مکزیک در هندوستان استعفا داد و فوئنتس نیز که در سال های 1975 تا 1977 سفیر مکزیک در فرانسه بود و از دست فرانسوا میتران، مدال لژیون دونور (1992) را دریافت کرده بود، چند دهه آخر زندگی خویش را بیشتر صرف فعالیت گسترده ادبی کرد که وی را در سال 1987موفق به دریافت جایزه سروانتس مهم ترین جایزه ادبی در جهان اسپانیایی زبان کرد و بارها وی را تا مرز نوبل ادبیات پیش برد.
فوئنتس جه در داستان ها و رمان هایش، چه در مقالات سیاسی و ادبی اش، پرسمانی اساسی را مطرح می کرد که اوکتاویو پاز نیز همواره در خط فکری خود نمایننده ای از آن بود: تفکری قاره ای که سرنوشت آمریکای لاتین را به گذشته تاریخی و پیش کلمبیایی آن پیوند می زد: به باور فوئنتس، خشونت تقریبا دائم قاره و به ویژه مکزیک، به نوعی بازگشتی ادبی به خشونت های بنیانگزاری مربوط می شدند که این قاره را با یورش اروپائیان در یک تراژدی از خون و نفرت آفریدند، پیوند می داد و تلاش اروپائیانی که به قاره هجوم آوردند غارت سرزمین های بکر و از میان بردن میراثی فرهنگی و چند هزار ساله بود ، بی آنکه در این کار موفقیت کاملی بیابند.
برعکس، تمدن جدیدی که با گونه ای از درهم آمیزی فرهنگی میان سرخپوستان و نسل های جدید بومیان پا به هستی گذاشت، نیاکان قربانی شده خود را همچون شبحی همواره به دنبال خود داشت و گویی این نفرین ابدی، هرگز اجازه ندادند قاره به آرامش و آسایشی در خور برسد و بدون وقفه آن را در خشونتی سخت فرو بردند که سایه همسایه قدرتمند شمالی (ایالات متحده) دائما بر میزان آن می افزود. دخالت های این همسایه شمالی که با جنگ های قرن نوزدهمی و از دست رفتن بخش های بزرگی از خاک مکزیک (به ویژه در ایالت کالیفرنیای کنونی) همراه بود ، از توحش انقلاب و جنگ داخلی آغاز شد و تا جنگ باندهای موارد مخدر، قاچاق انسان و برده داری جدید ادامه یافت. فرایندی که هر سال صدها هزار نفر قربانی (به ویژه زنان و کودکان بی دفاع) در چرخه های وحشیانه و بی رحم خود به سرعت و در هولناک ترین و غیر قابل تصور ترین شکنجه ها به قتل می رساند و یا محکوم به فنا در فلاکتی طولانی مدت می کند. جنایتی آرام و خاموش که ده ها سال است ادامه دارد.
موضع گیری های سیاسی فوئنتس علیه این همسایه شمالی تا به انتها ادامه داشت و همچون پاز هرگز حاضر نشد، همجون یوسا، بپذیرد که نولیبرالیسم جدید بتواند راه حلی حتی مقطعی برای حل مشکلات قاره عرضه کند. برعکس، فوئنتس را باید همانگونه که خود دوست داشت تکرار کند یک شهروند جهانی دانست و به ویژه فردی که عشقی عظیم به فرانسه داشت، کشوری که برای او رابطه ای بود میان آنجه وی حیات پرشور و کاتولیک جنوبی با سردی و بی روحی پروتستان شمالی می دانست. فوئنتس از تبار نیاکان آزتکی بود و همچون پاز همواره اصرار داشت که بر این تبار و سرنوشت محتومی که در بردارد تاکید کند. این سرنوشت که باید به وجدانی قاره ای برای آمریکای لاتین دست یافت و آرمان های محرمان سرخپوست و دو رگه های بی سامان را به سرانجامی رساند. آنچه در کشورهایی چون برزیل، شیلی و ارژانتین به تدریج به واقعیتی ولو نسبی نزدیک می شوند اما در مکزیک نفرین باندهای مواد مخدر و بازار گسترده ای که همسایه شمالی برای آنها در بر دارد، شانس کوچکی برای رسیدن به آن حتی در آینده ای میان مدت پیش رو قرار می دهد.